به نام خدا

سناریو درخواستی از (اعضای بانتن) و ا.ت
پارت اول
(ویو ا.ت)
صبح یه روز عادی... یا حداقل، این‌طور فکر می‌کردم. خورشید داشت سعی می‌کرد از لابه‌لای پرده‌ی ضخیم اتاق کارم سرک بکشه روی میزم، علاوه بر انبوهی از برگه‌ها و نمودارهایی که سعی می‌کردم مفهوم «لجستیک» رو هضمش کنم– البته پیچیده‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردم– گوشیم داشت چشمک می‌زد. یه شماره ناشناس. فقط یه جمله توش بود: «ساعت 12:30. دفتر مرکزی تنها.»

(خدایا، این دیگه چه کوفتی بود؟ نکنه کارِ اون یارو توی شرکت رقیبه؟ ولی نه، اونقدرام زرنگ نیست که بخواد مستقیم بیاد سراغم...)

یه حس بدی ته دلم بود. یه جور زنگ خطر که انگار داشت توی اعماقم طنین‌انداز می‌شد. ولی خب، من ا.ت بودم. دختر ۱۸ ساله‌ای که عادت داشت همه چیز رو منطقی تحلیل کنه. پس سعی کردم بی‌خیال شم و دوباره مشغول کارهای خودم بشم. «لجستیک»...
«میدونید دیگه لجستیک چیه؟»

با همین افکار، راه افتادم سمت دفتر مرکزی. جای همیشه. ولی امروز یه حس غریبه‌ای داشت. انگار هوا سنگین‌تر بود. وقتی وارد بایگانی مرکزی شدم .
توضیح:«پدر ا.ت تویه یه شرکت بزرگ کار می‌کنه که کار هایه غیر قانونی انجام میدن حالا چرا ا.ت رفت اونجا امن ترین و ساکت ترین جایه شرکته و بایگانی یه جور اتاق بزرگ شاید بدون پنجره یا با پنجره هایه دودی کوچیکه که خیلی ساکته»
دنبال یه پرونده‌ی قدیمی می‌گشتم که مربوط به «معامله بنادر» بود. پدرم همیشه می‌گفت این پرونده‌ها پر از «قراردادهای کثیف». همین‌طور که داشتم بین قفسه‌های خاک‌خورده می‌گشتم، چشمم خورد به یه پوشه‌ی آبی‌رنگ که اسم نداشت. کنجکاویم گل کرد. یواشکی برداشتمش. پر بود از کپی اسناد، نقشه‌ها، و یه سری کد عجیب. از یه صفحه‌اش که اطلاعات مالی خیلی محرمانه‌ای روش بود، سریع یه عکس گرفتم. (فکر احمقانه! ولی اون لحظه فکر کردم شاید این همون «قرارداد کثیف» باشه.)

همون موقع، گوشیم زنگ خورد. شماره‌ی پدرم بود. صداش گرفته بود و نگران بود. «ا.ت... حالت خوبه؟ جایی نری... من دارم میام دنبالت.» ولی هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای یه ماشین جلوی ساختمون اومد .
یه ماشین سیاهه بدون پلاک .

(این دیگه چیه؟ نکنه همون پیامه...؟)

قبل از اینکه بتونم درست فکر کنم، همه چیز سریع اتفاق افتاد. در بایگانی با شدت باز شد. دو تا مرد هیکلی با صورت‌های پوشیده وارد شدن. یکی‌شون موبایلم رو گرفت و پرت کرد اون‌ور. اون یکی، یه پارچه‌ی آغشته به یه بوی تند گَس
توضیح:«دوستان گس یعنی پارچه ای که به ماده بیهوش کننده و شیمیایی آغشته شده باشه میگن»رو جلوی دماغم گرفت. آخرین چیزی که قبل از سیاهی مطلق دیدم، اون پوشه‌ی ابی لعنتی بود که از دستم افتاد و اسنادش پخش زمین شد...
***
وقتی توی یه جای تاریک و سرد چشم باز کردم، فهمیدم اون حس بد صبح، فقط یه پیش‌بینی ساده نبوده. انگار پدرم راست می‌گفت. من واقعاً «کلیدی» بودم که اون مدت‌ها پنهانش کرده بود. و حالا...حالا مثل یه «اهرم فشار» توی دست کسایی بودم که هیچ رحمی نداشتن .
«پایان پارت1»
دیدگاه ها (۱۸)

واکنش پسرای توکیو ریونجرز اگه بهشون اعتراف کنی عاشقشی

مافیای من

True Love⑨تهیونگچند روز از اون شامی که خوردیم گذشته بود حرفا...

دختر تنها______________________________________ویو ا/تخیلی خ...

زیبای کوچک فریبکار

رقص مرگ و عشقp¹²مدرسه، تنها جایی بود که می‌تونستم نفس بکشم. ...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 6 | صفحه‌ای که باید نوشته می‌شدچند روز از جشن دان...

شاید هیچ‌وقت نگفتم، ولی خیلی وقتا حس کردم کافی نیستم. حس کرد...

سناریو سو پارت اخر

فیک تهیونگ درخواستی لحظه ی دیدار با تو ایدیتورم : @karlykar...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط