#فراموشم_کن:)

#فراموشم_کن:)
فردا خبر رسید که هر دو تای اون آشغالا فرار کردن .
گوزیلاهه که همون اول با صدای آژیر پلیس درگیری داشته و دَر رفته .
اونیکی هم که تیر خورده بود به طور عجیبی قبل بازجویی فرار کرد .
مطمئنا بهش کمک کردن که تونسته فرار کنه.

الان دیگه واقعا هیچی برای گیرانداختنشون نداریم .
بیسیم زدن رئیس کارم داره .
رفتم به اتاق محافظا
همه هم اونجا جمع شده بودن .
حالش خوب نبود و انگار از این ماجرا ها ناراحت بود .
تا منو دید حالت صورتش عوض شد .
با لحن عجیبی گفت :
_کی هستی ؟
+ها؟
_ گفتم تو کی هستی ؟
+ خب آ/ت هستم کاپیتان تیم ۱ از....
حرفمو قطع کرد :
_ مطمئنی فقط یه محافظی ؟ نکنه جاسوسی قاتلی ماموری چیزی هستی که داره مخفیانه کار میکنه ؟
با این حرفش شوکه شدم .
آخه من؟ همچین دختریم؟ الان به جای تشکر که جونشو نجات دادم داره بهم شَک میکنه و تهمت میزنه؟

با لحن غمگین و رگه های خشم گفتم:
+ ببخشیدا . من اگه جاسوس بودم خیلی زود تر از اینا دست به کار میشدم . یا اگه قاتلی چیزی بودم مُردن همتون به نفعم بود . پس چرا نجاتتون دادم؟ عوض تشکر و تمجیدتونه ؟

_اون حرکات چی بود ؟ اصن تو چجوری نقششونو فهمیدی؟ برای جلب توجه بود؟

+ خب من .. من
_چیه نمیتونی جلو اینا بگی ؟ هم کارهاتن
+ نه ..نه .. من
_ تو؟
+ میشه از حرفام برداشت بدی نکنین؟
_ بگو میشنویم . ثابت کن

+ من بیشتر از دو ساله که دارم تنها زندگی میکنم . خطرات و تهدیدای زیادی تو زندگیم بوده و من برای حفظ جونم و زنده موندن باید یاد میگرفتم چطوری از خودم مراقبت کنم و نذارم آسیبی بهم برسه .
چون آموزشگاه ها و شرکت های امنیتی آموزش یه دختر تنها رو به عهده نمیگرفتن با کمک یه نفر وارد باند یه گروه بزرگ مافیایی شدم و زیر نظر همونا خیلی سریع و فشرده تو ۶ ماه همه چیو یاد گرفتم .
خب .. خب موندن کنار همچین آدمایی باعث میشد طرز کار اونارم بفهمم دیگه .
بعدشم وقتی فهمیدم هدفشون از بین بردن گروه های بزرگ و موفقه و با یه سری از آدما مشکل دارن خواستم از گروه جدا شم .
چون میدونستن همچیو راجبشون میدونم تلاش کردن بکشنم ولی با کمک همون دوستم فرار کردم و تا الانم موفق شدم پنهان بشم .
اولین باره که دارم اینا رو واسه کسی تعریف میکنم ...
دیدگاه ها (۱)

کپشن مهم

نمیدونم از کجا باید شروع بکنم میدونم نمیخونید ولی من جدی نیا...

کپشن

پارت ۴= اووووووووومممم صد درصد + خب الهی شکر + راستی لیا تو ...

پارت ۴یونا:توووو(با داد)جونگ کوک:آه ببخشید خوارم ترسیدیونا:چ...

تظاهر ؟ :))) حتی تظاهر هم نمیکنن :)))ماجرا اینه که چند روز د...

پارت سه راستی عکس تغییر کرد گم نکنی

پارت دو

دیدار باتو (پارت ۱)

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط