.
.
گفتند چه اسمِ خوبی
چقدر حالمان ، با اسمش خوب است
چه دکورِ جالبی
گفتند صدای تلویزیون را زیاد کن
چه مجریِ خوش پوشی، چه با سلیقه
دستهایش در هوا تکان میخورد، مادربزرگ آمد جلو، گفت:
" این کیه"؟
گفتم مجریِ ماهِ عسل
منتظرِ سوالِ بعدی اش بودم....اما دیگر کنجکاو نشد...انگار معنی اش را فهمیده بود
هر دو سکوت کردیم
مادر بزرگ دوباره گفت:
صداشو زیاد کن ببینم چی میگه
و دوباره صداشو زیاد کردم...حالا صداش تو همهء خونه میپیچید
مادربزرگ، ذکر میگفت و مدام سر تکان میداد...انگار بارها و بارها این جمله هارو شنیده بود
مادرم صداش از آشپزخانه می آمد: ماشاءاله
و پدرم دیگر قصدِ دیدنِ اخبار را نداشت
بویِ آشِ رشته، رشتهء کلامِ مجری را از دستِ هیچکس جدا نمیکرد
چقدر آشنا بود
شبیه دعاِ پیرشیِ مادربزگ؟
شبیهِ نگاهِ نگرانِ پدر؟
شبیهِ دلشورهء از نا و نفس نیفتادهء مادر؟
یادم نیست فقط
حالا
سالهاست به ماهِ عسل می رویم کنارِ یادِ مادربزگ هایی که شاید دیگر نیستند، اما هنوز صدایِ تلویزیون ، موقعِ خواندنِ دعایِ فرج بلند است، آنقدر که نه پچ پچِ مغرضانهء بعضی ها شنیده میشود
نه بی انصافیِ عده ای، پدر را دوباره اخبار بین، میکند
صدایِ تلویزیون هنوز بلند است مادربزرگ!
و ذکرِ دعایِ فرج از زبانِ مردی که حالا قد کشیده است ، آنقدر که شبیهِ پدرها، وقتی مزدِ دستش را با نگاهی مهربان هم نمیدهند، سر پایین می اندازد و سکوت میکند و سکوت
و حتی به تمامِ درد و دل های بریده بریده اش، از سرِ حیا، پرحرفی میگوید
حرف بزن
حرف بزن مجریِ ماه عسل...هم صدایِ تلویزیون بلند است،
هم گوشِ همیشه در و دروازهء بعضی ها محیا
فقط
لطفا
هربار که رفتی بلندتر بگو: ماهــــــــــتون عسل
بلندتر
اصلا داد بزن
انگار گوشِ بعضی ها از گوشِ مادر بزرگِ منم سنگین تر است
گفتند چه اسمِ خوبی
چقدر حالمان ، با اسمش خوب است
چه دکورِ جالبی
گفتند صدای تلویزیون را زیاد کن
چه مجریِ خوش پوشی، چه با سلیقه
دستهایش در هوا تکان میخورد، مادربزرگ آمد جلو، گفت:
" این کیه"؟
گفتم مجریِ ماهِ عسل
منتظرِ سوالِ بعدی اش بودم....اما دیگر کنجکاو نشد...انگار معنی اش را فهمیده بود
هر دو سکوت کردیم
مادر بزرگ دوباره گفت:
صداشو زیاد کن ببینم چی میگه
و دوباره صداشو زیاد کردم...حالا صداش تو همهء خونه میپیچید
مادربزرگ، ذکر میگفت و مدام سر تکان میداد...انگار بارها و بارها این جمله هارو شنیده بود
مادرم صداش از آشپزخانه می آمد: ماشاءاله
و پدرم دیگر قصدِ دیدنِ اخبار را نداشت
بویِ آشِ رشته، رشتهء کلامِ مجری را از دستِ هیچکس جدا نمیکرد
چقدر آشنا بود
شبیه دعاِ پیرشیِ مادربزگ؟
شبیهِ نگاهِ نگرانِ پدر؟
شبیهِ دلشورهء از نا و نفس نیفتادهء مادر؟
یادم نیست فقط
حالا
سالهاست به ماهِ عسل می رویم کنارِ یادِ مادربزگ هایی که شاید دیگر نیستند، اما هنوز صدایِ تلویزیون ، موقعِ خواندنِ دعایِ فرج بلند است، آنقدر که نه پچ پچِ مغرضانهء بعضی ها شنیده میشود
نه بی انصافیِ عده ای، پدر را دوباره اخبار بین، میکند
صدایِ تلویزیون هنوز بلند است مادربزرگ!
و ذکرِ دعایِ فرج از زبانِ مردی که حالا قد کشیده است ، آنقدر که شبیهِ پدرها، وقتی مزدِ دستش را با نگاهی مهربان هم نمیدهند، سر پایین می اندازد و سکوت میکند و سکوت
و حتی به تمامِ درد و دل های بریده بریده اش، از سرِ حیا، پرحرفی میگوید
حرف بزن
حرف بزن مجریِ ماه عسل...هم صدایِ تلویزیون بلند است،
هم گوشِ همیشه در و دروازهء بعضی ها محیا
فقط
لطفا
هربار که رفتی بلندتر بگو: ماهــــــــــتون عسل
بلندتر
اصلا داد بزن
انگار گوشِ بعضی ها از گوشِ مادر بزرگِ منم سنگین تر است
- ۱.۰k
- ۲۲ مرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط