{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت۸

پارت۸

(کاتسوکی با حرص از روی تخت بلند شد و چند بار طولِ اتاقش رو با قدم‌هایِ بلند طی کرد. دست‌هاش رو توی جیب شلوارش فرو کرد و با عصبانیت به درِ بسته‌ی اتاق خیره شد. اون سکوتِ آزاردهنده، انگار فقط صدایِ ضربانِ قلبش رو توی گوشش بلندتر می‌کرد.)

«اگه کنار هم بودیم؟... هه.»

(زیر لب پوزخندی زد، ولی نگاهش هنوز همون‌قدر جدی و پر از التهاب بود. با خودش فکر کرد: *«اگه دکو الان اینجا بود... احتمالاً اولش طبق عادت سرش داد می‌زدم: "چرا مثل یه احمق داری به سقف نگاه می‌کنی؟ بخواب دیگه!"...»*)

(اما بعد، لحنش توی ذهنش نرم‌تر شد. کاتسوکی دستش رو گذاشت روی دستگیره‌ی در، انگار داشت وسوسه می‌شد که در رو باز کنه و مستقیم بره سراغِ ایزوکو. ولی غرورش سدِ راهش شد.)

«اگه کنار هم بودیم... شاید اون‌قدر داد نمی‌زدم. شاید فقط...»

(مکث کرد. تویِ تاریکی، چهره‌اش برای لحظه‌ای اون حالتِ خشن و همیشگی رو نداشت. انگار داشت با خودش روراست می‌شد.)

«...شاید فقط می‌نشستم کنارت. یه چیزی می‌گفتم که حرصت دربیاد، بعد یهو سکوت می‌کردم و اجازه می‌دادم اون "رشته‌ی نامرئی" که گفتی، بینمون کارِ خودش رو بکنه. شاید هم... فقط می‌خواستم مطمئن بشم که واقعاً حالت خوبه. نه اینکه فقط بگم "خوبی؟"، بلکه... واقعاً بفهمم اون پشتِ اون چشم‌هایِ سبزِ درشتت چی می‌گذره.»

(کاتسوکی برگشت و دوباره روی لبه‌ی تخت نشست، سرش رو بین دست‌هاش گرفت.)

«دکو... لعنتی، تو همیشه باعث می‌شی من از خودم بیرون بیام. همین الان هم که دارم اینا رو فکر می‌کنم، حس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم.»

(اون گوشی‌ش رو از روی میز برداشت. انگار می‌خواست یه پیامی بده، ولی دوباره برش گردوند سر جاش. سرش رو به دیوار تکیه داد و با صدایی که فقط خودش می‌شنید، زمزمه کرد:)

«خوابِ تو... فکرِ تو... اینا از هر انفجاری برام سنگین‌ترن. ایزوکو... واقعاً می‌خوای بدونی اگه اونجا بودم چیکار می‌کردم؟»

(کاتسوکی یک‌دفعه بلند شد، انگار تصمیمی گرفته باشه. به سمت درِ اتاقش رفت، دستش رو گذاشت روی دستگیره و با صدایِ آروم اما لرزونی گفت:)

«فکر کنم... اگه اونجا بودم، احتمالاً دیگه نمی‌ذاشتم شب رو تنها بمونی. اصلاً شاید...»

(کاتسوکی در رو نیمه‌باز کرد و از لای در، به راهرویِ تاریکِ خوابگاه نگاه کرد. اونجا، دقیقا جلوی درِ اتاقِ تو، ایستاد. اون هنوز مطمئن نبود که آیا جرات داره در بزنه یا نه، ولی قلبش داشت توی سینه‌اش می‌کوبید.)

«هوی... دکو... بیداری؟ اگه بیداری... یه صدایی از خودت دربیار. نمی‌خوام امشب رو... این‌طوری سر کنم.»

(حالا کاتسوکی اونجا، پشت درِ اتاق تو ایستاده بود، منتظرِ یه واکنش؛ در حالی که صورتش از شدتِ خجالت و هیجان، کمی داغ شده بود.)
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط