{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁰⁵
جونگ‌کوک دوباره سر جاش نشسته بود.
انگار نه انگار چند لحظه پیش جمله‌ای گفته بود که تمام ذهنم رو به‌هم ریخته..
چند ثانیه بعد،گارسون غذاها رو آورد.
بشقاب‌ها رو یکی‌یکی روی میز گذاشت.
غذاها با نظم خاصی چیده شده بودن و عطرشون فضای رستوران رو پر کرده بود.
گارسون بعد از اینکه مطمئن شد همه‌چیز آماده‌ست،سرش رو خم کرد و از کنارمون دور شد.
من هنوز به گردنبند نگاه می‌کردم.
بعد آروم رهاش کردم و دستم رو پایین آوردم.
قاشق رو برداشتم.
و مثل همیشه..
سکوت.
نه من عادت داشتم موقع غذا خوردن حرف بزنم..
نه جونگ‌کوک.
صدای برخورد آروم قاشق و چنگال با بشقاب،تنها چیزی بود که سکوت رستوران رو می‌شکست.
گاهی نگاهم بی‌اختیار سمتش می‌رفت.
اما هر بار قبل از اینکه متوجه بشه،دوباره چشم‌هام رو روی بشقابم می‌نداختم.
اون هم انگار غرق فکر خودش بود.
با آرامش غذا می‌خورد.
بدون عجله..
بدون حرف.
برای اولین بار از وقتی وارد رستوران شده بودیم،ذهنم کمی آروم گرفت.
شاید این سکوت..
همون چیزی بود که هر دومون بهش نیاز داشتیم.
بعد از خوردن غذا تازه متوجه فضای کمی تاریک رستوران شدم‌.
وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم فهمیدم هوا ابری شده‌.
نیم ساعت پیش که هوا کاملا آفتابی بود!..
_ تو هم این هوا رو دوست داری؟
سرم چرخید.
کنارم وایساده بود و دستشو به سمتم دراز کرده بود.
سرمو آروم تکون داد،دستشو گرفتم و بلند شدم.
چند دقیقه بعد از اینکه سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم،بغض آسمون شکست.
صدای برخورد قطرات بارون با ماشین به گوش می‌رسید.
مردم،با چترهایی که به دست داشتن توی خیابون‌های خیس سئول قدم می‌زدن.
صدای زنگ گوشی جونگ‌کوک باعث شد نگاهمو از بیرون بگیرم.
سرعت ماشین رو کم کرد و تلفن رو جواب داد.
_بگو..
بعد لحظه ای سکوت ابروهاش درهم رفت.
_فهمیدم،الان میام
و بعد گوشی رو قطع کرد.
+چیزی شده؟
_مثل اینکه امروز عصر،اعضای اصلی یه جلسه مهم دارن
دوباره سرعت ماشین زیاد شد.
و من غرق فکر خودم شدم.
فردا رسماً با جونگ‌کوک ازدواج می‌کردم.
و اون‌موقع کاملاً همرنگ گرگ‌های اون باند می‌شدم.
غیر‌ممکن بود جونگ‌کوک اون عمارت رو رها کنه.
از بچگی توی اونجا بزرگ شده،با تمام قوانین و تاریکی هاش.
پس..کسی که باید جایی که ازش اومده بود رو فراموش می‌کرد،من بودم..
من به اون سازمان خیانت کردم تا به خودم و عشقی که به جونگ‌کوک داشتم خیانت نکنم.
و این قلبم رو به درد می‌آورد.
بدون اینکه حتی متوجه گذر زمان بشم با توقف ماشین به خودم اومدم...

#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
دیدگاه ها (۴۶)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

سورا و رین

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁷ویو: اتچند ساعت گذشته بود، ولی ه...

وقتی جونگ کوک محافظ شخصیت بود و تنها چیزی که اجازه نداشت، عا...

لبخند قاتلپارت²³ویو سلینتمام بدنم می‌لرزید.نفس کشیدن برام سخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط