مرد تنها

شنیدم از بزرگی پیر و خسته
که مجنونی در آن کوچه نشسته
به او گفتم بگو نام و نشانش
بگو از او چه بوده در نهانش
بپرس از او چرا اینجا نشسته
کدام لیلا دل او را شکسته
بپرس از او چرا غمگین و تنهاست
چگونه او دلش لبریز غمهاست
چرا اینگونه یارش بی وفا شد
نیامد نزد او راهش سوا شد
ازو پرسید آن شیخ بزرگمرد
جوابش بود همه رنج و همه درد
نگاهش سرد و اشکش شد سرازیر
حکایت کرد چگونه گشته او پیر
به او گفت قصه تنهاییش را
فراغ یار و هم رسواییش را
دو عاشق بوده ایم باهم هم آواز
که او میخواند و من هم می زدم ساز
خوش و خرم کنار هم شب و روز
میاسودیم که یک دم آمد آن سوز
همان سوزی که ویران کرد خانه
همه رفت و همه سوخت آشیانه
به آن صبحی که خورشیدش نیامد
نیامد تا که بر من هم بتابد
ندیدم گرمی دستان او را
ندیدم خنده مستان او را
چو چشمم باز شد بر پیکر او
همی دیدم ملائک بر سر او
به من گفتند که یارت پیش ما رفت
همان دیشب به پرواز تا خدا رفت
ندیدم روی او را تا به امروز
همه دردم همه رنجم همه سوز
به اینجا آمدم چون اولین بار
من و عشقم از این کوچه گذشتیم
نشستیم بر لب جوی همین کوچه
جناق عشق را با هم شکستیم
ولی اکنون که تنها و غریبم
یه درمانده به دریا چون غریقم
همین کوچه است تنها ماندگارم
از آن عشق و از آن یار یادگارم

تقدیم به همه دلشکستگان عشق و عاشقان تنها

بهروز نائیج
دیدگاه ها (۲۵)

روزگاری نه چندان دور بلبلی بود وگلیداستان عشق بلبل و گلداستا...

صدای زوزه ی باد می اید صدای ادمی خسته صدا ی اب می اید کمی ...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه نور دل صبح خ...

الهی به مستان میخانه‌اتبعقل آفرینان دیوانه‌اتبه دردی کش لجهٔ...

ای آنکه در نگاهت حجمی زنور داریکی از مسیر کوچه قصد عبور داری...

🔵 فصل دوم داستان💌 داستان عاشقانه و‌دنباله دار💟 #مثل_هیچکس ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط