روزگاری نه چندان دور
روزگاری نه چندان دور
بلبلی بود
وگلی
داستان عشق بلبل و گل
داستانی بود جهانی
بلبل از فلق تا شفق
از صبحگاهان تا شبانگاه
با گل به گفت و گو می نشست
و گویی تا گل هم بستر خاک بود
بلبل هم نشین گل
روز ها به شادی و خوشی بگذشت
آوازه ی عشق بلبل و گل
برلب همگان نشسته بود
پیر و جوان
کودک و نوجوان
زن ومرد
هر روز به عشق آن ها غبطه می خوردند
تا اینکه روزی
هنگامی که بلبل به گشت و گذارمشغول بود
بید مجنون خطاب به او گفت
تویی آن بلبل مجنون
که در میان همگان به مجنونی مشهوری؟
تویی آن عاشق بی خبر؟
بلبل گفت:از چه می گویی؟
بید گفت : عمر گل کوتاه و قلبش زود رنج
مهر او کوتاه و کینه اش بلند
ظاهرش نیک و باطن او پلید
قلبش از...
بلبل لب برچید
اما نسیم صدای بید را به گل رساند
گل چیزی نگفت
صورتش سرخ شد
و قطره اشکی بروی گونه اش جاری شد
دلش شکست
کمرش شکست
فلق شد وبلبل نیامد
بید بلبل را در آغوش گرفت
و بلبل گفت از این پس
تویی یار و دلدار من
از این پس
هنگام شادی و اندوه بر شانه ی استوار تو تکیه می کنم
و گل به فراموشی سپرده شد
روز ها گذشت
گل مانند ستاره ای تنها و کوچک
در دل دریایی بیکران شد
مانند جوانه ای در دل صخره ای شد
تا اینکه روزه
نسیم خبر مرگ بلبل را
و غزال جسم بی جان او را
و چشمه خون او را آورد
نسیم گفت
دیروز چند کودک
زخمی زدند بالهایش را
بلبل روی شانه ی بید در خواب بود
تا آنکه بید تکانی خورد
بلبل سقوط کرد
گل تبسمی کوتاه کرد
اشک برروی گونه هایش جاری شد
خم تر شد
آنقدر خم شد که
توانست خاک را لمس کند
با تبسم تلخ و کوتاهی گفت
بلبل به بلندی عادت نداشت
گناه من بود
اگر کمن بلند تر بودم
او از کودکی
با ارتفاع قرین می شد
و گل سرخ از نیک و بد روزگار اندیشه کوتاه کرد
و هم بستر بلبل
به خواب رفت
خوابی عمیق ...
بلبلی بود
وگلی
داستان عشق بلبل و گل
داستانی بود جهانی
بلبل از فلق تا شفق
از صبحگاهان تا شبانگاه
با گل به گفت و گو می نشست
و گویی تا گل هم بستر خاک بود
بلبل هم نشین گل
روز ها به شادی و خوشی بگذشت
آوازه ی عشق بلبل و گل
برلب همگان نشسته بود
پیر و جوان
کودک و نوجوان
زن ومرد
هر روز به عشق آن ها غبطه می خوردند
تا اینکه روزی
هنگامی که بلبل به گشت و گذارمشغول بود
بید مجنون خطاب به او گفت
تویی آن بلبل مجنون
که در میان همگان به مجنونی مشهوری؟
تویی آن عاشق بی خبر؟
بلبل گفت:از چه می گویی؟
بید گفت : عمر گل کوتاه و قلبش زود رنج
مهر او کوتاه و کینه اش بلند
ظاهرش نیک و باطن او پلید
قلبش از...
بلبل لب برچید
اما نسیم صدای بید را به گل رساند
گل چیزی نگفت
صورتش سرخ شد
و قطره اشکی بروی گونه اش جاری شد
دلش شکست
کمرش شکست
فلق شد وبلبل نیامد
بید بلبل را در آغوش گرفت
و بلبل گفت از این پس
تویی یار و دلدار من
از این پس
هنگام شادی و اندوه بر شانه ی استوار تو تکیه می کنم
و گل به فراموشی سپرده شد
روز ها گذشت
گل مانند ستاره ای تنها و کوچک
در دل دریایی بیکران شد
مانند جوانه ای در دل صخره ای شد
تا اینکه روزه
نسیم خبر مرگ بلبل را
و غزال جسم بی جان او را
و چشمه خون او را آورد
نسیم گفت
دیروز چند کودک
زخمی زدند بالهایش را
بلبل روی شانه ی بید در خواب بود
تا آنکه بید تکانی خورد
بلبل سقوط کرد
گل تبسمی کوتاه کرد
اشک برروی گونه هایش جاری شد
خم تر شد
آنقدر خم شد که
توانست خاک را لمس کند
با تبسم تلخ و کوتاهی گفت
بلبل به بلندی عادت نداشت
گناه من بود
اگر کمن بلند تر بودم
او از کودکی
با ارتفاع قرین می شد
و گل سرخ از نیک و بد روزگار اندیشه کوتاه کرد
و هم بستر بلبل
به خواب رفت
خوابی عمیق ...
- ۳.۵k
- ۱۸ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط