پارت سوممممم
خب دیگه گفتم پارت سومم بدم دیگه🗿🎀
پرش زمانی به خونه هیستوری:
ویو هیتسوری:
ممم چی بپوشیم برا مبارزه عالی باشه عاااا این خوبه یه تاپ ورزشی با شلوارش و یه کفش اسپرت (تو اس دوم هست)،موهاشم از بالا میبندم و فقط الان ساعت چنده؟ وایییییی نه ساعت ۷ و نیمه من باید ۸ اونجا باشم.
فلش بک به دفتر سال سومیا:
اومه میا+ هیراگی _
_یه سوال اومه الان چرا اون چهارتا رو باهم گذاشتی؟
+چون میخوام روابط اجتماعی هیتسوری بهتر شه
_این چه جوابی بود خیلی عنطقی بوداا
+ ببین دلیلی ندارم والا
فلش بک به مکان قرار :
ساکورا+ هیتسوری× سئو/ نیرئی_
_چرا هیتسوری نیومده؟
+هیتسوری نه هیتسوری چان
/انقدر حساس نباش دیگه
+(نگاه پوکر)
که یهو سرو کله هیتسوری پیدا شد
×سلام بچها ببخشید دیر کردم
ویو ساکورا:
اوه چه لباسی پوشیده خیلی حال میده بغلش کنیا ولی خب بازم خیلی بهش میاد.چقدر صداش قشنگه اولین باره صداشو میشنوم
/اشکال نداره هیتسوری چان
_بچها پس بریممم یچی بخوریممممم
+چی مثلا
/بچها نظرتون چیه بریم کافه
×فکر خوبیه
به سمت کافه رفتن و یه صندلی چهار نفره پیدا کردن و نشستن و ساکورا و هیتسوری روبه روی هم بودن.هیتسوری که از تنهایی در اومده بود و انگار آ لین بارش بود که چند تا دوست داره یا با چند نفر جایی میره از خجالت سرخ شده بود،که یهو نیرئی گفت
_بچها بیاین یچی سفارش بدیم
/من چای سبز سفارش میدم
_من کیک
+من یه هات چاکلت میخوام
/هیتسوری چان تو چی میخوای بگو
×مممنن چچیزی ننمیخوام
_هیتسوری چان بگو دیگه ما باهم دوستیم
×باشه
/هیتسوری چان چرا استرس داری این جمع خودمونیه
×آخه تا حالا تو یه جمعی نبودم و دوستی نداشتم
_وای این خیلی ناراحت کنندست
/هیتسوری چان مامان و بابات چی کارن
اشک تو چشاش حلقه زد و گفت
×ممممن پدرو مادر ندارم
/اوه خیلی ببخشید هیتسوری چان معذرت میخوام
ویو ساکورا:
یعنی اونم مثل من پدرو مادرش ترکش کردن یا پدرو مادر نداره؟ ولی خب از اینکه دوستی نداشته و اعتماد به نفس نداره خیلی ناراحتم.
×مشکلی نیست سئو سان
_حالا چی میخوایییی هیتسوری
×ممن قهوه میخوام
/خیلیم خوبه
+راستی هیتسوری چان
×بله
+تو از این به بعد سعی کن با ما باشی و مارو عین دوستای صمیمیت بدون
×باششه
ساکورا باز قرمز شد
بعد از تموم شدن نوشیدنی هاشون رفتن یه گشتی بزنن که یهو سرو کله یه گروه پیدا شد
اونا میخواستن یه ساختمونو آتیش بزنن و مردمو بکشن که ساکورا یه مشت به یکیشون که میخواست آتیش به پا کنه زدو اون به زمین افتادبعد از اون ضربه همه شروع به مبارزه کردن.
تقریبا اکثرشون با خاک یکسان کردیم
هیتسوری داشت یکیشونو میزد که یهو چند نفر دستو پاهاشو با سرشو گرفتو برد پیش رئیسشون
اون فرد=به دستورتون آوردیمش
£خیلیم عالیه
دهنشو باز کردو گفت:
همچنین دختر هاتو خوشگلی با این اندام خوشگل نباید دعوا کنه
از اونجایی که دهنشو گرفته بود حرفی نمیتونست بزنه
رئیسشونم هی دستشو میزد به کمر هیتسوری و اونم عصبی میشد
یه دفعه چونشو گرفتو صورتشو نزدیک خودش کرده
که یهو با لگ ساکورا مواجه شد و ساکورا جوری میزدش انگار همه کینه هاشو داره کالی میکنه.
اونا فرار کردن
+هیتسوری چان حالت خوبه؟
×آره ولی خیلی ترسیدم
×از همتون ممنونم به ویژه تو ساکورا سان
+کاری نکردم برات که
هیتسوری نشست روی نیمکت پارک و گریه کرد:
×من بدترین آدم زمین،هیچکس باهام دوست نمی شدو منو تحقیر میکرد
تو مدرسه دخترانه زیبایی و جذابیت خیلی مهمی ولی اگه اعتماد بهنفس نداشته باشی مهم نیست و آدم حسابت نمیکنن . ولی...
که ساکورا حرفشو قطع کردو گفت:
+به حرفای مردم توجهی نکن تو الان دوست مایی و باید باما باشی
و دستشو دراز کرد سمت هیتسوری و گفت:
+بلند شو
هیتسوری دستشو روی دستای ساکورا گذاشتن بلند شد
ویو ساکورا:
من چم شد یهو دستمو بردم سمتش و دستشو گرفتم واییییی ولی ... حس خیلی خوبی داشت
ویو هیتسوری:
کاش این یه ماهی که تو بوفودین بودمو باهاشون بودم...
دیر وقت بودو همه از هم خدافظی کردن تا فردا صبح که گزارش ها رو به اومه میا بدن
پایان پارت۳
پرش زمانی به خونه هیستوری:
ویو هیتسوری:
ممم چی بپوشیم برا مبارزه عالی باشه عاااا این خوبه یه تاپ ورزشی با شلوارش و یه کفش اسپرت (تو اس دوم هست)،موهاشم از بالا میبندم و فقط الان ساعت چنده؟ وایییییی نه ساعت ۷ و نیمه من باید ۸ اونجا باشم.
فلش بک به دفتر سال سومیا:
اومه میا+ هیراگی _
_یه سوال اومه الان چرا اون چهارتا رو باهم گذاشتی؟
+چون میخوام روابط اجتماعی هیتسوری بهتر شه
_این چه جوابی بود خیلی عنطقی بوداا
+ ببین دلیلی ندارم والا
فلش بک به مکان قرار :
ساکورا+ هیتسوری× سئو/ نیرئی_
_چرا هیتسوری نیومده؟
+هیتسوری نه هیتسوری چان
/انقدر حساس نباش دیگه
+(نگاه پوکر)
که یهو سرو کله هیتسوری پیدا شد
×سلام بچها ببخشید دیر کردم
ویو ساکورا:
اوه چه لباسی پوشیده خیلی حال میده بغلش کنیا ولی خب بازم خیلی بهش میاد.چقدر صداش قشنگه اولین باره صداشو میشنوم
/اشکال نداره هیتسوری چان
_بچها پس بریممم یچی بخوریممممم
+چی مثلا
/بچها نظرتون چیه بریم کافه
×فکر خوبیه
به سمت کافه رفتن و یه صندلی چهار نفره پیدا کردن و نشستن و ساکورا و هیتسوری روبه روی هم بودن.هیتسوری که از تنهایی در اومده بود و انگار آ لین بارش بود که چند تا دوست داره یا با چند نفر جایی میره از خجالت سرخ شده بود،که یهو نیرئی گفت
_بچها بیاین یچی سفارش بدیم
/من چای سبز سفارش میدم
_من کیک
+من یه هات چاکلت میخوام
/هیتسوری چان تو چی میخوای بگو
×مممنن چچیزی ننمیخوام
_هیتسوری چان بگو دیگه ما باهم دوستیم
×باشه
/هیتسوری چان چرا استرس داری این جمع خودمونیه
×آخه تا حالا تو یه جمعی نبودم و دوستی نداشتم
_وای این خیلی ناراحت کنندست
/هیتسوری چان مامان و بابات چی کارن
اشک تو چشاش حلقه زد و گفت
×ممممن پدرو مادر ندارم
/اوه خیلی ببخشید هیتسوری چان معذرت میخوام
ویو ساکورا:
یعنی اونم مثل من پدرو مادرش ترکش کردن یا پدرو مادر نداره؟ ولی خب از اینکه دوستی نداشته و اعتماد به نفس نداره خیلی ناراحتم.
×مشکلی نیست سئو سان
_حالا چی میخوایییی هیتسوری
×ممن قهوه میخوام
/خیلیم خوبه
+راستی هیتسوری چان
×بله
+تو از این به بعد سعی کن با ما باشی و مارو عین دوستای صمیمیت بدون
×باششه
ساکورا باز قرمز شد
بعد از تموم شدن نوشیدنی هاشون رفتن یه گشتی بزنن که یهو سرو کله یه گروه پیدا شد
اونا میخواستن یه ساختمونو آتیش بزنن و مردمو بکشن که ساکورا یه مشت به یکیشون که میخواست آتیش به پا کنه زدو اون به زمین افتادبعد از اون ضربه همه شروع به مبارزه کردن.
تقریبا اکثرشون با خاک یکسان کردیم
هیتسوری داشت یکیشونو میزد که یهو چند نفر دستو پاهاشو با سرشو گرفتو برد پیش رئیسشون
اون فرد=به دستورتون آوردیمش
£خیلیم عالیه
دهنشو باز کردو گفت:
همچنین دختر هاتو خوشگلی با این اندام خوشگل نباید دعوا کنه
از اونجایی که دهنشو گرفته بود حرفی نمیتونست بزنه
رئیسشونم هی دستشو میزد به کمر هیتسوری و اونم عصبی میشد
یه دفعه چونشو گرفتو صورتشو نزدیک خودش کرده
که یهو با لگ ساکورا مواجه شد و ساکورا جوری میزدش انگار همه کینه هاشو داره کالی میکنه.
اونا فرار کردن
+هیتسوری چان حالت خوبه؟
×آره ولی خیلی ترسیدم
×از همتون ممنونم به ویژه تو ساکورا سان
+کاری نکردم برات که
هیتسوری نشست روی نیمکت پارک و گریه کرد:
×من بدترین آدم زمین،هیچکس باهام دوست نمی شدو منو تحقیر میکرد
تو مدرسه دخترانه زیبایی و جذابیت خیلی مهمی ولی اگه اعتماد بهنفس نداشته باشی مهم نیست و آدم حسابت نمیکنن . ولی...
که ساکورا حرفشو قطع کردو گفت:
+به حرفای مردم توجهی نکن تو الان دوست مایی و باید باما باشی
و دستشو دراز کرد سمت هیتسوری و گفت:
+بلند شو
هیتسوری دستشو روی دستای ساکورا گذاشتن بلند شد
ویو ساکورا:
من چم شد یهو دستمو بردم سمتش و دستشو گرفتم واییییی ولی ... حس خیلی خوبی داشت
ویو هیتسوری:
کاش این یه ماهی که تو بوفودین بودمو باهاشون بودم...
دیر وقت بودو همه از هم خدافظی کردن تا فردا صبح که گزارش ها رو به اومه میا بدن
پایان پارت۳
- ۴.۱k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط