🖤🥀 «معشوقهی مخفی»
🖤🥀 «معشوقهی مخفی»
𓆩 پــارت بیستوچهارم 𓆪
ات با نگرانی به جیمین خیره شد.
ـ «تو منو از قبل میشناختی؟»
جیمین جواب نداد.
همین سکوت، جوابش بود.
ات یک قدم عقب رفت.
ـ «جیمین... چه چیزی رو ازم مخفی کردی؟»
جیمین آرام نزدیک شد.
ـ «چیزی که اگه بدونی، ممکنه ازم متنفر بشی.»
ات با عصبانیت گفت:
ـ «من از دروغ متنفرم، نه از حقیقت.»
جیمین چند ثانیه به چشمهاش نگاه کرد.
ـ «پس آماده باش... چون امشب همهچیز رو بهت میگم.»
همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد.
هر دو به سمت در برگشتند.
جیمین فوراً جلوی ات ایستاد.
ـ «پشت سر من بمون.»
ات زیر لب گفت:
ـ «فکر کنم دردسرمون خودش اومد دنبالمون...»
جیمین با جدیت گفت:
ـ «این بار، شوخی نیست.»
𓆩 پــارت بیستوچهارم 𓆪
ات با نگرانی به جیمین خیره شد.
ـ «تو منو از قبل میشناختی؟»
جیمین جواب نداد.
همین سکوت، جوابش بود.
ات یک قدم عقب رفت.
ـ «جیمین... چه چیزی رو ازم مخفی کردی؟»
جیمین آرام نزدیک شد.
ـ «چیزی که اگه بدونی، ممکنه ازم متنفر بشی.»
ات با عصبانیت گفت:
ـ «من از دروغ متنفرم، نه از حقیقت.»
جیمین چند ثانیه به چشمهاش نگاه کرد.
ـ «پس آماده باش... چون امشب همهچیز رو بهت میگم.»
همان لحظه صدای شکستن شیشه از طبقهی پایین آمد.
هر دو به سمت در برگشتند.
جیمین فوراً جلوی ات ایستاد.
ـ «پشت سر من بمون.»
ات زیر لب گفت:
ـ «فکر کنم دردسرمون خودش اومد دنبالمون...»
جیمین با جدیت گفت:
ـ «این بار، شوخی نیست.»
- ۱۰۰
- ۰۴ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط