𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓t3 ⊹˚₊𐙚
𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓t3 ⊹˚₊𐙚
𓆩♡𓆪 ─────────────── 𓆩♡𓆪
🌷 ویو آت | صبح روز بعد 🌷
ـ آتتتتت! بیدار شوووو! 😭😂
بالش رو با بیحوصلگی روی سرم گذاشتم و سعی کردم صدای مزاحم رو نادیده بگیرم.
آت:
ـ مامان، اگه این صدا از طرف توئه، باید بدونی من هنوز برای زندگی آماده نیستم! 😭🤣
گوشی دوباره زنگ خورد.
با چشمای نیمهباز، صفحهش رو نگاه کردم.
جیا بود.
آت:
ـ الووو...؟
جیا:
ـ خانم دکتر! ده دقیقهی دیگه پایین خونهتونم!
آت:
ـ جیا، هنوز چشمام با هم قهرن! بذار اول آشتی کنن، بعد دربارهی خرید صحبت میکنیم! 😭😂
جیا:
ـ بهشون بگو آشتی کنن، امروز روز خریده! بلند شوووو! 🎀🛍️
و قبل از اینکه فرصت اعتراض پیدا کنم، تماس رو قطع کرد!
چند ثانیه به صفحهی خاموش گوشی خیره موندم.
بعد با ناامیدی سرم رو به بالش کوبیدم.
آت:
ـ خدایاااا! من هفت سال ایتالیا بودم یا سربازی؟! 😭🤣
بالاخره با هزار بدبختی از تخت بیرون اومدم. بعد از آمادهشدن، موهام رو مرتب کردم، کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
مامان که توی آشپزخونه مشغول آمادهکردن صبحونه بود، با دیدنم لبخند زد.
مامان:
ـ صبحونه نمیخوری، عزیزم؟
آت:
ـ بعداً مامان! جیا منتظرمه!
دایی از پشت میز نگاهی بهم انداخت.
دایی:
ـ فقط امیدوارم این دختر با یه کیسه برگرده، نه با یه فروشگاه کامل!
آت:
ـ دایییی! من خیلی اقتصادیام! 😇🎀
بابا از پشت روزنامهاش خندید.
بابا:
ـ آره، مخصوصاً وقتی کارت بانکی دستته! 😂
آت:
ـ شماها چرا اینقدر به من بیاعتمادین؟! 😭
بدون اینکه منتظر جوابشون بمونم، با خنده از خونه بیرون زدم.
و اینطوری بود که روز آروم من، رسماً به پایان رسید!
البته... روز هنوز شروع نشده بود. 😂💗
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🎀🛍️ ویو جیا | مرکز خرید 🛍️🎀
جیا با دیدنم دستهاش رو بالا برد و با قیافهای کاملاً طلبکار نگاهم کرد.
جیا:
ـ بالاخره تشریف آوردن! خانم دکتر جانگ!
آت:
ـ لطفاً برای دیدار با من از قبل وقت بگیرید! من خیلی سرم شلوغه! 😌😂
جیا:
ـ آره، معلومه! احتمالاً داشتی با بالشت جلسهی مهم برگزار میکردی! 🤣
آت:
ـ حداقل بالشم منو درک میکنه! 😭😂
جیا دستم رو گرفت و بدون توجه به اعتراضهام، به سمت اولین مغازه کشید.
جیا:
ـ بیا! باید بهترین لباس نامزدی دنیا رو پیدا کنیم!
آت:
ـ جیا، یه پیشنهاد دوستانه دارم...
جیا:
ـ نه!
آت:
ـ هنوز نگفتم چی میخوام بگم!
جیا:
ـ چون میدونم میخوای بگی اول بریم قهوه بخوریم! 😂
آت:
ـ خب... حالا که میدونی، چرا نمیریم؟! 😭
جیا:
ـ اول لباس، بعد قهوه!
آت:
ـ این دوستی نیست، بردهداریه! یکی به پلیس زنگ بزنه! 🤣🎀
جیا فقط خندید و من رو با خودش کشید.
بعد از کلی گشتن، بالاخره چند لباس انتخاب کردیم. جیا یکی از لباسها رو پوشید و چند لحظه بعد، از اتاق پرو بیرون اومد.
جلوی آینه ایستاد و با تردید به خودش نگاه کرد.
جیا:
ـ آت... چطوره؟
چند لحظه ساکت موندم.
لباس دقیقاً به خودش میاومد؛ ظریف، شیک و دوستداشتنی.
لبخند زدم و دستش رو گرفتم.
آت:
ـ وای، جیا... خودشه! دقیقاً همونیه که دنبالش بودیم! 💗🥹
جیا جلوی آینه چرخید و دوباره به خودش نگاه کرد.
جیا:
ـ واقعاً قشنگه؟
آت:
ـ جیا، تو با هر لباسی قشنگی؛ ولی این یکی واقعاً برای تو ساخته شده! فردا نامزدت ببینتت، احتمالاً یادش میره باید چی بگه! 😂💍
جیا خندید و گونههاش کمی سرخ شد.
اما چند ثانیه بعد، نگاهش از آینه به سمت من برگشت.
لبخندش آروم شد.
جیا:
ـ کاش این هفت سال رو از دست نداده بودیم...
لبخندم کمرنگ شد.
نگاهش میکردم و نمیدونستم چی بگم.
هفت سال...
هفت سالی که میتونستیم کنار هم باشیم، بخندیم، خاطره بسازیم و برای چیزهای کوچیک ذوق کنیم؛ اما فاصله، خیلی از لحظههامون رو ازمون گرفته بود.
دستش رو محکمتر گرفتم.
آت:
ـ مهم اینه که الان کنار همیم، جیا. گذشته رو نمیتونیم برگردونیم، ولی میتونیم نذاریم دوباره اینهمه از هم دور بشیم.
چشمهای جیا برق زد.
بدون حرف بغلم کرد.
جیا:
ـ دلم برات تنگ شده بود، دیوونه...
دستهام رو دورش حلقه کردم و آروم گفتم:
آت:
ـ منم همینطور، دختر خوشبخت آینده! 🥹💗
چند لحظه همونطور موندیم.
تا اینکه جیا ناگهان از بغلم فاصله گرفت و با هیجان دستهاش رو به هم زد.
جیا:
ـ خب! حالا نوبت لباس توئه!
با تعجب بهش نگاه کردم.
آت:
ـ ...چی؟! 😐
جیا:
ـ لباس تو! باید برای نامزدی من بدرخشی!
آت:
ـ جیا، من فقط برای مشاوره اومدم!
جیا:
ـ مشاورهی تو شامل خرید هم میشه! حرکت کن! 😂🎀
آت:
ـ من چرا باهات دوستم اصلاً؟! 😭🤣
جیا:
ـ چون عاشقمی! حالا راه بیفت!
و دوباره دستم رو گرفت.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
👑🖤 ویو ته | عمارت کیم 🖤👑
#پشت_نگاه_سردت#رمان_عاشقانه#رمان_احساسی#رمان_ایرانی#داستان_عاشقانه#رمان_جدید#عشق_و_نفرت#تهیونگ
𓆩♡𓆪 ─────────────── 𓆩♡𓆪
🌷 ویو آت | صبح روز بعد 🌷
ـ آتتتتت! بیدار شوووو! 😭😂
بالش رو با بیحوصلگی روی سرم گذاشتم و سعی کردم صدای مزاحم رو نادیده بگیرم.
آت:
ـ مامان، اگه این صدا از طرف توئه، باید بدونی من هنوز برای زندگی آماده نیستم! 😭🤣
گوشی دوباره زنگ خورد.
با چشمای نیمهباز، صفحهش رو نگاه کردم.
جیا بود.
آت:
ـ الووو...؟
جیا:
ـ خانم دکتر! ده دقیقهی دیگه پایین خونهتونم!
آت:
ـ جیا، هنوز چشمام با هم قهرن! بذار اول آشتی کنن، بعد دربارهی خرید صحبت میکنیم! 😭😂
جیا:
ـ بهشون بگو آشتی کنن، امروز روز خریده! بلند شوووو! 🎀🛍️
و قبل از اینکه فرصت اعتراض پیدا کنم، تماس رو قطع کرد!
چند ثانیه به صفحهی خاموش گوشی خیره موندم.
بعد با ناامیدی سرم رو به بالش کوبیدم.
آت:
ـ خدایاااا! من هفت سال ایتالیا بودم یا سربازی؟! 😭🤣
بالاخره با هزار بدبختی از تخت بیرون اومدم. بعد از آمادهشدن، موهام رو مرتب کردم، کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
مامان که توی آشپزخونه مشغول آمادهکردن صبحونه بود، با دیدنم لبخند زد.
مامان:
ـ صبحونه نمیخوری، عزیزم؟
آت:
ـ بعداً مامان! جیا منتظرمه!
دایی از پشت میز نگاهی بهم انداخت.
دایی:
ـ فقط امیدوارم این دختر با یه کیسه برگرده، نه با یه فروشگاه کامل!
آت:
ـ دایییی! من خیلی اقتصادیام! 😇🎀
بابا از پشت روزنامهاش خندید.
بابا:
ـ آره، مخصوصاً وقتی کارت بانکی دستته! 😂
آت:
ـ شماها چرا اینقدر به من بیاعتمادین؟! 😭
بدون اینکه منتظر جوابشون بمونم، با خنده از خونه بیرون زدم.
و اینطوری بود که روز آروم من، رسماً به پایان رسید!
البته... روز هنوز شروع نشده بود. 😂💗
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
🎀🛍️ ویو جیا | مرکز خرید 🛍️🎀
جیا با دیدنم دستهاش رو بالا برد و با قیافهای کاملاً طلبکار نگاهم کرد.
جیا:
ـ بالاخره تشریف آوردن! خانم دکتر جانگ!
آت:
ـ لطفاً برای دیدار با من از قبل وقت بگیرید! من خیلی سرم شلوغه! 😌😂
جیا:
ـ آره، معلومه! احتمالاً داشتی با بالشت جلسهی مهم برگزار میکردی! 🤣
آت:
ـ حداقل بالشم منو درک میکنه! 😭😂
جیا دستم رو گرفت و بدون توجه به اعتراضهام، به سمت اولین مغازه کشید.
جیا:
ـ بیا! باید بهترین لباس نامزدی دنیا رو پیدا کنیم!
آت:
ـ جیا، یه پیشنهاد دوستانه دارم...
جیا:
ـ نه!
آت:
ـ هنوز نگفتم چی میخوام بگم!
جیا:
ـ چون میدونم میخوای بگی اول بریم قهوه بخوریم! 😂
آت:
ـ خب... حالا که میدونی، چرا نمیریم؟! 😭
جیا:
ـ اول لباس، بعد قهوه!
آت:
ـ این دوستی نیست، بردهداریه! یکی به پلیس زنگ بزنه! 🤣🎀
جیا فقط خندید و من رو با خودش کشید.
بعد از کلی گشتن، بالاخره چند لباس انتخاب کردیم. جیا یکی از لباسها رو پوشید و چند لحظه بعد، از اتاق پرو بیرون اومد.
جلوی آینه ایستاد و با تردید به خودش نگاه کرد.
جیا:
ـ آت... چطوره؟
چند لحظه ساکت موندم.
لباس دقیقاً به خودش میاومد؛ ظریف، شیک و دوستداشتنی.
لبخند زدم و دستش رو گرفتم.
آت:
ـ وای، جیا... خودشه! دقیقاً همونیه که دنبالش بودیم! 💗🥹
جیا جلوی آینه چرخید و دوباره به خودش نگاه کرد.
جیا:
ـ واقعاً قشنگه؟
آت:
ـ جیا، تو با هر لباسی قشنگی؛ ولی این یکی واقعاً برای تو ساخته شده! فردا نامزدت ببینتت، احتمالاً یادش میره باید چی بگه! 😂💍
جیا خندید و گونههاش کمی سرخ شد.
اما چند ثانیه بعد، نگاهش از آینه به سمت من برگشت.
لبخندش آروم شد.
جیا:
ـ کاش این هفت سال رو از دست نداده بودیم...
لبخندم کمرنگ شد.
نگاهش میکردم و نمیدونستم چی بگم.
هفت سال...
هفت سالی که میتونستیم کنار هم باشیم، بخندیم، خاطره بسازیم و برای چیزهای کوچیک ذوق کنیم؛ اما فاصله، خیلی از لحظههامون رو ازمون گرفته بود.
دستش رو محکمتر گرفتم.
آت:
ـ مهم اینه که الان کنار همیم، جیا. گذشته رو نمیتونیم برگردونیم، ولی میتونیم نذاریم دوباره اینهمه از هم دور بشیم.
چشمهای جیا برق زد.
بدون حرف بغلم کرد.
جیا:
ـ دلم برات تنگ شده بود، دیوونه...
دستهام رو دورش حلقه کردم و آروم گفتم:
آت:
ـ منم همینطور، دختر خوشبخت آینده! 🥹💗
چند لحظه همونطور موندیم.
تا اینکه جیا ناگهان از بغلم فاصله گرفت و با هیجان دستهاش رو به هم زد.
جیا:
ـ خب! حالا نوبت لباس توئه!
با تعجب بهش نگاه کردم.
آت:
ـ ...چی؟! 😐
جیا:
ـ لباس تو! باید برای نامزدی من بدرخشی!
آت:
ـ جیا، من فقط برای مشاوره اومدم!
جیا:
ـ مشاورهی تو شامل خرید هم میشه! حرکت کن! 😂🎀
آت:
ـ من چرا باهات دوستم اصلاً؟! 😭🤣
جیا:
ـ چون عاشقمی! حالا راه بیفت!
و دوباره دستم رو گرفت.
━━━━━━━━━━━━━━━━━━
👑🖤 ویو ته | عمارت کیم 🖤👑
#پشت_نگاه_سردت#رمان_عاشقانه#رمان_احساسی#رمان_ایرانی#داستان_عاشقانه#رمان_جدید#عشق_و_نفرت#تهیونگ
- ۷۵۱
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط