چندپارتی یونگی (درخواستی)
پارت ۱
ات از صبح با یونگی حرف نزده بود.
نه اینکه قهرش رو مستقیم اعلام کرده باشه. نه.
فقط صبح که یونگی از خواب بیدار شده بود، طبق عادت دستش رو دراز کرده بود سمت ات که بغلش کنه، اما جای همیشگیِ ات خالی بود.
ات زودتر بیدار شده بود.
وقتی یونگی از اتاق بیرون رفت، ات توی آشپزخونه داشت برای خودش قهوه درست میکرد.
یونگی با موهای بههمریخته و صدای خوابآلود گفت:
ـ صبح بخیر.
ات بدون اینکه نگاهش کنه، فقط یه «هوم» خیلی آروم گفت.
یونگی ابروهاشو بالا انداخت.
ـ قهوه درست کردی؟
ـ آره.
ـ برای منم ریختی؟
ات یه لحظه مکث کرد.
بعد بدون اینکه برگرده سمتش گفت:
ـ خودت بریز.
یونگی چند ثانیه ساکت موند.
ـ باشه...
ات فنجون خودش رو برداشت و رفت سمت میز.
یونگی هم قهوهش رو ریخت و نشست روبهروش.
چند لحظه فقط صدای قاشق و فنجون میاومد.
یونگی بالاخره گفت:
ـ هنوز خوابی؟
ـ نه.
ـ پس چرا اینقدر ساکتی؟
ات شونه بالا انداخت.
ـ چیزی نیست.
یونگی با دقت نگاهش کرد.
چیزی نبود؟
خب، معلوم بود یه چیزی هست.
چون دیشب...
دیشب قبل از خواب، وقتی هر دو روی تخت دراز کشیده بودن، یونگی خیلی عادی دستش رو دور کمر ات حلقه کرده بود و نزدیک گوشش گفته بود:
ـ ات؟
ـ هوم؟
ـ چرا بیداری ؟.
-بخواب فرشته ام.
_یونگی عاشقتم.
ات همونطور که سرش روی بالش بود، چند ثانیه بهش نگاه کرده بود.
منتظر بود یونگی ادامه بده.
منتظر یه «تو هم عاشقمی؟» یا یه بوسه یا حتی یه لبخند.
ولی یونگی...
هیچی نگفت.
فقط چشمهاشو بست و خوابید.
و ات هم تمام شب به سقف خیره شده بود.
حالا صبح شده بود و خانوم کاملاً تصمیم گرفته بود بابت همین موضوع، شوهر عزیزش رو نادیده بگیره.
یونگی که هنوز نمیفهمید قضیه چیه، دستش رو جلو برد و انگشتش رو آروم به دست ات زد.
ـ ات.
دستش رو عقب کشید.
ـ چیه؟
ـ چرا باهام حرف نمیزنی؟
ـ دارم حرف میزنم.
ـ این حرف زدنه؟
ـ آره.
یونگی یه خندهی کوتاه کرد.
ـ خیلی خب، حداقل اخمات قشنگه.
ات چیزی نگفت.
یونگی هم بیخیال شد.
اما از همون لحظه فهمید امروز باید خیلی مراقب باشه.
ظهر، یونگی از سر کار برگشت.
در رو که باز کرد، انتظار داشت ات مثل همیشه بیاد سمتش.
اما خبری نبود.
کفشهاشو درآورد و با صدای بلند گفت:
ـ من اومدم!
از اتاق صدای ات اومد:
ـ خوش اومدی.
یونگی چند لحظه به در اتاق نگاه کرد.
بعد رفت سمتش.
ات روی تخت نشسته بود و با گوشی کار میکرد.
یونگی کنار تخت نشست.
ـ دلم برات تنگ شده بود.
ات بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ خب.
یونگی پلک زد.
ـ خب؟
ـ آره.
ـ فقط «خب»؟
ـ چی بگم؟
ـ مثلاً بگی منم دلم برات تنگ شده بود.
ـ دلم تنگ نشده بود.
یونگی دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ اوه.
ات بالاخره نگاهش کرد.
ـ چیه؟
ـ هیچی. قلبم شکست.
ات خیلی جدی گفت:
ـ خوبه.
یونگی چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد یه لبخند خیلی ریز زد.
ـ تو خیلی بامزهای وقتی عصبانیای.
ات سریع دوباره سرش رو انداخت پایین.
ـ من عصبانی نیستم.
ـ معلومه.
ـ واقعاً نیستم.
ـ آره، آره.
یونگی بلند شد و رفت سمت کمد.
ات زیرچشمی نگاهش کرد.
یونگی یه لباس راحتی برداشت و گفت:
ـ امشب شام چی بخوریم؟
ـ هرچی خودت خواستی.
ـ تو چی دوست داری؟
ـ مهم نیست.
ـ ات.
ـ چیه؟
ـ داری منو تنبیه میکنی؟
ات جواب نداد.
همین سکوت جوابش بود.
یونگی لبخند زد.
ـ خیلی خب.
اما این بار دیگه شوخی نکرد.
شب، هر دو کنار هم خوابیدن.
فاصلهشون خیلی زیاد نبود.
اما برای یونگی انگار چند کیلومتر بود.
همیشه ات قبل خواب خودش رو میچسبوند بهش. سرش رو میذاشت روی سینهی یونگی و دستش رو دور کمرش حلقه میکرد.
ولی امشب پشتش رو به یونگی کرده بود.
یونگی چند دقیقه به سقف خیره موند.
بعد آروم گفت:
ـ شب بخیر.
ات جواب نداد.
یونگی لبخند خیلی محوی زد.
ـ باشه...
چند دقیقه بعد، دستش رو آروم جلو برد.
خواست فقط نوک انگشتهاش رو به کمر ات برسونه.
اما قبل از اینکه لمسش کنه، ات کمی خودش رو جلو کشید.
یونگی دستش رو پس کشید.
هیچی نگفت.
فقط زیر لب گفت:
ـ باشه خانوم.
و چشمهاشو بست.
ولی درست قبل از خواب، صدای خیلی آروم ات رو شنید:
ـ شب بخیر.
یونگی لبخند زد.
حداقل جواب داده بود.
اما هنوز نمیدونست چرا ات اینطوری شده.
و ات هم قصد نداشت به این زودی بهش بگه.
⭐️دخترا اکاننم خراب شده بود نمیتونستم وارد شم اگه بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید و اگه ادامش رو میخواید برام بنویسید که بدونم خوب در اومده یا نه
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
ات از صبح با یونگی حرف نزده بود.
نه اینکه قهرش رو مستقیم اعلام کرده باشه. نه.
فقط صبح که یونگی از خواب بیدار شده بود، طبق عادت دستش رو دراز کرده بود سمت ات که بغلش کنه، اما جای همیشگیِ ات خالی بود.
ات زودتر بیدار شده بود.
وقتی یونگی از اتاق بیرون رفت، ات توی آشپزخونه داشت برای خودش قهوه درست میکرد.
یونگی با موهای بههمریخته و صدای خوابآلود گفت:
ـ صبح بخیر.
ات بدون اینکه نگاهش کنه، فقط یه «هوم» خیلی آروم گفت.
یونگی ابروهاشو بالا انداخت.
ـ قهوه درست کردی؟
ـ آره.
ـ برای منم ریختی؟
ات یه لحظه مکث کرد.
بعد بدون اینکه برگرده سمتش گفت:
ـ خودت بریز.
یونگی چند ثانیه ساکت موند.
ـ باشه...
ات فنجون خودش رو برداشت و رفت سمت میز.
یونگی هم قهوهش رو ریخت و نشست روبهروش.
چند لحظه فقط صدای قاشق و فنجون میاومد.
یونگی بالاخره گفت:
ـ هنوز خوابی؟
ـ نه.
ـ پس چرا اینقدر ساکتی؟
ات شونه بالا انداخت.
ـ چیزی نیست.
یونگی با دقت نگاهش کرد.
چیزی نبود؟
خب، معلوم بود یه چیزی هست.
چون دیشب...
دیشب قبل از خواب، وقتی هر دو روی تخت دراز کشیده بودن، یونگی خیلی عادی دستش رو دور کمر ات حلقه کرده بود و نزدیک گوشش گفته بود:
ـ ات؟
ـ هوم؟
ـ چرا بیداری ؟.
-بخواب فرشته ام.
_یونگی عاشقتم.
ات همونطور که سرش روی بالش بود، چند ثانیه بهش نگاه کرده بود.
منتظر بود یونگی ادامه بده.
منتظر یه «تو هم عاشقمی؟» یا یه بوسه یا حتی یه لبخند.
ولی یونگی...
هیچی نگفت.
فقط چشمهاشو بست و خوابید.
و ات هم تمام شب به سقف خیره شده بود.
حالا صبح شده بود و خانوم کاملاً تصمیم گرفته بود بابت همین موضوع، شوهر عزیزش رو نادیده بگیره.
یونگی که هنوز نمیفهمید قضیه چیه، دستش رو جلو برد و انگشتش رو آروم به دست ات زد.
ـ ات.
دستش رو عقب کشید.
ـ چیه؟
ـ چرا باهام حرف نمیزنی؟
ـ دارم حرف میزنم.
ـ این حرف زدنه؟
ـ آره.
یونگی یه خندهی کوتاه کرد.
ـ خیلی خب، حداقل اخمات قشنگه.
ات چیزی نگفت.
یونگی هم بیخیال شد.
اما از همون لحظه فهمید امروز باید خیلی مراقب باشه.
ظهر، یونگی از سر کار برگشت.
در رو که باز کرد، انتظار داشت ات مثل همیشه بیاد سمتش.
اما خبری نبود.
کفشهاشو درآورد و با صدای بلند گفت:
ـ من اومدم!
از اتاق صدای ات اومد:
ـ خوش اومدی.
یونگی چند لحظه به در اتاق نگاه کرد.
بعد رفت سمتش.
ات روی تخت نشسته بود و با گوشی کار میکرد.
یونگی کنار تخت نشست.
ـ دلم برات تنگ شده بود.
ات بدون اینکه نگاهش کنه گفت:
ـ خب.
یونگی پلک زد.
ـ خب؟
ـ آره.
ـ فقط «خب»؟
ـ چی بگم؟
ـ مثلاً بگی منم دلم برات تنگ شده بود.
ـ دلم تنگ نشده بود.
یونگی دستش رو روی قلبش گذاشت.
ـ اوه.
ات بالاخره نگاهش کرد.
ـ چیه؟
ـ هیچی. قلبم شکست.
ات خیلی جدی گفت:
ـ خوبه.
یونگی چند ثانیه نگاهش کرد.
بعد یه لبخند خیلی ریز زد.
ـ تو خیلی بامزهای وقتی عصبانیای.
ات سریع دوباره سرش رو انداخت پایین.
ـ من عصبانی نیستم.
ـ معلومه.
ـ واقعاً نیستم.
ـ آره، آره.
یونگی بلند شد و رفت سمت کمد.
ات زیرچشمی نگاهش کرد.
یونگی یه لباس راحتی برداشت و گفت:
ـ امشب شام چی بخوریم؟
ـ هرچی خودت خواستی.
ـ تو چی دوست داری؟
ـ مهم نیست.
ـ ات.
ـ چیه؟
ـ داری منو تنبیه میکنی؟
ات جواب نداد.
همین سکوت جوابش بود.
یونگی لبخند زد.
ـ خیلی خب.
اما این بار دیگه شوخی نکرد.
شب، هر دو کنار هم خوابیدن.
فاصلهشون خیلی زیاد نبود.
اما برای یونگی انگار چند کیلومتر بود.
همیشه ات قبل خواب خودش رو میچسبوند بهش. سرش رو میذاشت روی سینهی یونگی و دستش رو دور کمرش حلقه میکرد.
ولی امشب پشتش رو به یونگی کرده بود.
یونگی چند دقیقه به سقف خیره موند.
بعد آروم گفت:
ـ شب بخیر.
ات جواب نداد.
یونگی لبخند خیلی محوی زد.
ـ باشه...
چند دقیقه بعد، دستش رو آروم جلو برد.
خواست فقط نوک انگشتهاش رو به کمر ات برسونه.
اما قبل از اینکه لمسش کنه، ات کمی خودش رو جلو کشید.
یونگی دستش رو پس کشید.
هیچی نگفت.
فقط زیر لب گفت:
ـ باشه خانوم.
و چشمهاشو بست.
ولی درست قبل از خواب، صدای خیلی آروم ات رو شنید:
ـ شب بخیر.
یونگی لبخند زد.
حداقل جواب داده بود.
اما هنوز نمیدونست چرا ات اینطوری شده.
و ات هم قصد نداشت به این زودی بهش بگه.
⭐️دخترا اکاننم خراب شده بود نمیتونستم وارد شم اگه بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید و اگه ادامش رو میخواید برام بنویسید که بدونم خوب در اومده یا نه
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۴۹.۹k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط