{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 سکوت

🖤🥀 سکوت

𓆩 پــارت چــهــل‌ودوم 𓆪 🖤🥀

مرد برای چند ثانیه هیچ نگفت.

اسما به چهره‌اش خیره شده بود.

ـ «کی بود؟»

مرد نگاهش را از اسما گرفت.

ـ «لازم نیست بدونی.»

نامجون جلو آمد.

ـ «اتفاقاً لازمه.»

مرد لبخند کوتاهی زد.

ـ «شما همیشه فکر می‌کنید حقیقت، نجاتتون می‌ده.»

سلیا با عصبانیت گفت:

ـ «پس چرا از گفتنش می‌ترسی؟»

مرد چیزی نگفت.

یون ناگهان به صفحه‌ی مانیتور اشاره کرد.

ـ «اون فایل رو برگردون.»

سلیا دوباره فیلم را پخش کرد.

تصویر قدیمی جلو رفت.

این بار...

در گوشه‌ی تصویر، سایه‌ی نفر چهارمی دیده می‌شد.

اسما آرام گفت:

ـ «اون کیه؟»

یون به صفحه نزدیک شد.

چهره‌ی فرد کم‌کم مشخص شد.

یون خشکش زد.

ـ «نه...»

نامجون پرسید:

ـ «می‌شناسیش؟»

یون آرام جواب داد:

ـ «آره.»

اسما با اضطراب گفت:

ـ «کیه؟»

یون به مرد روبه‌رو نگاه کرد.

ـ «کسی که فکر می‌کردیم سال‌ها پیش ناپدید شده.»

مرد سرش را پایین انداخت.

اسما با ناباوری گفت:

ـ «یعنی هنوز زنده‌ست؟»

مرد پاسخ داد:

ـ «بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت واقعاً ناپدید نمی‌شن.»

ناگهان درِ اتاق باز شد.

همه برگشتند.

زنی در چارچوب در ایستاده بود.

اسما با دیدنش نفسش بند آمد.

ـ «مامان؟»

زن فقط نگاهش کرد.

بعد آرام گفت:

ـ «سلام، اسما.»

سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.

سلیا زیر لب گفت:

ـ «این غیرممکنه...»

مادر اسما چند قدم جلو آمد.

ـ «وقتشه چیزی رو بدونی که هیچ‌کس جرئت نکرد بهت بگه.»

اسما با صدایی لرزان پرسید:

ـ «چی؟»

مادرش به پرونده‌ی ۰۷ اشاره کرد.

ـ «تو اولین سوژه نبودی.»

مکث کرد.

ـ «تو آخرین سوژه بودی.»

و اسما فهمید...

تمام این سال‌ها، حقیقت درست جلوی چشمش پنهان شده بود. 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

های ماهزادا

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چــهــل‌و‌یــکــم 𓆪 🖤🥀مرد چند قدم عقب رفت.بر...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهلم 𓆪 🖤🥀آژیر همچنان در ساختمان می‌پیچید.چرا...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪 🖤🥀دختر لبخندش را از دست داد.ـ «یون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط