MY LOVE
p33
✓تنبل جون... بیدار شو یچیزی بگم برگات بریزه
+تنبل عمته.. بنال
✓چقدر بیشعوری
+نظر لطفته
_ببینم شماها دوستین یا دشمن؟
✓هیچکدوم.. خواهرای ناتنی *خنده*
+مسخره *خنده*
_لینا تو بخوای بهش بگی صد سال طول میکشه.. خودم میگم
+خب چیشدهه
_ببین تو پنج سالت یود با خانوادت رفتی شهربازی و با یه پسره و خواهرش سوار چرخ و فلک شدی؟ پسره اسمش جیمین بود و خواهرش جیا؟
+آ.آره *تعجب*
_و روز اول مدرسه وقتی کتک خوردی لینا و یه پسره اومدن بالاسرت ولی پسره سریع رفت؟
+تو اینارو از کجا میدونی؟
_اون پسره من بودم *خنده*
+چ.چی؟ *تعجب* جدی؟ یعنی ج.جیا خواهر تو ب.بود؟ با تو رفتم شهربازی؟ ج.جدی؟
_اره *خنده*
+وووواااایییییی *خنده و ذوق*
✓خیلیی باحال بود *خنده*
"پرش زمانی به یک هفته بعد"
ویو ات:
صبح بود... نزدیکای ساعت ۹
تو بغل جیمین بودم.. محکم بغلم کرده بود و سرشو تو گردنم فرو کرده بود
دستاش خیلی محکم دور کمرم حلقه شده بودن
لبخندی بهش زدم و شروع کردم نوازش موهاش
رو پیشونیش بوسه های ریز میزدم
زمزمه کردم
+واقعا که.. تو فقط یه پسر کوچولوی کیوتی.. چجوری مافیا شدی
_من اصلا کیوت نیستم *با چشمای بسته*
+بیدار بودی *خنده*
تو یک ثانیه جاشو با من عوض کرد و روم خیمه زد
+سرعت عملتو بنازم *خنده*
_*خنده*
+دوست دارم
_ولی من عاشقتم
خم شد و یه بوسه رو لبام کاشت
_اوممم... فک کنم مامان بابات خیلی شبا بیدار موندن که اینقدر خوشگل شدی *پوزخند*
+یااااا
_باشه باشه غلط کردم *خنده*
+بریم صبحونه بخوریم؟
_بریم
از روم بلند شد... بعد از رفتن به WC و عوض کردن لباسام پایین رفتم
یجورایی الان جیمین شاه این عمارت و من ملکه این عمارت بودم
همه خدمتکارا برام خم میشدن و بهم سلام میکردن
منم تعظیم میکردم و بهشون و صبح بخیر میگفتم
با اجوما خیلی خیلی صمیمی شده بودم.. بعضی وقتا مامان صداش میکردم
داشت ظرف میشست.. رفتم از پشت بغلش کردم
+اوماا صبح بخیر *لبخند*
×اوه بیدار شدی؟ صبح توهم بخیر عزیزم *لبخند* الان صبحونه اماده میشه
برگشت و پیشونیمو بوسید
×بشین الان میارم
+عامم میخوام برم پیش بچها... حاضر شد صدام میکنی؟
×حتما *لبخند*
+مرسیییی
و رفتم
با خیلی از خدمتکارا دوست شده بودم.. نسبت به همسر یه مافیا زیادی با بقیه مهربون بودم و همین قشنگ بود
هر شغلی داشته باشی نباید همیشه سنگدل باشی
از بین خدمتکارا جوکیونگ و سوریون و لارا بهترین دوستام بودن
جوکیونگ به سمتم دوید
♡اونیییی
پرید بغلم
+حییحح سلاممم
♡چخبر
+تو چخبر
دستشو گرفتم و رفتیم اتاق لارا
♡لارااا
•بلهه
+بیا بیرون
و همینطوری....سوریون هنوز خواب بود
من جیمینو راضی کرده بودم دیگه کسیو کتک نزنه... همه اینجا هرکاری بخوابم میکنن
البته قوانینی هم وجود داره
✓تنبل جون... بیدار شو یچیزی بگم برگات بریزه
+تنبل عمته.. بنال
✓چقدر بیشعوری
+نظر لطفته
_ببینم شماها دوستین یا دشمن؟
✓هیچکدوم.. خواهرای ناتنی *خنده*
+مسخره *خنده*
_لینا تو بخوای بهش بگی صد سال طول میکشه.. خودم میگم
+خب چیشدهه
_ببین تو پنج سالت یود با خانوادت رفتی شهربازی و با یه پسره و خواهرش سوار چرخ و فلک شدی؟ پسره اسمش جیمین بود و خواهرش جیا؟
+آ.آره *تعجب*
_و روز اول مدرسه وقتی کتک خوردی لینا و یه پسره اومدن بالاسرت ولی پسره سریع رفت؟
+تو اینارو از کجا میدونی؟
_اون پسره من بودم *خنده*
+چ.چی؟ *تعجب* جدی؟ یعنی ج.جیا خواهر تو ب.بود؟ با تو رفتم شهربازی؟ ج.جدی؟
_اره *خنده*
+وووواااایییییی *خنده و ذوق*
✓خیلیی باحال بود *خنده*
"پرش زمانی به یک هفته بعد"
ویو ات:
صبح بود... نزدیکای ساعت ۹
تو بغل جیمین بودم.. محکم بغلم کرده بود و سرشو تو گردنم فرو کرده بود
دستاش خیلی محکم دور کمرم حلقه شده بودن
لبخندی بهش زدم و شروع کردم نوازش موهاش
رو پیشونیش بوسه های ریز میزدم
زمزمه کردم
+واقعا که.. تو فقط یه پسر کوچولوی کیوتی.. چجوری مافیا شدی
_من اصلا کیوت نیستم *با چشمای بسته*
+بیدار بودی *خنده*
تو یک ثانیه جاشو با من عوض کرد و روم خیمه زد
+سرعت عملتو بنازم *خنده*
_*خنده*
+دوست دارم
_ولی من عاشقتم
خم شد و یه بوسه رو لبام کاشت
_اوممم... فک کنم مامان بابات خیلی شبا بیدار موندن که اینقدر خوشگل شدی *پوزخند*
+یااااا
_باشه باشه غلط کردم *خنده*
+بریم صبحونه بخوریم؟
_بریم
از روم بلند شد... بعد از رفتن به WC و عوض کردن لباسام پایین رفتم
یجورایی الان جیمین شاه این عمارت و من ملکه این عمارت بودم
همه خدمتکارا برام خم میشدن و بهم سلام میکردن
منم تعظیم میکردم و بهشون و صبح بخیر میگفتم
با اجوما خیلی خیلی صمیمی شده بودم.. بعضی وقتا مامان صداش میکردم
داشت ظرف میشست.. رفتم از پشت بغلش کردم
+اوماا صبح بخیر *لبخند*
×اوه بیدار شدی؟ صبح توهم بخیر عزیزم *لبخند* الان صبحونه اماده میشه
برگشت و پیشونیمو بوسید
×بشین الان میارم
+عامم میخوام برم پیش بچها... حاضر شد صدام میکنی؟
×حتما *لبخند*
+مرسیییی
و رفتم
با خیلی از خدمتکارا دوست شده بودم.. نسبت به همسر یه مافیا زیادی با بقیه مهربون بودم و همین قشنگ بود
هر شغلی داشته باشی نباید همیشه سنگدل باشی
از بین خدمتکارا جوکیونگ و سوریون و لارا بهترین دوستام بودن
جوکیونگ به سمتم دوید
♡اونیییی
پرید بغلم
+حییحح سلاممم
♡چخبر
+تو چخبر
دستشو گرفتم و رفتیم اتاق لارا
♡لارااا
•بلهه
+بیا بیرون
و همینطوری....سوریون هنوز خواب بود
من جیمینو راضی کرده بودم دیگه کسیو کتک نزنه... همه اینجا هرکاری بخوابم میکنن
البته قوانینی هم وجود داره
- ۱۲.۶k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط