╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
╭─────────────── 🎀 ───────────────╮
✦ پارت ۷۴| پیام صبحگاهی مامان ته ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
صبح روز بعد، وقتی وارد مدرسه شدم، فقط چند دقیقه از شروع کلاس گذشته بود.
جیا کنارم راه میرفت و هنوز داشت دربارهی اتفاقات دیروز حرف میزد.
جیا:
آت، هنوز باورم نمیشه مامان ته شمارهتو گرفت. 😂
آت:
منم هنوز باورم نمیشه! 😭
جیا:
فقط دعا کن امروز زنگ نزنه.
آت:
جیااا، چرا باید زنگ بزنه؟!
جیا با خنده شونه بالا انداخت.
جیا:
چون از اون ماماناییه که وقتی یکی رو دوست داشته باشه، دیگه ولش نمیکنه. 😂
همون لحظه گوشی آت لرزید.
آت:
اوه؟
گوشی رو از کیفم بیرون آوردم.
یک پیام جدید روی صفحه ظاهر شده بود.
فرستنده: مامان ته
چند ثانیه فقط به صفحه خیره شدم.
جیا:
کیه؟ 👀
آت:
مامان ته...
جیا:
نههههه! 😭😂
پیام رو باز کردم.
مامان ته نوشته بود:
«صبح بخیر دخترم 🌷
امیدوارم امروز روز خوبی داشته باشی.
راستی به مامانت سلام برسون.
دلم میخواد یه روز باهاش صحبت کنم. 🥰»
لبخند ناخودآگاهی روی صورتم نشست.
آت:
خیلی مهربونه... 🥹
جیا:
جواب بده!
آت:
چی بگم؟
جیا با شیطنت گفت:
جیا:
«سلام مادرشوهر عزیزم.» 😭😂
آت:
جیاااا! 😭
جیا زد زیر خنده.
همون موقع ته از انتهای راهرو نزدیک شد.
ته:
چی شده؟
جیا:
هیچی... مامانت پیام داده. 😂
ته همانجا ایستاد.
ته:
چی؟!
آت گوشی رو کمی بالا آورد.
ته:
مامانم؟!
آت:
آره.
ته با ناباوری به گوشی نگاه کرد.
ته:
صبح به این زودی؟!
جیا:
معلومه!
آدمی که از دیشب برای آینده برنامه نوشته، صبح زود هم بیداره. 😂
ته:
من واقعاً باید گوشیمو خاموش کنم. 😭
آت خندید.
ته چند لحظه به آت نگاه کرد.
ته:
خوبی؟
آت:
آره.
ته:
واقعاً؟
آت:
آره ته، خوبم.
ته لبخند کوچیکی زد.
ته:
خوبه.
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
بعد آت آرام گفت:
آت:
راستی...
ته:
هوم؟
آت:
حرف دیروزت رو یادمه.
ته:
کدوم حرف؟
آت:
اینکه گفتی به هدفهام احترام میذاری.
ته کمی مکث کرد.
ته:
خب... واقعاً همینطوره.
آت:
ممنون.
ته:
لازم نیست تشکر کنی.
آت:
چرا؟
ته:
چون احترام گذاشتن به چیزی که برای تو مهمه، چیز عجیبی نیست.
چند ثانیه ساکت موندم.
بعد لبخند زدم.
آت:
این حرفت قشنگ بود.
ته:
فقط قشنگ بود؟ 😐
آت:
خیلی قشنگ بود. 😂
ته:
خب... پس قبولش دارم. 😌
جیا که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و همهچیز رو شنیده بود، آرام گفت:
جیا:
من مزاحم نیستم؟ 👀
آت:
جیا! 😭
جیا:
باشه، باشه، رفتم! 😂
همون لحظه صدای زنگ مدرسه توی راهرو پیچید.
جین از کلاس بیرون اومد.
جین:
بچههاااا! زود بیاین!
جیمین:
چی شده؟
جین:
معاون گفته امروز یه برنامهی جدید داریم!
کوک:
بازم برنامه؟! 😭
ته:
فقط امیدوارم مامان من توی این برنامه نباشه. 😂
آت خندید.
اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که گوشیام دوباره لرزید.
این بار هم یک پیام از مامان ته بود.
صفحه رو باز کردم.
«راستی آت جان...
یه خبر کوچولو هم دارم. 😌🎀»
همونجا خشکم زد.
جیا:
چی نوشته؟!
آت آرام صفحه رو نگاه کردم.
آت:
گفته یه خبر داره...
ته:
چه خبری؟ 😐
آت:
نمیدونم...
ته نگاهی به گوشی انداخت و زیر لب گفت:
ته:
فقط امیدوارم این بار دیگه دربارهی عروسی و نوه نباشه... 😭😂
جیا:
من که بعید میدونم. 😭
آت و ته همزمان به هم نگاه کردیم.
و هیچکدوممون نمیدونستیم خبر مامان ته قراره چه چیزی رو وارد داستانمون کنه...
🎀🦋
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
✦ پارت ۷۴| پیام صبحگاهی مامان ته ✦
╰─────────────── 🎀 ───────────────╯
🌷✨ ویو آت
صبح روز بعد، وقتی وارد مدرسه شدم، فقط چند دقیقه از شروع کلاس گذشته بود.
جیا کنارم راه میرفت و هنوز داشت دربارهی اتفاقات دیروز حرف میزد.
جیا:
آت، هنوز باورم نمیشه مامان ته شمارهتو گرفت. 😂
آت:
منم هنوز باورم نمیشه! 😭
جیا:
فقط دعا کن امروز زنگ نزنه.
آت:
جیااا، چرا باید زنگ بزنه؟!
جیا با خنده شونه بالا انداخت.
جیا:
چون از اون ماماناییه که وقتی یکی رو دوست داشته باشه، دیگه ولش نمیکنه. 😂
همون لحظه گوشی آت لرزید.
آت:
اوه؟
گوشی رو از کیفم بیرون آوردم.
یک پیام جدید روی صفحه ظاهر شده بود.
فرستنده: مامان ته
چند ثانیه فقط به صفحه خیره شدم.
جیا:
کیه؟ 👀
آت:
مامان ته...
جیا:
نههههه! 😭😂
پیام رو باز کردم.
مامان ته نوشته بود:
«صبح بخیر دخترم 🌷
امیدوارم امروز روز خوبی داشته باشی.
راستی به مامانت سلام برسون.
دلم میخواد یه روز باهاش صحبت کنم. 🥰»
لبخند ناخودآگاهی روی صورتم نشست.
آت:
خیلی مهربونه... 🥹
جیا:
جواب بده!
آت:
چی بگم؟
جیا با شیطنت گفت:
جیا:
«سلام مادرشوهر عزیزم.» 😭😂
آت:
جیاااا! 😭
جیا زد زیر خنده.
همون موقع ته از انتهای راهرو نزدیک شد.
ته:
چی شده؟
جیا:
هیچی... مامانت پیام داده. 😂
ته همانجا ایستاد.
ته:
چی؟!
آت گوشی رو کمی بالا آورد.
ته:
مامانم؟!
آت:
آره.
ته با ناباوری به گوشی نگاه کرد.
ته:
صبح به این زودی؟!
جیا:
معلومه!
آدمی که از دیشب برای آینده برنامه نوشته، صبح زود هم بیداره. 😂
ته:
من واقعاً باید گوشیمو خاموش کنم. 😭
آت خندید.
ته چند لحظه به آت نگاه کرد.
ته:
خوبی؟
آت:
آره.
ته:
واقعاً؟
آت:
آره ته، خوبم.
ته لبخند کوچیکی زد.
ته:
خوبه.
چند لحظه سکوت بینمون افتاد.
بعد آت آرام گفت:
آت:
راستی...
ته:
هوم؟
آت:
حرف دیروزت رو یادمه.
ته:
کدوم حرف؟
آت:
اینکه گفتی به هدفهام احترام میذاری.
ته کمی مکث کرد.
ته:
خب... واقعاً همینطوره.
آت:
ممنون.
ته:
لازم نیست تشکر کنی.
آت:
چرا؟
ته:
چون احترام گذاشتن به چیزی که برای تو مهمه، چیز عجیبی نیست.
چند ثانیه ساکت موندم.
بعد لبخند زدم.
آت:
این حرفت قشنگ بود.
ته:
فقط قشنگ بود؟ 😐
آت:
خیلی قشنگ بود. 😂
ته:
خب... پس قبولش دارم. 😌
جیا که چند قدم آنطرفتر ایستاده بود و همهچیز رو شنیده بود، آرام گفت:
جیا:
من مزاحم نیستم؟ 👀
آت:
جیا! 😭
جیا:
باشه، باشه، رفتم! 😂
همون لحظه صدای زنگ مدرسه توی راهرو پیچید.
جین از کلاس بیرون اومد.
جین:
بچههاااا! زود بیاین!
جیمین:
چی شده؟
جین:
معاون گفته امروز یه برنامهی جدید داریم!
کوک:
بازم برنامه؟! 😭
ته:
فقط امیدوارم مامان من توی این برنامه نباشه. 😂
آت خندید.
اما هنوز چند قدم برنداشته بودم که گوشیام دوباره لرزید.
این بار هم یک پیام از مامان ته بود.
صفحه رو باز کردم.
«راستی آت جان...
یه خبر کوچولو هم دارم. 😌🎀»
همونجا خشکم زد.
جیا:
چی نوشته؟!
آت آرام صفحه رو نگاه کردم.
آت:
گفته یه خبر داره...
ته:
چه خبری؟ 😐
آت:
نمیدونم...
ته نگاهی به گوشی انداخت و زیر لب گفت:
ته:
فقط امیدوارم این بار دیگه دربارهی عروسی و نوه نباشه... 😭😂
جیا:
من که بعید میدونم. 😭
آت و ته همزمان به هم نگاه کردیم.
و هیچکدوممون نمیدونستیم خبر مامان ته قراره چه چیزی رو وارد داستانمون کنه...
🎀🦋
#پشت_نگاه_سردت #رمان_احساسی #رمان_عاشقانه #رمان_ویسگون #تهیونگ #Taehyung #BTS #آت #جیا #کانگ #والیبال
- ۷۳۲
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط