داستان کوتاه در انتظارش / الهه پورعلی
#پارت اول
گرد و پر نور است، نمیتوان چشم از این زیبایی گرفت، هنوز نگاهم به مهتاب درخشان و پر از امید است، روی سنگریزههای سرد حیاط نشسته و رو به آسمان میگویم:
_ من امید دارم، او مال من میشود، روزی، جایی، زمانی، در کنارش مینشینم و با هم به این زیبایی خلقت مینگریم.
آنروزها را به خاطر دارم روزهایی که بارها میدیدمش، چه روزهایی که بیتفاوت از کنارش رد میشدم و قلبم هیچ واکنشی نشان نمیداد، دلم برای آن روزها تنگ است، آن روزهایی که قلبم برای خودم بود، چه ساده میتپید و چه مظلومانه تاپ-تاپ میکرد...
چه بر سر دلم آمد... منکه مراقبش بودم.
سنگریزهها به سردی مایل هستند، اما از این سرمای خوشایند خوشنودم. کمی جابهجا میشوم، و آرام رویشان دراز میکشم. تنم از اینهمه سردی مور-مور میشود اما هنوز راضی به این سرمایم.
نگاه مجددم را به آسمان میدوزم، ستارهای نورانی برایم چشمک میفرستد، ستارهای که مدتهاست مال من است، با دیدنش لبخند مهمان لبهایم میشود، ستارهای دیگر نمایان است، آن ستاره نیز متعلق به من است، کمی از هم فاصله دارند اما من یقین دارم که روزی به هم میرسند، آن روز، روز وصال من، او و ستارههاست...
روزیاست که تمام ستارهها به خاطرمان به رقص درمیآیند، روزیاست که تمامی کیهان با ما همنوا میشوند...
آن روز دور نیست.
با صدای مادر از حالوهوای عاشقانه خویش فاصله میگیرم:
_ دخترم سوده، هوا سرد شده مادر، سرما نخوری.
با گفتن چشم او را از رفتن به خانه مطمئن میکنم، هرچند که دل کندن از ستارههای نورانی دشوار است اما چارهای نیست.
وارد خانه میشوم و راهم را به سمت اتاق کج میکنم.
چهقدر خوب است که اتاقم پنجرهای قدی دارد، باد پردههای نازک و حریر را میرقصاند و مهتاب درخشان و دو ستارهای که یار من شدهاند نمایان میشوند.
با هر رقص پرده توسط باد نسیمی ملایم صورتم را نوازش میدهد، و من با نوازش باد چهقدر محتاج دستان مردانهاش میشوم...
آیا روزی میرسد که از حس من نسبت به خود آگاه شود، گرچه از نظر او من کودکی خامم، شاید...
ملافهی نقرهای را روی تنم تنظیم کرده و به زحمت به خواب میروم.
باز من هستم و رویاهای شیرینی که انتهایش به او ختم میشوند، عاشق این رویاها و خوابها شدهام.
در رویاهایم کنارم میایستد، برایم از آینده سخن میگوید و با من همصدا و همنفس میشود. و قلب من را با حرفهایش مسخ میکند، مرا به هیجانی بینظیر و وصف ناشدنی میکشاند، با هیجانی که به همراه دارم به وضوح تپشهای قلبم را حس میکنم. حتی صدایشان را میشنوم. جالب است، حتی خوابم را تسخیر کرده است.
صبح میشود و باز شب، دوباره طلوع و دوباره غروب، با این طلوع و غروبهای دلانگیز تنها چیزی که احساس میشود گذر زمان است...
هر روز، یک روز به سنم افزوده میشود، و هر روز بدون او یک روز دیگر بزرگ میشوم.
مادر مثل همیشه برای بیدار کردنم تلاش میکند:
_ عزیزم بیدار شو، امروز مهمون داریم عمو اینا قراره بیان...
دقیقا مثل افرادی که برق گرفته شدهاند از خواب میپرم. پس امروز روز من است، میبینمش، میبینمش..
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجم. از صبح که مادر خبر آمدنشان را داده در تلاطمم، از خوشحالی در خانه قدم میزنم و از الان لحظهها را تا شب میشمارم.
درِ تمامی کمدها برای انتخاب لباس مناسب باز است، لباسی که جذبش کند، لباسی که من در داخل آن به زیبایی بی نظیری دست یابم.
پس از زیر و رو کردن تمامی لباسها لباس مورد نظر یافت میشود، بلوزی سفید با رویهای شیری و شلوار پا گشاد هم رنگش...
موهای همچون آبشارم را برس میکشم، موجهای بزرگ موهایم روی شانههایم میریزد، تلی زیبا به سر میبندم، صورتم را با لوازمی که به صورتم زیبایی میبخشند تغییر میدهم و در دل به چهرهام میبالم.
تا یکیدو ساعت دیگر، او که تمام وجودم به وجودش بستهاست را میبینم. او که با دیدنش دلم که هیچ تمام تنم زیرورو میشود.
گرد و پر نور است، نمیتوان چشم از این زیبایی گرفت، هنوز نگاهم به مهتاب درخشان و پر از امید است، روی سنگریزههای سرد حیاط نشسته و رو به آسمان میگویم:
_ من امید دارم، او مال من میشود، روزی، جایی، زمانی، در کنارش مینشینم و با هم به این زیبایی خلقت مینگریم.
آنروزها را به خاطر دارم روزهایی که بارها میدیدمش، چه روزهایی که بیتفاوت از کنارش رد میشدم و قلبم هیچ واکنشی نشان نمیداد، دلم برای آن روزها تنگ است، آن روزهایی که قلبم برای خودم بود، چه ساده میتپید و چه مظلومانه تاپ-تاپ میکرد...
چه بر سر دلم آمد... منکه مراقبش بودم.
سنگریزهها به سردی مایل هستند، اما از این سرمای خوشایند خوشنودم. کمی جابهجا میشوم، و آرام رویشان دراز میکشم. تنم از اینهمه سردی مور-مور میشود اما هنوز راضی به این سرمایم.
نگاه مجددم را به آسمان میدوزم، ستارهای نورانی برایم چشمک میفرستد، ستارهای که مدتهاست مال من است، با دیدنش لبخند مهمان لبهایم میشود، ستارهای دیگر نمایان است، آن ستاره نیز متعلق به من است، کمی از هم فاصله دارند اما من یقین دارم که روزی به هم میرسند، آن روز، روز وصال من، او و ستارههاست...
روزیاست که تمام ستارهها به خاطرمان به رقص درمیآیند، روزیاست که تمامی کیهان با ما همنوا میشوند...
آن روز دور نیست.
با صدای مادر از حالوهوای عاشقانه خویش فاصله میگیرم:
_ دخترم سوده، هوا سرد شده مادر، سرما نخوری.
با گفتن چشم او را از رفتن به خانه مطمئن میکنم، هرچند که دل کندن از ستارههای نورانی دشوار است اما چارهای نیست.
وارد خانه میشوم و راهم را به سمت اتاق کج میکنم.
چهقدر خوب است که اتاقم پنجرهای قدی دارد، باد پردههای نازک و حریر را میرقصاند و مهتاب درخشان و دو ستارهای که یار من شدهاند نمایان میشوند.
با هر رقص پرده توسط باد نسیمی ملایم صورتم را نوازش میدهد، و من با نوازش باد چهقدر محتاج دستان مردانهاش میشوم...
آیا روزی میرسد که از حس من نسبت به خود آگاه شود، گرچه از نظر او من کودکی خامم، شاید...
ملافهی نقرهای را روی تنم تنظیم کرده و به زحمت به خواب میروم.
باز من هستم و رویاهای شیرینی که انتهایش به او ختم میشوند، عاشق این رویاها و خوابها شدهام.
در رویاهایم کنارم میایستد، برایم از آینده سخن میگوید و با من همصدا و همنفس میشود. و قلب من را با حرفهایش مسخ میکند، مرا به هیجانی بینظیر و وصف ناشدنی میکشاند، با هیجانی که به همراه دارم به وضوح تپشهای قلبم را حس میکنم. حتی صدایشان را میشنوم. جالب است، حتی خوابم را تسخیر کرده است.
صبح میشود و باز شب، دوباره طلوع و دوباره غروب، با این طلوع و غروبهای دلانگیز تنها چیزی که احساس میشود گذر زمان است...
هر روز، یک روز به سنم افزوده میشود، و هر روز بدون او یک روز دیگر بزرگ میشوم.
مادر مثل همیشه برای بیدار کردنم تلاش میکند:
_ عزیزم بیدار شو، امروز مهمون داریم عمو اینا قراره بیان...
دقیقا مثل افرادی که برق گرفته شدهاند از خواب میپرم. پس امروز روز من است، میبینمش، میبینمش..
از خوشحالی در پوست خود نمیگنجم. از صبح که مادر خبر آمدنشان را داده در تلاطمم، از خوشحالی در خانه قدم میزنم و از الان لحظهها را تا شب میشمارم.
درِ تمامی کمدها برای انتخاب لباس مناسب باز است، لباسی که جذبش کند، لباسی که من در داخل آن به زیبایی بی نظیری دست یابم.
پس از زیر و رو کردن تمامی لباسها لباس مورد نظر یافت میشود، بلوزی سفید با رویهای شیری و شلوار پا گشاد هم رنگش...
موهای همچون آبشارم را برس میکشم، موجهای بزرگ موهایم روی شانههایم میریزد، تلی زیبا به سر میبندم، صورتم را با لوازمی که به صورتم زیبایی میبخشند تغییر میدهم و در دل به چهرهام میبالم.
تا یکیدو ساعت دیگر، او که تمام وجودم به وجودش بستهاست را میبینم. او که با دیدنش دلم که هیچ تمام تنم زیرورو میشود.
- ۲.۷k
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط