::قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::

::قـــمــآرـــتــآرـیــکـــ!🌑🕯️::
P:::8
ویوی ران:
این بچه فینگیلی چه رویی داره...بزار شب خودم حالیش میکنم😈✨(آره بدبخت...داره به همونی که تو ذهنته فکر می‌کنه🗿📿)و رفت سمت اتاق یوری و دید که یوری و سارا خیلی خوب باهم رفیق شدن و دارن باهم بگو بخند میکنن و سارا هم داره غش غش میخنده و به من هم محل نمی‌ده...بلند و با عصبانیت داد زدم:«هــــی!سـارا!تـوقـرار بـود کـه امـشـب بـا مـن بـاشـی!نـه بـا زنـم!!»
«کیرخر بابا اسکل!ببند دهنتو!انقد زنم زنم نکن حالم به هم میخوره انگار داری بهم فحش میدی!»عصبی تر شدم و برگشتم و رفتم.باورم نمیشد که اون دختری که قرار بود امشب بهم بده،رفته با یه کصخل داره بگو بخند می‌کنه!
«-خنده خنده-خوب...یوری_چان خدا حافظ،بازم سر میزنم!✨»
«باشه سارا_چان...خداحافظ...مراقبت کنیا!-خنده-»و سارا اومد پایین و رفت.عه عه عه عه!بچه انقد پرو!باورم نمیشه...
ویوی یوری:
سارا واقعا آدم جالبی بود...واقعا دوسش دارم...حداقل خوبه که تو این موقعیت یه دوست خوب پیدا کردم...هعی...دلم برای آکی تنگ شده...یعنی چه اتفاقی واسش افتاده؟چه حس و حالی داشت وقتی دید من بالا سرش نیستم؟اونا هنوز اذیتش میکنن؟دلم میخواد ببینمش...فردا میرم پیشش!
ویوی حشیشی:
سه یا چهار ساعت بعد از اینکه سارا رفت گذشته.ساعت نزدیکی ۱۲ بود که یوری روی میز،درحال کتابخواندن خواب برد و ران هم از روی کنجکاوی اینکه چرا این بشر هیچی نمیگه و حتی نق نمیزنه اومد دم در و در رو باز کرد.دید که یوری با اون لباس راحتی های جذابش(اس دو)سرش روی کتابه و خوابش برده.ناخودآگاه لبخندی ملیح زد و رفت سمت یوری و اون رو براید استایل(همون پرنسسی خودمون فکر کنم)بلند کرد و برد و گذاشت روی تختش.
بعد از اینکه اون رو گذاشت روی تختش.‌‌..یمدت همون طوری نگاهش میکرد و توام اجزای صورتش رو به خاطر می‌سپرد.
از چشمای خمار قهوه ای و زیباش بگیر،تا زاویه فک تیز و صورت صافش.پوست صفیدش،توی اون لباس راحتی و تنگ خاکستری،خودنمایی میکرد و باعث میشد که ران کمی تحریک بشه...اما آیا تحریک شدن برای دختری که به اون اهمیتی نمی‌داد درست بود؟نمیدانست برای همین سرد نگاهش کرد و یاد نگاه پر از نفرت و عصبانیتش توی روز اول شد.اما کم کم نگاهش نرم شد.نمیدانست دست است یانه؟
ولی دخترک هم حق داشت،ازدواج با مردی که تابحال اورا ندیده بود،و هیچ حسی به او نداشت باعث نفرت میشد...نه؟

خب...
برا پارت بعد ۱۵ لایک و ۱۸ کامنت✓
دیدگاه ها (۳۴)

سناریو ران پارت یک

وقتی دخترشی و از دستت عصبانی میشه...پارت۳که یهو صدای در مانع...

_ آره اون زنش رو داد به من. زنش هم به من داد. قطعا ران آخرین...

پارت ۷که وقتی وارد آشپزخونه شدن ات چشماش برق زد... خیلی خوشگ...

یک سگ زیادی ولگرد

KIM V

ببینید کی بعد سال ها داره سناریو می‌نویسه؟معلومه که عمه ریا ...

^فرشته ای در قلمرو دشمن^part:1 ...

فیک الماس در تاریکی‌ها ✨🖤قسمت اول: ورود پادشاه تاریکی‌هاساعت...

پارت: 18 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*زین خندید. یه خنده‌ی کوتاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط