فیک الماس در تاریکی‌ها

فیک الماس در تاریکی‌ها ✨🖤

فیک الماس در تاریکی‌ها ✨🖤

قسمت اول: ورود پادشاه تاریکی‌ها

ساعت ۸ شب بود و کافی‌شاپ تقریباً خلوت شده بود.

ات پشت پیشخوان ایستاده بود و با دستمال لیوان‌ها رو تمیز می‌کرد؛ البته بیشتر از اینکه لیوان تمیز کنه، حرف می‌زد!

ات: سارااااااا!

سارا: جانم؟

ات: به نظرت اگه من یه روز رئیس‌جمهور کره بشم، اولین کاری که باید بکنم چیه؟

سارا که مشغول مرتب‌کردن میزها بود، بدون اینکه سرش رو بلند کنه، گفت:

سارا: استعفا بدی.

ات با دهن باز نگاهش کرد.

ات: ببخشید؟! تو الان به من گفتی استعفا بدم؟! به من؟! به کسی که قراره تاریخ کره رو عوض کنه؟!

سارا: آره. چون با این حجم حرف زدنت، مردم فرصت نفس کشیدن ندارن.

ات: وای خداااا! من با یه موجود بی‌احساس دوست شدم! یکی منو نجات بده!

سارا خندید و ات هم با پیروزی دست‌هاش رو به کمر زد.

اما درست همون لحظه، صدای زنگ بالای در کافی‌شاپ بلند شد.

دینگ!

ات بدون اینکه نگاه کنه، با صدای بلندی گفت:

ات: خوش اومدیییید! به کافی‌شاپ ما خوش اومدین! اگه قهوه‌تون تلخ بود، تقصیر قهوه‌ست، اگه شیرین بود، هنر باریستای ماست که خودمم! اگه هم بد بود، من امروز مرخصی بودم!

سارا زیر لب گفت:

سارا: ات، تو امروز مرخصی نبودی...

ات: ساکت شو، دارم تبلیغات می‌کنم!

اما وقتی سرش رو بالا آورد، لبخندش کم‌کم محو شد.

مردی با کت‌وشلوار مشکی وارد شده بود. قد بلند، چهره‌ای سرد و نگاهی که انگار هیچ‌چیزی در این دنیا نمی‌تونست غافلگیرش کنه.

پشت سرش هم چند مرد تنومند با لباس‌های تیره وارد شدند.

مردم داخل کافی‌شاپ با دیدن اون‌ها ساکت شدند. یکی از مشتری‌ها حتی سریع حسابش رو پرداخت کرد و بیرون رفت.

ات ابروهاش رو بالا انداخت.

ات، زیر لب: اِ... اینا چرا انگار اومدن کافی‌شاپ رو مصادره کنن؟

سارا سریع بازوی ات رو گرفت.

سارا، آروم: ات! ساکت باش!

ات: چرا؟ مگه من چی گفتم؟ شاید اومدن برای افتتاح شعبه جدیدشون کیک بخرن!

سارا: تو رو خدا یه بار تو عمرت سکوت کن!

مرد جوان بدون توجه به نگاه‌های اطراف، به سمت میز گوشه کافی‌شاپ رفت و نشست.

یکی از محافظ‌ها جلو اومد.

محافظ: قهوه تلخ. بدون شکر.

ات دفترچه سفارش رو برداشت و با قدم‌هایی محکم به سمت میز رفت.

سارا از پشت پیشخوان با وحشت نگاهش می‌کرد.

سارا، زیر لب: خدایا، این دختر امروز ما رو به کشتن می‌ده...

ات جلوی میز ایستاد.

ات: سلام، آقای اخمو!

محافظ با شنیدن این حرف خشکش زد.

مرد جوان آهسته سرش رو بالا آورد.

چشم‌هاش روی صورت ات ثابت موند.

تهیونگ: چی گفتی؟

ات برای یک لحظه به چشم‌های سردش نگاه کرد؛ بعد شونه بالا انداخت.

ات: گفتم سلام! البته قسمت اخموش رو هم خودتون با چهره‌تون به جمله اضافه کردین.

سکوت.

یکی از محافظ‌ها یک قدم جلو اومد.

محافظ: درست با کی حرف می‌زنی؟!

ات برگشت و نگاهی بهش انداخت.

ات: با مشتری شما. البته اگه مشتری‌تونه! اگه رئیس‌تونه که خب، پس خودتون باید جواب سلامش رو بدین!

سارا پشت پیشخوان سرش رو بین دست‌هاش گرفت.

این دیگه آخرشه. تموم شد. من فردا باید دنبال یه شغل جدید بگردم.

تهیونگ دستش رو کمی بالا آورد و محافظ فوراً عقب رفت.

بعد دوباره به ات نگاه کرد.

تهیونگ: اسمت چیه؟

ات: چرا؟ می‌خواین شکایت کنین؟

تهیونگ: اسمت.

ات: چه اصراری هم داره! ات.

تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.

تهیونگ: فقط ات؟

ات: نه، اسمم یه جلد کتابه. ولی چون شما قیافه‌تون جوریه که انگار حوصله خوندن ندارین، همون ات کافیه.

یکی از محافظ‌ها سرفه‌ای کرد تا خنده‌اش رو پنهان کنه.

تهیونگ فقط با یک نگاه کاری کرد که مرد فوراً صاف بایسته.

بعد رو به ات گفت:

تهیونگ: قهوه‌ام.

ات: چشم، قربان! یه قهوه تلخ، بدون شکر، بدون لبخند، بدون احساسات... چیز دیگه‌ای هم می‌خواین؟!

تهیونگ تکیه داد و با صدایی سرد گفت:

تهیونگ: برو.

ات لبخند گشادی زد.

ات: با کمال میل! بالاخره یه جمله گفتین که کاملاً باهاش موافقم!

و برگشت سمت پیشخوان.

سارا با چشم‌های گرد شده بهش خیره شد.

سارا: ات! تو می‌دونی این کیه؟!

ات: آره. یه آقای اخمو که قهوه تلخ دوست داره.

سارا: اون کیم تهیونگه!

ات چند لحظه فکر کرد.

ات: خب؟

سارا: کیم تهیونگ! بزرگ‌ترین مافیای سئول!

لبخند ات برای اولین بار واقعاً محو شد.

آهسته سرش رو چرخوند و به مردی نگاه کرد که حالا تلفنش رو کنار گوشش گذاشته بود و با لحنی بی‌روح به کسی دستور می‌داد.

تهیونگ: تا ده دقیقه دیگه اون قرارداد روی میز من باشه. اگه نباشه، خودت می‌دونی چه عواقبی داره.

تماس رو قطع کرد.

ات آب دهنش رو قورت داد.

ات: سارا...

ادامههه داره..🥹🤏🏻

خوبه؟ ادامه بدم؟
پارت بعد ۴۰ لایک
۲۰ کامنت
۲۵ بازنشر

بای باییی✨️
دیدگاه ها (۹)

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۳ روزها گذشت.مشتری ناشناس تقریباً هر دو...

پارت ۳ | قهوه‌ی رئیسصبح روز سوم، تهیونگ با یک لیوان قهوه وار...

dark life = 46ساعت بعد، ات جرأت کرد. آروم به سمت دفتر تهیونگ...

Part 2

{استاد جدید} پارت پنجم | پایانصبح روز بعد...ات با خیال راحت ...

Last leaves/رمان جیمین

چند پارتی تهیونگ

ات با چشمای خیس به جیمین نگاه کرد.ـ دیگه نمی‌تونم بهت اعتماد...

پارت ۴۶

صبح روز بعد، ات از خواب بیدار شد و مدت زیادی به سقف خیره مون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط