گل سرنوشت
پارت⁶
*از زبان نجی
حسم بهم میگخ اعصاب ناروتو ریده خیلی عصبی عه ولی
چرا؟ صبحونه نخوردیم ... من خودم گرسنمه ولی هنوز ماموریت رو شروع نکردیم قبلش حالا یه کافه رفتیم یه خوراکی خریدیم و خوردیم.
اینجا دهکده ی شب بود.
البته دهکده ی خوشگلیه ولی با این دودی که از سر ناروتو میومد هواش داشت الوده میش- آی ههه*در حال خندیدن چون بلند داشت میگفت*
_کوفت بخورییی نجیییی
توی راه ماموریت بودیم حال و احوالمون گند بود...یه حس شومی داشتم ... ولی چرا؟
به جنگل مورد نظر رسیدیم
*از زبان راوی فعلا*
هر سه شخص در جنگل می گشتند...دو جونین و یک گنین . روزی بود خوش ولی در ظاهر ... مگر در باطن چه بود؟ اتفاقی دو جانبه : نه خوش برای یه فرد و نه بد برای یه فرد . کی داند چه شود امروز؟ شاید دعوا؟ شاید بزرگ ترین اتفاق عمر یه آدم؟ شاید شاید شاید....شاید های باقی می ماند تا شوند گفته ولی سوال اصلی هنوز باقیست ... کی داند؟
هر سه شخص که در جنگل بودند به دیدگاهشان در دور و ور نیاز مندیم ... دیدگاهه ... اصغرر میگم بزن شبکه شیش وایی گند زدی به راوی بودنم اصغررر اصلا چرا دربین این سمته باید سمت جنگل باشه پدر سگ اصلا دوربین رو بدح من
*گرفتن دوربین*
بنده_ تو اخراجییییی همینطور تو خواننده.
اهم اهم ولش برگردیم سمت داستان.
*زبان نجی*
حس شومی هنوز داشتم ... ناگهان چشمم خورد به یه گل ... با بیاکوگان دیدم ... همون گل بود.
به لی و ناروتو خبر دادم با پیامرسان ایتا ...*به تو چه من نمی دانم چطور خبر داد مگه فضولی؟ خب تلگرام به خاطر ملی بودن نت قطع بود برای همین ایتا :)*
ناروتو و لی اومدن.
گفتم با نفسی عمیق
_من نظرم اینه با قفس برش داریم*یه حفاظ امنیتی جوتسو هست که از خود اوردم در*ناروتو تو ...
ن_کی گفته تو رئیسی؟ تویی که فقط گیر میدی و. غر میزنی و میگی افراد مرگ حقشونه
خشکم زد ... فکر کردم اون ماجرا رو فراموش کرده بود .
ل_ناروتو آروم باش یه اتفاق بود نجی اشتباه کرد.
ن_نه برعکس نجی حقیقت رو گفت و من هم به این حقیقت اعتماد دارم که حقیقته نه اشتباه
در سکوت غرق شده بودم و شاید کنارش ... بهت؟
ل_نه ناروتو تو داری اشتباه متوجه میشی نجی در اصل مست بوده و یکی بهش ال*کل داده بود و برای همینم ...
ن_دیدگاه من با شما فرق میکنه ... شما اصلا توی اون اتفاق نبودین که دیدگاه من رو بتونین درک کنین و راستی یه فکت ناگفته هرکی در مستی سفره دلش رو میگه و حقیقت ... :>
بحث شروع شد ... ولی حس شومم هنوز تموم نشده بود که یهویی ناروتو در راه رفتن داد زد
_ولم کنین چرا ؟ چرا من زنده بودم؟ سوال همیشگیم هست.چرا جای سنسه من نمردم؟ چرا سنسه مرد جای من؟ شما اینو می فهمین؟
لی هم کم نیوردم و هی حواب میداد ...
عصبی شدم و بلاخره جرعتمو جمع کردم
_بس کنیننن لی ساکت و. تو هم هیمنطور ناروتو اصلی دیدگاهت واقعا توی این اتفاق اشتبا-
ن_خفه شو نج-
ناگهانی دست ناروتو خورد به گل سرنوشت .
همه در سکوت رفتیم .
هیچ اتفاقی نیوفتاد .
ناروتو خندید
_دیدید حتی دهکده واقعیت رو به ما نمیگه معلوم نیست این گل برای چه کار شیطانی ای هس-
بوم
یه دود عجیبی پخش شد...
سریع کونایم رو در اوردم و با بیاکوگان رو که فعال کردم دور و ور رو نگریدم.
دشمنی نبود
لی هم کنارم بود حواسمون دور و ور بود ... ناروتو راستی ...
اون دود مه زا داشت کم کم می رفت ولی دشمنی نبود ...
یه حرکت ۶۰ درجه ای *همون گردی ها* زدم و دودا رفت ولی تنها چیزی که دیدیم در نبود دود دا چشم های من و لی گشاد شد و به دیوار باقی شتافت :|
باورمون نمیشد که ...
کامنت و لایک فراموش نشه که بی ایده بودم🎀
*از زبان نجی
حسم بهم میگخ اعصاب ناروتو ریده خیلی عصبی عه ولی
چرا؟ صبحونه نخوردیم ... من خودم گرسنمه ولی هنوز ماموریت رو شروع نکردیم قبلش حالا یه کافه رفتیم یه خوراکی خریدیم و خوردیم.
اینجا دهکده ی شب بود.
البته دهکده ی خوشگلیه ولی با این دودی که از سر ناروتو میومد هواش داشت الوده میش- آی ههه*در حال خندیدن چون بلند داشت میگفت*
_کوفت بخورییی نجیییی
توی راه ماموریت بودیم حال و احوالمون گند بود...یه حس شومی داشتم ... ولی چرا؟
به جنگل مورد نظر رسیدیم
*از زبان راوی فعلا*
هر سه شخص در جنگل می گشتند...دو جونین و یک گنین . روزی بود خوش ولی در ظاهر ... مگر در باطن چه بود؟ اتفاقی دو جانبه : نه خوش برای یه فرد و نه بد برای یه فرد . کی داند چه شود امروز؟ شاید دعوا؟ شاید بزرگ ترین اتفاق عمر یه آدم؟ شاید شاید شاید....شاید های باقی می ماند تا شوند گفته ولی سوال اصلی هنوز باقیست ... کی داند؟
هر سه شخص که در جنگل بودند به دیدگاهشان در دور و ور نیاز مندیم ... دیدگاهه ... اصغرر میگم بزن شبکه شیش وایی گند زدی به راوی بودنم اصغررر اصلا چرا دربین این سمته باید سمت جنگل باشه پدر سگ اصلا دوربین رو بدح من
*گرفتن دوربین*
بنده_ تو اخراجییییی همینطور تو خواننده.
اهم اهم ولش برگردیم سمت داستان.
*زبان نجی*
حس شومی هنوز داشتم ... ناگهان چشمم خورد به یه گل ... با بیاکوگان دیدم ... همون گل بود.
به لی و ناروتو خبر دادم با پیامرسان ایتا ...*به تو چه من نمی دانم چطور خبر داد مگه فضولی؟ خب تلگرام به خاطر ملی بودن نت قطع بود برای همین ایتا :)*
ناروتو و لی اومدن.
گفتم با نفسی عمیق
_من نظرم اینه با قفس برش داریم*یه حفاظ امنیتی جوتسو هست که از خود اوردم در*ناروتو تو ...
ن_کی گفته تو رئیسی؟ تویی که فقط گیر میدی و. غر میزنی و میگی افراد مرگ حقشونه
خشکم زد ... فکر کردم اون ماجرا رو فراموش کرده بود .
ل_ناروتو آروم باش یه اتفاق بود نجی اشتباه کرد.
ن_نه برعکس نجی حقیقت رو گفت و من هم به این حقیقت اعتماد دارم که حقیقته نه اشتباه
در سکوت غرق شده بودم و شاید کنارش ... بهت؟
ل_نه ناروتو تو داری اشتباه متوجه میشی نجی در اصل مست بوده و یکی بهش ال*کل داده بود و برای همینم ...
ن_دیدگاه من با شما فرق میکنه ... شما اصلا توی اون اتفاق نبودین که دیدگاه من رو بتونین درک کنین و راستی یه فکت ناگفته هرکی در مستی سفره دلش رو میگه و حقیقت ... :>
بحث شروع شد ... ولی حس شومم هنوز تموم نشده بود که یهویی ناروتو در راه رفتن داد زد
_ولم کنین چرا ؟ چرا من زنده بودم؟ سوال همیشگیم هست.چرا جای سنسه من نمردم؟ چرا سنسه مرد جای من؟ شما اینو می فهمین؟
لی هم کم نیوردم و هی حواب میداد ...
عصبی شدم و بلاخره جرعتمو جمع کردم
_بس کنیننن لی ساکت و. تو هم هیمنطور ناروتو اصلی دیدگاهت واقعا توی این اتفاق اشتبا-
ن_خفه شو نج-
ناگهانی دست ناروتو خورد به گل سرنوشت .
همه در سکوت رفتیم .
هیچ اتفاقی نیوفتاد .
ناروتو خندید
_دیدید حتی دهکده واقعیت رو به ما نمیگه معلوم نیست این گل برای چه کار شیطانی ای هس-
بوم
یه دود عجیبی پخش شد...
سریع کونایم رو در اوردم و با بیاکوگان رو که فعال کردم دور و ور رو نگریدم.
دشمنی نبود
لی هم کنارم بود حواسمون دور و ور بود ... ناروتو راستی ...
اون دود مه زا داشت کم کم می رفت ولی دشمنی نبود ...
یه حرکت ۶۰ درجه ای *همون گردی ها* زدم و دودا رفت ولی تنها چیزی که دیدیم در نبود دود دا چشم های من و لی گشاد شد و به دیوار باقی شتافت :|
باورمون نمیشد که ...
کامنت و لایک فراموش نشه که بی ایده بودم🎀
- ۸.۰k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط