𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part¹:
{ دره ماشین رو بست و تاکسیه زرد رنگ ازش فاصله گرفت... به عمارته روبه روش خیره شد..
ا/ت:گیر افتادم...
کارش قراره سخت تر بشه.
قطعا به این بزرگی..بادیگارد هایه زیادی هم داره.
به دور و اطرافش خیره شد..
۵ تا دره ورودی با فاصله های ۲۵ متری..پوزخندی زد..
از چیزی که فکرش رو میکرد هم بزرگتر بود..\
با هر قدمی که ور میداشت تویه ذهنش قرار هاش رو مرور میکرد..۲ ماه موندن..
۶۰ روز._
شاید زیاده؟.!
با ورودش به عمارت دوباره سوال هایه بیشتری تویه ذهنش بدون جواب..به وجود اومدن..
قطعا همین عمارت نیست..
شاید ۱۰ تایه دیگه هم باشه؟
\فلشه بک به ۳ روز پیش/
{ ۳ ونیم شب..
چند بار اسمه رویه تصویر رو خوند تا متوجه ی مخاطب بشه..
کیه این وقت شب؟!
《....رئیس وو》
تعجب کرد..چرا باید اون عوzی بهش زنگ بزنه؟
ا/ت:اشتباه گرفتید..
تا خاست تلفن رو قطع کنه صداش بلند شد..
رئیس:نیم ساعته دیگه شرکت باش..
به این فکر کرد که شاید رئیس مست باشه..ولی امکان نداشت.
پس مکالمه رو ادامه داد..حتما اشتباه شده..
ا/ت:.من اخراجم..
_:اینجا صحبت میکنیم.
با صدایه بوق بلند شد.نمیدونست چرا ولی داشت میرفت شرکت..
به سمته کمدش رفت و یه عالمه دلیل برایه خودش اورد...شاید خودش نبود؟..
اه این چه فکره مزخرفیه.
پالتویه مشکیش و کلاهش رو پوشید..
《 شاید پشیمونه؟..
سابرینا:ا/ت؟..
اوه..یادش رفت.برگشت و به خواهره کوچیکترش خیره شد..
ا/ت:ببخشید بیدارت کردم..برگردم بهت میگم.
و بدون منتظر موندنه جوابی ازشسریع رفت بیرون...!
.
.
.
《 لبش رو زیره دندون گرفت و دوباره نگاهش رو یه دور چرخوند../
و به همشون خیره شد.نه..هیچکدوم رو نمیشناخت..
شاید باید یه بار دیگه نگاه کنه../
اونا انگاری ا/ت رو مثله کفه دستشون میشناسن..》
منتظر موند تا رئیس وو چیزی بگه..!
《 لیوانه قهوه اش رو گذاشت رویه
میزش و به ا/ت خیره شد..
عالی شد..اینم اضافه شد.
دستاش رو بهم قفل کرد.. مثله یه مثلت و راسش رو گذاشت زیره چونش..
رئیس وو:جاسوس جیون ا/ت..چه خبرا؟.
《 متنفر ترین مکالمه..مخصوصا این ساعت..بعداز خوابه ۳ ساعته.
جوابش رو شاید خودش بدونه..پس سریع غرید..
ا/ت:درمورده روتینم چرا نمیپرسید؟..
بعد حالتش رو عوض کردو جدی به وو خیره شد..
ا/ت:واسه ی چی اینجام؟چرا چندتا پیره خرفت بهم زل زدن؟
با این حرفش همه یه تکونی رویه صندلیشون خوردن و نگاهشون رو ور داشتن..
《رئیس:میخوام..یه پرونده رو انجام بدی.هممون برای ای...
....:رئیس وو ،یه زن؟برایه این ماموریت؟شما هم این رو جدی نمیگیرید..
...:راست میگه..میبینیننش؟این ماموریت رو شما شوخی گرفتید؟
رئیس دستش رو مشت کردو اروم با پنجه ی دستاش رویه میز زد..
همه ساکت بهش خیره شدن..دوباره به ا/ت خیره شد که سعی داشت دعوا راه بندازه..
رئیس:هیچکدومتون این دختر رو نمیشناسید..پس لازم نکرده درموردش نظر بدید...
نمیدونید چه بمبه ساعتی هستش.
دوباره یکی دیگه از افراده دوره میز..بلند شدو اعتراض کرد.
....:از همون اول هم..نباید درمورده این پرونده با شما رئیس وو صحبت میکردیم..اون دختر مناسب نیست...
بلند شد و هنوز یه قدم نرفته افتاد رویه زمین..
رئیس زبونش رو کشید رویه لب هاش و اهی گفت..!
تفنگش رو که داشت ازش دود می اومد رو رویه میز گذاشت..
همه از ترس نفسشون رو تویه سینشون حبس کرده بودن..حتی خوده دخترک هم تعجب کرده بود..
رئیس:الکی خبرتون نکردم..پس اول گوش بدید بجایه اینکه همش زر بزنید..
این دختر..از همه بهتر میتونه این ماموریت رو انجام بده..
انگشته اشارش رو روبه بادیگارد که جمعش کنن{جنازه رو} تکون داد و ادامه داد..
رئیس:و لطفا..ازتون میخوام ماموریت رو انجام شده بدونید...جایه نگرانی نیست..
همه با قیافه های ترس و تعجب به جلوشون خیره شده بودن..
صداش رو بلند تر کردو گفت..
رئیس:میتونید؟
همه با صدای لرزونشون جواب دادن..
_:بله رئیس وو..!
رئیس:حالا گمشید.
همه تا خاستن برن.. صدایه دخترک بلند شد..
ا/ت:لازم نیست اعتراض کنید..بخواید هم من این کارو انجام نمیدم....
▪︎☆
part¹:
{ دره ماشین رو بست و تاکسیه زرد رنگ ازش فاصله گرفت... به عمارته روبه روش خیره شد..
ا/ت:گیر افتادم...
کارش قراره سخت تر بشه.
قطعا به این بزرگی..بادیگارد هایه زیادی هم داره.
به دور و اطرافش خیره شد..
۵ تا دره ورودی با فاصله های ۲۵ متری..پوزخندی زد..
از چیزی که فکرش رو میکرد هم بزرگتر بود..\
با هر قدمی که ور میداشت تویه ذهنش قرار هاش رو مرور میکرد..۲ ماه موندن..
۶۰ روز._
شاید زیاده؟.!
با ورودش به عمارت دوباره سوال هایه بیشتری تویه ذهنش بدون جواب..به وجود اومدن..
قطعا همین عمارت نیست..
شاید ۱۰ تایه دیگه هم باشه؟
\فلشه بک به ۳ روز پیش/
{ ۳ ونیم شب..
چند بار اسمه رویه تصویر رو خوند تا متوجه ی مخاطب بشه..
کیه این وقت شب؟!
《....رئیس وو》
تعجب کرد..چرا باید اون عوzی بهش زنگ بزنه؟
ا/ت:اشتباه گرفتید..
تا خاست تلفن رو قطع کنه صداش بلند شد..
رئیس:نیم ساعته دیگه شرکت باش..
به این فکر کرد که شاید رئیس مست باشه..ولی امکان نداشت.
پس مکالمه رو ادامه داد..حتما اشتباه شده..
ا/ت:.من اخراجم..
_:اینجا صحبت میکنیم.
با صدایه بوق بلند شد.نمیدونست چرا ولی داشت میرفت شرکت..
به سمته کمدش رفت و یه عالمه دلیل برایه خودش اورد...شاید خودش نبود؟..
اه این چه فکره مزخرفیه.
پالتویه مشکیش و کلاهش رو پوشید..
《 شاید پشیمونه؟..
سابرینا:ا/ت؟..
اوه..یادش رفت.برگشت و به خواهره کوچیکترش خیره شد..
ا/ت:ببخشید بیدارت کردم..برگردم بهت میگم.
و بدون منتظر موندنه جوابی ازشسریع رفت بیرون...!
.
.
.
《 لبش رو زیره دندون گرفت و دوباره نگاهش رو یه دور چرخوند../
و به همشون خیره شد.نه..هیچکدوم رو نمیشناخت..
شاید باید یه بار دیگه نگاه کنه../
اونا انگاری ا/ت رو مثله کفه دستشون میشناسن..》
منتظر موند تا رئیس وو چیزی بگه..!
《 لیوانه قهوه اش رو گذاشت رویه
میزش و به ا/ت خیره شد..
عالی شد..اینم اضافه شد.
دستاش رو بهم قفل کرد.. مثله یه مثلت و راسش رو گذاشت زیره چونش..
رئیس وو:جاسوس جیون ا/ت..چه خبرا؟.
《 متنفر ترین مکالمه..مخصوصا این ساعت..بعداز خوابه ۳ ساعته.
جوابش رو شاید خودش بدونه..پس سریع غرید..
ا/ت:درمورده روتینم چرا نمیپرسید؟..
بعد حالتش رو عوض کردو جدی به وو خیره شد..
ا/ت:واسه ی چی اینجام؟چرا چندتا پیره خرفت بهم زل زدن؟
با این حرفش همه یه تکونی رویه صندلیشون خوردن و نگاهشون رو ور داشتن..
《رئیس:میخوام..یه پرونده رو انجام بدی.هممون برای ای...
....:رئیس وو ،یه زن؟برایه این ماموریت؟شما هم این رو جدی نمیگیرید..
...:راست میگه..میبینیننش؟این ماموریت رو شما شوخی گرفتید؟
رئیس دستش رو مشت کردو اروم با پنجه ی دستاش رویه میز زد..
همه ساکت بهش خیره شدن..دوباره به ا/ت خیره شد که سعی داشت دعوا راه بندازه..
رئیس:هیچکدومتون این دختر رو نمیشناسید..پس لازم نکرده درموردش نظر بدید...
نمیدونید چه بمبه ساعتی هستش.
دوباره یکی دیگه از افراده دوره میز..بلند شدو اعتراض کرد.
....:از همون اول هم..نباید درمورده این پرونده با شما رئیس وو صحبت میکردیم..اون دختر مناسب نیست...
بلند شد و هنوز یه قدم نرفته افتاد رویه زمین..
رئیس زبونش رو کشید رویه لب هاش و اهی گفت..!
تفنگش رو که داشت ازش دود می اومد رو رویه میز گذاشت..
همه از ترس نفسشون رو تویه سینشون حبس کرده بودن..حتی خوده دخترک هم تعجب کرده بود..
رئیس:الکی خبرتون نکردم..پس اول گوش بدید بجایه اینکه همش زر بزنید..
این دختر..از همه بهتر میتونه این ماموریت رو انجام بده..
انگشته اشارش رو روبه بادیگارد که جمعش کنن{جنازه رو} تکون داد و ادامه داد..
رئیس:و لطفا..ازتون میخوام ماموریت رو انجام شده بدونید...جایه نگرانی نیست..
همه با قیافه های ترس و تعجب به جلوشون خیره شده بودن..
صداش رو بلند تر کردو گفت..
رئیس:میتونید؟
همه با صدای لرزونشون جواب دادن..
_:بله رئیس وو..!
رئیس:حالا گمشید.
همه تا خاستن برن.. صدایه دخترک بلند شد..
ا/ت:لازم نیست اعتراض کنید..بخواید هم من این کارو انجام نمیدم....
▪︎☆
- ۱۱۷
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط