((سایه ی فراتر از جنگ))
((سایه ی فراتر از جنگ))
قسمت اول :مهمانی در تاریکی
شب بود.
دهکده ی کونوها آرام به نظر می رسید؛اما ناگهان صدای انفجاری مهیب از سمت جنگل بلند شد.
بووووووووم💥
پرندگان از بالای درختان فرار کردند.
ناروتو که روی پشت بام خانه اش خوابیده بود،با وحشت از جا پرید.
ـــ((چی؟! این چی بود دیگه؟))
چند لحظه ، بعد ساکورا و کاکاشی هم خودشان را به محل انفجار رساندند.
کاکاشی به زمین خیره شد.
وسط جنگل ، یک دایره ی بزرگ و سیاه روی زمین ایجاد شده بود.
ساکورا گفت:
ـــ((کاکاشی سنسی ...این جتسو ای نیست که قبلا دیده باشم.))
کاکاشی آرام دستش را روی پیشانی اش گذاشت.
ـــ((منم همین رو فکر می کنم))
ناگهان صدایی از داخل تاریکی آمد:
((بالاخره ...کونوها.))
ناروتو یک قدم جلو رفت.
ـــ((تو کی هستی؟))
از میان دود ، پسری با شنل سیاه بیرون آمد.چشمانش آبی بود دقیقا مثل ناروتو.
او لبخند زد .
ـــ((اسم من مهم نیست.))
ناروتو اخم کرد .
ـــ((پس چرا اومدی اینجا؟.))
مرد به ناروتو نگاه کرد.
ـــ((برای تو.))
ساکورا فورا کنار ناروتو ایستاد .
کاکاشی شارینگانش را فعال کرد.
ــ((ناروتو،عقب برو.))
اما پسر ناگهان ناپدید شد.
!!!
در یک لحظه پشت سر ناروتو ظاهر شد.
کاکاشی با سرعت جلوی او را گرفتو کونای خود را بالا آورد.
تقققق!!!
ضربه ی پسر و کونای کاکاشی با هم برخورد کردند.
کاکاشی با تعجب گفت :
ـــ((سرعتش....))
پسر عقب پرید.
ــ((هاتاگه کاکاشی....هنوزم سریع هستی.))
کاکاشی متعجب شد
ـــ((تو منو میشناسی؟))
ــ((من خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی درباری شما می دونم.))
ناگهان چشماش شروع به درخشیدن کرد.
زیر پای ناروتو ترک کرد.
ناروتو فریاد زد:
((چی؟!))
چاکرا ی عظیمی اطراف بندش منفجر شد.
فُوُشششششش!!
کاکاشی با نگرانی گفت:
ـــ((ناروتو،کنترل چاکرات رو از دست ندهه!))
اما ناروتو خودش را کنترل کرد .
((نگران نباش.))
حالت چشم های ناروتو تغییر کردند .
.".حالت شش مسیر.".
هوا سنگین شد.
پسر برای اولین بار لبخندش را از دست داد.
ــ((پس واقعا تویی....))
ناروتو مشت هایش را محکم کرد.
ـــ((حالا نوبت منه یک سوال بپرسم.))
پسر به او نگاه کرد .
ناروتو گفت :
ـــ((تو دقیقا از من چی می خواهی؟))
پسر آرام دستش را بالا آورد.
پشت سرش یک شکاف در فضا باز شد.
ـــ((می خواهم یک چیزی رو بهت برگردونم....چیزی که حتی خودتم نمی دونی از دستش دادی.))
و درست قبل از اینکه وارد شکاف شود ، جمله ای گفت:
ـــ((چاکرای نه دم....تنها چیزی نیست که دورن تو زندگی می کنه.))
⦅پایان⦆
قسمت اول :مهمانی در تاریکی
شب بود.
دهکده ی کونوها آرام به نظر می رسید؛اما ناگهان صدای انفجاری مهیب از سمت جنگل بلند شد.
بووووووووم💥
پرندگان از بالای درختان فرار کردند.
ناروتو که روی پشت بام خانه اش خوابیده بود،با وحشت از جا پرید.
ـــ((چی؟! این چی بود دیگه؟))
چند لحظه ، بعد ساکورا و کاکاشی هم خودشان را به محل انفجار رساندند.
کاکاشی به زمین خیره شد.
وسط جنگل ، یک دایره ی بزرگ و سیاه روی زمین ایجاد شده بود.
ساکورا گفت:
ـــ((کاکاشی سنسی ...این جتسو ای نیست که قبلا دیده باشم.))
کاکاشی آرام دستش را روی پیشانی اش گذاشت.
ـــ((منم همین رو فکر می کنم))
ناگهان صدایی از داخل تاریکی آمد:
((بالاخره ...کونوها.))
ناروتو یک قدم جلو رفت.
ـــ((تو کی هستی؟))
از میان دود ، پسری با شنل سیاه بیرون آمد.چشمانش آبی بود دقیقا مثل ناروتو.
او لبخند زد .
ـــ((اسم من مهم نیست.))
ناروتو اخم کرد .
ـــ((پس چرا اومدی اینجا؟.))
مرد به ناروتو نگاه کرد.
ـــ((برای تو.))
ساکورا فورا کنار ناروتو ایستاد .
کاکاشی شارینگانش را فعال کرد.
ــ((ناروتو،عقب برو.))
اما پسر ناگهان ناپدید شد.
!!!
در یک لحظه پشت سر ناروتو ظاهر شد.
کاکاشی با سرعت جلوی او را گرفتو کونای خود را بالا آورد.
تقققق!!!
ضربه ی پسر و کونای کاکاشی با هم برخورد کردند.
کاکاشی با تعجب گفت :
ـــ((سرعتش....))
پسر عقب پرید.
ــ((هاتاگه کاکاشی....هنوزم سریع هستی.))
کاکاشی متعجب شد
ـــ((تو منو میشناسی؟))
ــ((من خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنی درباری شما می دونم.))
ناگهان چشماش شروع به درخشیدن کرد.
زیر پای ناروتو ترک کرد.
ناروتو فریاد زد:
((چی؟!))
چاکرا ی عظیمی اطراف بندش منفجر شد.
فُوُشششششش!!
کاکاشی با نگرانی گفت:
ـــ((ناروتو،کنترل چاکرات رو از دست ندهه!))
اما ناروتو خودش را کنترل کرد .
((نگران نباش.))
حالت چشم های ناروتو تغییر کردند .
.".حالت شش مسیر.".
هوا سنگین شد.
پسر برای اولین بار لبخندش را از دست داد.
ــ((پس واقعا تویی....))
ناروتو مشت هایش را محکم کرد.
ـــ((حالا نوبت منه یک سوال بپرسم.))
پسر به او نگاه کرد .
ناروتو گفت :
ـــ((تو دقیقا از من چی می خواهی؟))
پسر آرام دستش را بالا آورد.
پشت سرش یک شکاف در فضا باز شد.
ـــ((می خواهم یک چیزی رو بهت برگردونم....چیزی که حتی خودتم نمی دونی از دستش دادی.))
و درست قبل از اینکه وارد شکاف شود ، جمله ای گفت:
ـــ((چاکرای نه دم....تنها چیزی نیست که دورن تو زندگی می کنه.))
⦅پایان⦆
- ۶۷
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط