{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم خاک تو شد گو باش من خون می‌خورم باری

دلم خاک تو شد گو باش من خون می‌خورم باری

دلم خاک تو شد گو باش من خون می‌خورم باری
ز دست این دل خاکی به دست خون درم باری
مرا مهره به کف ماند تو را داو روان حاصل
تو نو نو کعبتین میزن که من در ششدرم باری
گر از من رخ نهان کردی سپاس حق کنون کردم
سپاس زندگانی نیست بی‌تو بر سرم باری
مرا گر خال گندم‌گونت جوجو می‌کند گو کن
من آن جو سنگ خالت را به صد جان می‌خرم باری
مپوش آن رخ ز من کخر ز من نگزیرد آن رخ را
که آن رخ آینه سیماست من خاکسترم باری
مرا دردی است ناپرسان مپرس از من که سربسته
چه شب‌ها زنده می‌دارم چه تب‌ها می‌برم باری
چو آهی برکشم از دل مگو ای دوست دشمن خور
چه جای دشمن است ای دوست خود را می‌خورم باری
دلم گر باز می‌ندهی دل دیگر به وامم ده
که بر خاک عراق این بار بی‌دل نگذرم باری
جهان گفتی سفالی دان که خاقانی است ریحانش
جهان را گرچه ریحانم تو را خاک درم باری
به لشکرگاه دارم روی وبر سلطان فشانم جان
گر آن دریاست وین خورشید من نیلوفرم باری
دیدگاه ها (۱)

#نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشیدلم بی‌ #تو به جان آم...

اشعار یزدان رستمی اصل و محمدمهدی عسگری فکور

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم رنگ رخساره خبر می‌دهد از ...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینمدلی بی‌غم کجا جویم که ...

شهید زنده ای جانباز نستوهصلابت در تنت پیچیده چون کوهگل خورشی...

‍ دیدن روی تو و دادن جان مطلب ماستپرده بردار ز رخسار که جان ...

هزار جَهد بکردم که سِرِّ #عشق بپوشمنبود بر سر آتش، مُیَسَرم ...

فراتر از خویش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط