ادامه پارت ۱👇
ادامه پارت ۱👇
ماشین وایساد ..
رسیده بودیم دره ماشینو باز کردمو رفتم پایین...
دیدم مهیارو آوین و حسین دمه ستاختمون بودن..
بدون اینکه بهشون حتی نگاه کنم سرمو گرفتم بالا و رفتم تو با ملایمت به همه سلام دادم....
رفتم یه گوشه نشستم ...نمیخواسم همه فکر کنن تنبلمو هنوز بزرگ نشده...دیدم همه ی زنا توی آشپزخونه ان و دارن کمک میکنن...
پاشدم رفتم تو آشپزخونه
....
رو به عمه فاطمم کردم و گفتم...
-عمه من چه کاری از دستم بر میاد انجام بدم؟؟
-هیچی مهتاب جان تو برو بشین ..
با اصراره خودم گفت که نوشابه هارو بریزم توی پارچ...
چشمم خورد به پسر عمه هام ...داشتن ریز ریز نگام میکردن..
اصلا دوس نداشتم حتی نگام کنن باهاشون خوش نداشتم ولی بجز یکیشون که خیلی احتراممو نگه میداشتو مثل خواهرش دوس داشت ....
اسمش حسین بود و ۱۹سالش بود
همون طور که داشتم پارچارو میزاشتم روی میز ...
مهیار اومد توی آشپزخونه خیلی آروم گفت کارکن آفرین...و رفت
محل ندادم بهش
ولی اگه میخواسم جواب بدم یه جوابی میدادم که کفش ببره...
بعد ریختن نوشابه ها توی پارچ میوه هارو چیدم توی جا میوه ای...پشقابارو گزاشتن چاقو هارو هم گزاشتن ..
رفتم به شمت جمعیت که میوه بگیرم جلو افراد...رسیدم به مهیار...یه نگاهی تو صورتم کردو نیش خند زد
بعد رفتم نشستم روی مبل ...نمیدونم چم شد دیدم همه زنا پیش شوهرشونن یاده مادره خدا بیامرزم افتادم...
اون توی یکی از سفرها توی تصادف مارو تنها گزاشتو رفت من فقط ۱۰سالم بود و بابا بخاطر منو داداشم مهدی ...حتی زن گرفتن به فکرش نیومد
ناخداگاه از چشمم اشک سرازیر شد نمیخواستم کسی ببینه ...دارم گریه میکنم
زود پاشدم رفتم توی دستشویی آبی به صورتم زدم...
خیلی گرمم بود رفتم از ساختمون پایین
دیدم که پسرا دمه درن منم که دیدن ولی من جوری نشون دادم که اصن برام مهم نیسن..
یهو سامیار با صدای نسبتا بلند رو بهم کردو گفت
-مهتاب چرا مارو میبینی فرار میکنی نکنه ازمون میترسی...
-هه منو ترس؟؟مگه از دوتا انگل هم میترسن؟شوخی نکن بابا ...با نگاهه بدی نگامو دور کردم..
معلوم بود لجش گرفته بود
این دفعه مهیار حرف زد...
-مهتاب چرا مارو دیدی دوییدی؟
با بی حوصلگی گفتم..
-دوس نداشتم پیشه پسرا باشم...حرفیه؟
-نه خوش باش
سرشو بالا پایین کردو رفت اونور ...
از اون شب به بعد با پسر عمه هام جنگ داشتم ...میچرخیدن میچرخیدم..
به خودم قول داده بودم که پیش پسر حماعت حتی فکر تسلیم شدنو هم نکنم..
فکر و ذکردم درس بود تا اینکه یه روز با دوستام جمع شدیم تو کافی شاپ...و یه برنامه ریختیم..
قرار شد هر سه شنبه بریم بالای شهر و تو یه مکان به سرگرمی بپردازیم ...
مشتاق بودم برم تو اون مکان چون خیلی تعریفشو شنیده بودم...
سحر گفت
-به پسر عمو هام بگم بیان؟خوش میگذره
بهار گفت
-چن نفرن؟
-دو نفر
از منم پرسید
گفتم
-فرقی نمیکنه
پس قرار شد بگه بیان فرداش دوباره جمع شدیم دوشنبه بود....
سحر گفت
-بچه ها راستی یکی از پسر عمو هام که اسم سامیاره گفت دوستشم میاد...
همه خوشحال شدن
منم ته دلم خوشحال بود که شاید بتونم اذیت کنم پسرارو و لذت ببرم...قرار شد پسر عمه ی سحر همون آرمیا با ماشین بیاد دنبالمون...
بچه ها گفتن ساعت ۲ظهرهمه آماده باشن تا بریم.... شروع کردم به جمع کردن وسیله هام یه کوله پشتیه کوچیک...میخواسم حسابی تیپ بزنم..بعد یه لباس صورتیه خاص پوشیدم که خیلی قشنگ رو بدنم وایمیساد و دمه آستیناش طرح سفید رنگه قشنگی داشت ....لبام قلوه ای بود و رنگ رژ صورتی بهش میومد یکم رژ زدم یکمم سرمه زدم که چشام یکم دیدنی تر شه
یه نگاهی به چشمای تقریبا سبزم انداختم ..خیلی ماه شده بودم رفتم از توی جا کفشی یه جفت کفش پوتین ماننده سیاه برداشتمو پوشیدم کیفمم انداختم روی شونمو...منتظر موندم ...
یهو صدای زنگ شنیده شد زود رفتم پایین..
دیدم که دوتا پسر خوشگل خیره شده بودن به من...که سحرم پشتشون بود..
سلامی سرد کردمو سوارماشین شدم...
سحر میخواست آشنامون کنه ولی نه من اصرار داشتم نه اونا...صدای زنگه گوشی یکی از پسرا دراومد
با خودم گفتم چه آهنگ زنگه خفنی .....
پسره جواب داد
-علو بله
-آره آره بیا همونجا ماهم داریم میایم
-باشه باشه خدافظ
رسیدیم دمه خونه ی بهار که سلین هم پیشش بود یهو دیدیم یه پسره دیگه هم با یه پورشه ی خفن سیاه بغل ماشین پسر عمه ی سحر که ...شاسی بلند بود پارک کرد....معلوم بود وضعشون توپ بودا
پسره وقتی عینکشو براشت یه برقی تو صورتش اومد ...
با خودم گفتم لامصب قیافشو ...
از فکرو خیال اومدم بیرون..
بهار و سلین سوار شدن دیگه روی بهار و سلین به اون دوتا باز شده بود...ولی من علاقه ای نداشتم آشنا شم باهاشون...و فقط یه گوشه داشتم آهنگ گوش میکردم
یهو یکی از پسرا صدام کردم...شوکه شدم..پسره منو از کجا میشناخت؟
-مهتاب
ماشین وایساد ..
رسیده بودیم دره ماشینو باز کردمو رفتم پایین...
دیدم مهیارو آوین و حسین دمه ستاختمون بودن..
بدون اینکه بهشون حتی نگاه کنم سرمو گرفتم بالا و رفتم تو با ملایمت به همه سلام دادم....
رفتم یه گوشه نشستم ...نمیخواسم همه فکر کنن تنبلمو هنوز بزرگ نشده...دیدم همه ی زنا توی آشپزخونه ان و دارن کمک میکنن...
پاشدم رفتم تو آشپزخونه
....
رو به عمه فاطمم کردم و گفتم...
-عمه من چه کاری از دستم بر میاد انجام بدم؟؟
-هیچی مهتاب جان تو برو بشین ..
با اصراره خودم گفت که نوشابه هارو بریزم توی پارچ...
چشمم خورد به پسر عمه هام ...داشتن ریز ریز نگام میکردن..
اصلا دوس نداشتم حتی نگام کنن باهاشون خوش نداشتم ولی بجز یکیشون که خیلی احتراممو نگه میداشتو مثل خواهرش دوس داشت ....
اسمش حسین بود و ۱۹سالش بود
همون طور که داشتم پارچارو میزاشتم روی میز ...
مهیار اومد توی آشپزخونه خیلی آروم گفت کارکن آفرین...و رفت
محل ندادم بهش
ولی اگه میخواسم جواب بدم یه جوابی میدادم که کفش ببره...
بعد ریختن نوشابه ها توی پارچ میوه هارو چیدم توی جا میوه ای...پشقابارو گزاشتن چاقو هارو هم گزاشتن ..
رفتم به شمت جمعیت که میوه بگیرم جلو افراد...رسیدم به مهیار...یه نگاهی تو صورتم کردو نیش خند زد
بعد رفتم نشستم روی مبل ...نمیدونم چم شد دیدم همه زنا پیش شوهرشونن یاده مادره خدا بیامرزم افتادم...
اون توی یکی از سفرها توی تصادف مارو تنها گزاشتو رفت من فقط ۱۰سالم بود و بابا بخاطر منو داداشم مهدی ...حتی زن گرفتن به فکرش نیومد
ناخداگاه از چشمم اشک سرازیر شد نمیخواستم کسی ببینه ...دارم گریه میکنم
زود پاشدم رفتم توی دستشویی آبی به صورتم زدم...
خیلی گرمم بود رفتم از ساختمون پایین
دیدم که پسرا دمه درن منم که دیدن ولی من جوری نشون دادم که اصن برام مهم نیسن..
یهو سامیار با صدای نسبتا بلند رو بهم کردو گفت
-مهتاب چرا مارو میبینی فرار میکنی نکنه ازمون میترسی...
-هه منو ترس؟؟مگه از دوتا انگل هم میترسن؟شوخی نکن بابا ...با نگاهه بدی نگامو دور کردم..
معلوم بود لجش گرفته بود
این دفعه مهیار حرف زد...
-مهتاب چرا مارو دیدی دوییدی؟
با بی حوصلگی گفتم..
-دوس نداشتم پیشه پسرا باشم...حرفیه؟
-نه خوش باش
سرشو بالا پایین کردو رفت اونور ...
از اون شب به بعد با پسر عمه هام جنگ داشتم ...میچرخیدن میچرخیدم..
به خودم قول داده بودم که پیش پسر حماعت حتی فکر تسلیم شدنو هم نکنم..
فکر و ذکردم درس بود تا اینکه یه روز با دوستام جمع شدیم تو کافی شاپ...و یه برنامه ریختیم..
قرار شد هر سه شنبه بریم بالای شهر و تو یه مکان به سرگرمی بپردازیم ...
مشتاق بودم برم تو اون مکان چون خیلی تعریفشو شنیده بودم...
سحر گفت
-به پسر عمو هام بگم بیان؟خوش میگذره
بهار گفت
-چن نفرن؟
-دو نفر
از منم پرسید
گفتم
-فرقی نمیکنه
پس قرار شد بگه بیان فرداش دوباره جمع شدیم دوشنبه بود....
سحر گفت
-بچه ها راستی یکی از پسر عمو هام که اسم سامیاره گفت دوستشم میاد...
همه خوشحال شدن
منم ته دلم خوشحال بود که شاید بتونم اذیت کنم پسرارو و لذت ببرم...قرار شد پسر عمه ی سحر همون آرمیا با ماشین بیاد دنبالمون...
بچه ها گفتن ساعت ۲ظهرهمه آماده باشن تا بریم.... شروع کردم به جمع کردن وسیله هام یه کوله پشتیه کوچیک...میخواسم حسابی تیپ بزنم..بعد یه لباس صورتیه خاص پوشیدم که خیلی قشنگ رو بدنم وایمیساد و دمه آستیناش طرح سفید رنگه قشنگی داشت ....لبام قلوه ای بود و رنگ رژ صورتی بهش میومد یکم رژ زدم یکمم سرمه زدم که چشام یکم دیدنی تر شه
یه نگاهی به چشمای تقریبا سبزم انداختم ..خیلی ماه شده بودم رفتم از توی جا کفشی یه جفت کفش پوتین ماننده سیاه برداشتمو پوشیدم کیفمم انداختم روی شونمو...منتظر موندم ...
یهو صدای زنگ شنیده شد زود رفتم پایین..
دیدم که دوتا پسر خوشگل خیره شده بودن به من...که سحرم پشتشون بود..
سلامی سرد کردمو سوارماشین شدم...
سحر میخواست آشنامون کنه ولی نه من اصرار داشتم نه اونا...صدای زنگه گوشی یکی از پسرا دراومد
با خودم گفتم چه آهنگ زنگه خفنی .....
پسره جواب داد
-علو بله
-آره آره بیا همونجا ماهم داریم میایم
-باشه باشه خدافظ
رسیدیم دمه خونه ی بهار که سلین هم پیشش بود یهو دیدیم یه پسره دیگه هم با یه پورشه ی خفن سیاه بغل ماشین پسر عمه ی سحر که ...شاسی بلند بود پارک کرد....معلوم بود وضعشون توپ بودا
پسره وقتی عینکشو براشت یه برقی تو صورتش اومد ...
با خودم گفتم لامصب قیافشو ...
از فکرو خیال اومدم بیرون..
بهار و سلین سوار شدن دیگه روی بهار و سلین به اون دوتا باز شده بود...ولی من علاقه ای نداشتم آشنا شم باهاشون...و فقط یه گوشه داشتم آهنگ گوش میکردم
یهو یکی از پسرا صدام کردم...شوکه شدم..پسره منو از کجا میشناخت؟
-مهتاب
- ۹.۷k
- ۲۶ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط