بعد از آن آشفته حالی ها و غم ها
بعد از آن آشفته حالی ها و غم ها
بعد از آن رنج پریشان حالی و درد و الم ها
بعد از آن کابوس وحشت !
بعد از آن رنج و عذاب و نامرادی
آمده ایام شادی
روز شیرین شقایق
نوبت فصل اقاقی های عاشق
آمده هنگام رستن ، از قفس ها پر کشیدن
شادی و شوریده حالی
عید نو روزی دگر شد
دوره پایان تنهایی و زخم بی وفایی
قفل زندان را شکستم ، از همه غم ها برستم
بند دل از هم گسستم
عشق را دیدم در این غوغای هستی
چهره اش را برگشودم ، چهره عشق الهی
آرزوهای دلم را با تو دیدم
گفتگوی عشق را از تو شنیدم
باور این در جانم عیان شد
حرفهایم از زبان تو بیان شد
عشق را باید که حس کرد از صداقت ، از نگاه بی نهایت
لحظه ای چشمی تو بر رویم گشودی
عشق را چون آتش سوزنده بر جانم فزودی
این تن فرسوده و رنجور من را زنده کردی
جان شیرین دادی از نو روح سرد و خسته ام را
من که از مرگ حقیقت گفته بودم
من که در تنهایی خود سالها خاموش و غمگین خفته بودم
من که از غم داستانها گفته بودم
با دل خونین در این ظلمت ز پا افتاده بودم
من که سرگردانی از عمق وجودم شعله می زد
من که در عمق گلویم ناله ها دارم ز درد بی وفایی
ناگهان با برق سحر انگیز چشمان سیاهت
آن همه را محو کردی
داستان زندگی را با نگاهت تازه کردی
روشنی بخشیدی اینک خانه ام را
شادی و مهر و صفا آورده ای کاشانه ام را
با تو هستم ای مسیحایی نفس !!!
بویت شمیم عطر گلهای بهاری
جاودان باشی همیشه در دلم با بیقراری
راهی از شوق تو اینک پا به روی ابرها دارد
شکر این سرچشمه هستی خود را از خدا دارد
بعد از آن رنج پریشان حالی و درد و الم ها
بعد از آن کابوس وحشت !
بعد از آن رنج و عذاب و نامرادی
آمده ایام شادی
روز شیرین شقایق
نوبت فصل اقاقی های عاشق
آمده هنگام رستن ، از قفس ها پر کشیدن
شادی و شوریده حالی
عید نو روزی دگر شد
دوره پایان تنهایی و زخم بی وفایی
قفل زندان را شکستم ، از همه غم ها برستم
بند دل از هم گسستم
عشق را دیدم در این غوغای هستی
چهره اش را برگشودم ، چهره عشق الهی
آرزوهای دلم را با تو دیدم
گفتگوی عشق را از تو شنیدم
باور این در جانم عیان شد
حرفهایم از زبان تو بیان شد
عشق را باید که حس کرد از صداقت ، از نگاه بی نهایت
لحظه ای چشمی تو بر رویم گشودی
عشق را چون آتش سوزنده بر جانم فزودی
این تن فرسوده و رنجور من را زنده کردی
جان شیرین دادی از نو روح سرد و خسته ام را
من که از مرگ حقیقت گفته بودم
من که در تنهایی خود سالها خاموش و غمگین خفته بودم
من که از غم داستانها گفته بودم
با دل خونین در این ظلمت ز پا افتاده بودم
من که سرگردانی از عمق وجودم شعله می زد
من که در عمق گلویم ناله ها دارم ز درد بی وفایی
ناگهان با برق سحر انگیز چشمان سیاهت
آن همه را محو کردی
داستان زندگی را با نگاهت تازه کردی
روشنی بخشیدی اینک خانه ام را
شادی و مهر و صفا آورده ای کاشانه ام را
با تو هستم ای مسیحایی نفس !!!
بویت شمیم عطر گلهای بهاری
جاودان باشی همیشه در دلم با بیقراری
راهی از شوق تو اینک پا به روی ابرها دارد
شکر این سرچشمه هستی خود را از خدا دارد
- ۲.۹k
- ۱۷ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط