رمان عشق بی مقدمه
رمان عشق بی مقدمه
-چرا به سلین حسودی کردی؟...
-هههه من....کی گفته من حسودی کردم...آخه به چیتون حسودی کنم..
با اخم از کنارم گذشت....
باید سعی میکردم ارتینو از ذهنم بیرون کنم....هرجور که شده...
رفتیم بریم ...ناهار بخوریم...
صدای ارتین اومد
-وایسا باهم ..بریم
-نمیخوام...
بدو بدو رفتم توی آسانسور...رسیدم به لاوی..
سامیار چقدر خوشگل شده بود....
همه از دیدنه من خوشحال شدنو سلام دادن...
-سلام...
سانبار اومد جلو
-بههه سلام خانوم...
-سلام
-خوبی
-مرسی...
یه نگاه به اطراف کردم....
نه خبری از سلین بود نه آرتین...
رفتیم توی سالن ناهار روی صندلی ها نشستیم...سامیار کناره من بود...
یهو دیدم ارتین...و سلین دارن از اون ته دارن میان....
از درون داشتم اتیش میگرفتم...همونجور که ارتین ...یهو اومد تو زندگیم...یهو هم باید بره بیرون...
باید فراموشش کنم...شاید این حسه من عشق نیس...
وای خدااا افتاده بودم بین دوتا غول ...
بغل سمته چپم ارتین اون کناریم هم سامیار...
دستمو گذاشته بودم روی میز...
سامیار دستشگ گذاشت روی دستم...وا چرا اینکارو کرد...ارتین که چشمش به دسته ما افتاد..
چشماش شد اندازه گردو..
پسره ی بیشعور ..نگاه نکن..اصن نگاه کن تا چشات دراد..
خواستم ارتینو حرص بدم ..شایدم با این کار حرص نمیخورد ...ولی به هرحال خیلی نگاه میکرد..
میخواستم بهش نشون بدم که
منم بلدم آقا...
آرتین خیلی بد سامیارو نگاه میکرد
یکم بعدش دستمو کشیدم...
سامیار با یه لبخنده خاصی نگام میکرد..
وای خدا من چیکار کردم...بخاطر اینکه حرص ارتین دربیاد..دارم خودمو بد جلوه میدم...
زود از سره میز بلند شدم سلینم باهام بلند شد...
اومد پیشم...گفتم
-چطوری پلسینم؟اوضاع خوبه..؟چه خبر؟؟..دیگه دلت واس ما تنگ نمیشه..
-عمته....آره عاولی...سلامتی ..وای اجی ارتین خیلی خوبه..اون عالیه..من عاشقشم..این چه حرفیه...
نمیخواستم دلشو بشکنم...خدا...داشتم از تو تیکه تیکه میشدم...
-چطور؟
-اجی خیلی بهم توجه میکنه...نمیدونم چجوری بهش حسمو بگم...دوری ازش واسم سخته...اجی میتونی بیای اتاقه من؟...من برم پیش ارتین..
نمیخواستم فکر کنه ..دارم بهش حسودی میکنم ...و نمیخوام بزارم بیاد پیش آرتین...
گفتم
-خب خوبه....بگو دیگه...اره ...باشه...
-مرسی عشقم...
ذوقش خیلی قشنگ بود...
ارتین منو اصلا دوست نداشت...فقط...میخواد ازم استفاده کنه..
رفتم تو اتاق وسایلامو جمع کردم...فقط یه شب دیگه بودیم ..پس مدیریت نمیفهمید ..جا به جا شدیم...یهو چنتا قطره اشک از چشمام سرازیر شد
داشتم ساکمو بر میداشتم که...ارتین اومد.. زود اشکانو پاک کردم
همینجور گیج داشت منو نگاه میکرد..
گفت
-کجا میری؟...گریه کردی؟
جواب ندادمو اخم کردم..
ادامه داد
-باتو اما ...چرا جواب نمیدی...
دویاره دادش رفت بالا
-کری...مهتاب چیشده....
دیگه خون جلو چشمانو گرفته بود با جیغ گفتم
-به توچه من کجا میرم....میرم قبرستون میای؟؟؟...دارم میرم اتاقه سحرینا...سلین میاد به جای من....
-درست حرف بزن ...دوباره چت شده..روانی...
چرا ....چرا سلین؟
با گریه گفتم...
-واسه تو که خوب میشه....از خداته..مگه برات مهمه اصن...
ساکمو برداشتمو رفتم تو لاوی میخواستم ...هوا بخورم بعد برم پیشه سحرو سلین...
هندزفریمو در آوردم..رفتم توی حیاطه دمه در هتل...
اهنگه مورد علاقمو گذاشتم
فقط هق هق میکردم....
من اگه دستامو....
تا ته عسل میمردم...بازم واست...
تلخ بود..
من اگه اشکامو میریختم هرشبم بازم واست...
کم بود...
دروغ نگو نه...دروغ نگو نه..نگو که بد بود...
دنیامو دادم..واسم قفس موند...
خنگ شد دلت...کارتو کردی...
گفتی من برم....حلاله بعدی...
خنک شد دلتتت ...الان ارومی هاع؟...
ولی این نبود...جوابه خوبی هام..
دیگه باید اروم ..میشدم
داشتم اشکامو پاک میکردم...که..یه درده خیلی بدی توی دستم حس شد
ارتین داشت دستمو میشکوندو ...نمیدونم کجا میبرد..فک کنم میبردطرفه اتاق
با جیغ گفتم
-ولم کن روانی....به من دست نزن...
-خفه شو...
-بی ادب..حرفه دهنتو بفهم...
خون جلو چشماشو گرفته بودبدجور...
دره اتاقو باز کرد..
منو با شدت انداخت روی تخت...
خودش نشست بغلم...
واقعا ازش میترسیدم...
کلمو با دونا دستش گرفت و گفت
-چتهههه..چرا اینجوری میکنی...مگه من چیکار کردم..که یهو میزنه به سرت..
خیلی با مظلومیت حرف میزد..
من همچنان بدنم داشت میلرزید...
گفتم
-ولم کن توروخدا آرتین....الان سلین میاد..
-مگه من چیکار کردم...که میخوای جاتو با سلین عوض کنی...
دوباره با جیغ گفتم
-ولم کن ....به من دست نزن..
خیلی تعجب کرده بود...
با داد گفت
-دلیله کاراتو نمیفهمم ..ولی اگه میخوای ازت فاصله بگیرم ...باشه....ولی همچنان...
چرا حرفشو قط کرد...
دستانو مشت کردمو ...محکم زدم توی سینه هاسو همچنان هق هق میکردم....گفتم
-چرا به سلین حسودی کردی؟...
-هههه من....کی گفته من حسودی کردم...آخه به چیتون حسودی کنم..
با اخم از کنارم گذشت....
باید سعی میکردم ارتینو از ذهنم بیرون کنم....هرجور که شده...
رفتیم بریم ...ناهار بخوریم...
صدای ارتین اومد
-وایسا باهم ..بریم
-نمیخوام...
بدو بدو رفتم توی آسانسور...رسیدم به لاوی..
سامیار چقدر خوشگل شده بود....
همه از دیدنه من خوشحال شدنو سلام دادن...
-سلام...
سانبار اومد جلو
-بههه سلام خانوم...
-سلام
-خوبی
-مرسی...
یه نگاه به اطراف کردم....
نه خبری از سلین بود نه آرتین...
رفتیم توی سالن ناهار روی صندلی ها نشستیم...سامیار کناره من بود...
یهو دیدم ارتین...و سلین دارن از اون ته دارن میان....
از درون داشتم اتیش میگرفتم...همونجور که ارتین ...یهو اومد تو زندگیم...یهو هم باید بره بیرون...
باید فراموشش کنم...شاید این حسه من عشق نیس...
وای خدااا افتاده بودم بین دوتا غول ...
بغل سمته چپم ارتین اون کناریم هم سامیار...
دستمو گذاشته بودم روی میز...
سامیار دستشگ گذاشت روی دستم...وا چرا اینکارو کرد...ارتین که چشمش به دسته ما افتاد..
چشماش شد اندازه گردو..
پسره ی بیشعور ..نگاه نکن..اصن نگاه کن تا چشات دراد..
خواستم ارتینو حرص بدم ..شایدم با این کار حرص نمیخورد ...ولی به هرحال خیلی نگاه میکرد..
میخواستم بهش نشون بدم که
منم بلدم آقا...
آرتین خیلی بد سامیارو نگاه میکرد
یکم بعدش دستمو کشیدم...
سامیار با یه لبخنده خاصی نگام میکرد..
وای خدا من چیکار کردم...بخاطر اینکه حرص ارتین دربیاد..دارم خودمو بد جلوه میدم...
زود از سره میز بلند شدم سلینم باهام بلند شد...
اومد پیشم...گفتم
-چطوری پلسینم؟اوضاع خوبه..؟چه خبر؟؟..دیگه دلت واس ما تنگ نمیشه..
-عمته....آره عاولی...سلامتی ..وای اجی ارتین خیلی خوبه..اون عالیه..من عاشقشم..این چه حرفیه...
نمیخواستم دلشو بشکنم...خدا...داشتم از تو تیکه تیکه میشدم...
-چطور؟
-اجی خیلی بهم توجه میکنه...نمیدونم چجوری بهش حسمو بگم...دوری ازش واسم سخته...اجی میتونی بیای اتاقه من؟...من برم پیش ارتین..
نمیخواستم فکر کنه ..دارم بهش حسودی میکنم ...و نمیخوام بزارم بیاد پیش آرتین...
گفتم
-خب خوبه....بگو دیگه...اره ...باشه...
-مرسی عشقم...
ذوقش خیلی قشنگ بود...
ارتین منو اصلا دوست نداشت...فقط...میخواد ازم استفاده کنه..
رفتم تو اتاق وسایلامو جمع کردم...فقط یه شب دیگه بودیم ..پس مدیریت نمیفهمید ..جا به جا شدیم...یهو چنتا قطره اشک از چشمام سرازیر شد
داشتم ساکمو بر میداشتم که...ارتین اومد.. زود اشکانو پاک کردم
همینجور گیج داشت منو نگاه میکرد..
گفت
-کجا میری؟...گریه کردی؟
جواب ندادمو اخم کردم..
ادامه داد
-باتو اما ...چرا جواب نمیدی...
دویاره دادش رفت بالا
-کری...مهتاب چیشده....
دیگه خون جلو چشمانو گرفته بود با جیغ گفتم
-به توچه من کجا میرم....میرم قبرستون میای؟؟؟...دارم میرم اتاقه سحرینا...سلین میاد به جای من....
-درست حرف بزن ...دوباره چت شده..روانی...
چرا ....چرا سلین؟
با گریه گفتم...
-واسه تو که خوب میشه....از خداته..مگه برات مهمه اصن...
ساکمو برداشتمو رفتم تو لاوی میخواستم ...هوا بخورم بعد برم پیشه سحرو سلین...
هندزفریمو در آوردم..رفتم توی حیاطه دمه در هتل...
اهنگه مورد علاقمو گذاشتم
فقط هق هق میکردم....
من اگه دستامو....
تا ته عسل میمردم...بازم واست...
تلخ بود..
من اگه اشکامو میریختم هرشبم بازم واست...
کم بود...
دروغ نگو نه...دروغ نگو نه..نگو که بد بود...
دنیامو دادم..واسم قفس موند...
خنگ شد دلت...کارتو کردی...
گفتی من برم....حلاله بعدی...
خنک شد دلتتت ...الان ارومی هاع؟...
ولی این نبود...جوابه خوبی هام..
دیگه باید اروم ..میشدم
داشتم اشکامو پاک میکردم...که..یه درده خیلی بدی توی دستم حس شد
ارتین داشت دستمو میشکوندو ...نمیدونم کجا میبرد..فک کنم میبردطرفه اتاق
با جیغ گفتم
-ولم کن روانی....به من دست نزن...
-خفه شو...
-بی ادب..حرفه دهنتو بفهم...
خون جلو چشماشو گرفته بودبدجور...
دره اتاقو باز کرد..
منو با شدت انداخت روی تخت...
خودش نشست بغلم...
واقعا ازش میترسیدم...
کلمو با دونا دستش گرفت و گفت
-چتهههه..چرا اینجوری میکنی...مگه من چیکار کردم..که یهو میزنه به سرت..
خیلی با مظلومیت حرف میزد..
من همچنان بدنم داشت میلرزید...
گفتم
-ولم کن توروخدا آرتین....الان سلین میاد..
-مگه من چیکار کردم...که میخوای جاتو با سلین عوض کنی...
دوباره با جیغ گفتم
-ولم کن ....به من دست نزن..
خیلی تعجب کرده بود...
با داد گفت
-دلیله کاراتو نمیفهمم ..ولی اگه میخوای ازت فاصله بگیرم ...باشه....ولی همچنان...
چرا حرفشو قط کرد...
دستانو مشت کردمو ...محکم زدم توی سینه هاسو همچنان هق هق میکردم....گفتم
- ۲۰.۹k
- ۳۱ فروردین ۱۳۹۷
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط