part 6
part 6
که یهو مچ دستم کشیده شد و دوباره برگشتم سرجام سرمو بالا کردم فاصلمون خیلی کم بود ولی بازم نزدیکتر آمد به طوری که نفس داغش رو توی صورتم حس میکردم
و گفت: هعی هعی تو نمیتونی هر جور که دلت خواست با من حرف بزنی و بعدشم همینجوری بذاری و بری
دستم رو از توی دستش کشیدم بیرون و با اینکه فاصله کمی داشتیم رفتم نزدیک تر و گفتم من با هر کی هرجور دلم بخواد رفتار میکنم و تو کی باشی که من بخوام باهاش متفاوت باشم؟
خندید و بعدش گفت به نظر من اینقدر جلو نیا چون بهت قول نمیدم بعدش اتفاقات خوبی برات بیافته (پوزخند میزنه)
فهمیدم منظورش چیه و ازش فاصله گرفتم و گفتم بحث رو به جاهای باریک نکشون
و رفتم و زیر لب گفتم مرتیکه سادیسمی
ویو مایکی
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم به ساعت نگاه کردم ۲ رو نشون میداد چشام چهار تا شد
از توی تخت بلند شدم و رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم و از اتاق زدم بیرون و رفتم توی اشپز خونه یه چیزی خوردم و برگشتم توی اتاق و یه حوله برداشتم و رفتم که دوش بگیرم از حمام آمدم بیرون ساعت رو نگاه کردم ۳:۳۰ دقیقه بود رفتم یه لباس برداشتم و پوشیدم و رفتم سمت شرکت
از ماشین پیاده شدم و وارد شرکت شدم بدون اینکه به کسی توجه کنم رفتم توی اتاقم
تا نشستم یکی در اتاقم رو زد
مایکی:بیا تو
منشی:سلام رییس این برگه ها رو باید امضا کنید
مایکی:گذاشتشون روی میزم و از اتاق خارج شد
برگه ها رو تک به تک خوندم و امضا کردم
و مشغول بقیه کار ها شدم که صدای زنگ گوشی بلند شد نیک بود
جواب دادم
نیک:سلام داداش یادت نرفته که بیای دیگه ؟
مایکی:نه ،گوشی رو قطع کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت۶:۴۰ دقیقه بود
بلند شدم و کتم رو برداشتم و قبل از اینکه از شرکت خارج شم به منشی گفتم برگه ها رو از روی میزم برداره و رفتم
وقتی رسیدم بار میخواستم برم تو که به خانمی برخورد کردم
بدون اینکه نگاش کنم خیلی سرد بهش گفتم اینجا جای وایستادن نیست
ولی با پرویی جوابمو داد برگشتم ببینم کیه که با دوتا چشم سبز رو به رو شدم و فهمیدم همون زنی هست که توی بار دیدمش چند لحظه توی فکر بودم که (بقیش رو خودتون میدونید)
راشو کشید و رفت یه لبخندی گوشه لبم اومد و گفتم دقیقا تایپ خودمه و بعدش رفتم داخل بار
ویو آناستازیا
رفتم توی بار که دیدم ماریا نشسته و رفتم پیشش
ماریا:سلام چه عجب آمدی
آناستازیا:ماجرا رو براش تعریف کردم و بهش گفتم ولی چهرش خیلی برام آشنا بود
ماریا:خب حتما یکی از مشتری های توی کافه یا باری که توش کار میکنی باشه
آناستازیا:گفتم اره حتما
ماریا:راستی تو مگه رشتت مدیریت و اینجور چیزا نبود
آناستازیا:اره چطور؟
ماریا:هیچی فقط میخواستم بگم چرا برای کار توی شرکت نمیری؟
آناستازیا:چند تا شرکت رفتم و گفتن استخدامم نمیکنن واسه همین دیگه بیخیال شدم
ماریا:آهان خب باشه همیشه که زندگی به نفع ما نیست خندید ، بیخیال بیا خوش بگذرونیم ، ماریا بلند شد رفت وسط و میرقصید
و......
ادامه دارد.....
خوشگلا پارت بعد رو امشب میذارم ☺️
که یهو مچ دستم کشیده شد و دوباره برگشتم سرجام سرمو بالا کردم فاصلمون خیلی کم بود ولی بازم نزدیکتر آمد به طوری که نفس داغش رو توی صورتم حس میکردم
و گفت: هعی هعی تو نمیتونی هر جور که دلت خواست با من حرف بزنی و بعدشم همینجوری بذاری و بری
دستم رو از توی دستش کشیدم بیرون و با اینکه فاصله کمی داشتیم رفتم نزدیک تر و گفتم من با هر کی هرجور دلم بخواد رفتار میکنم و تو کی باشی که من بخوام باهاش متفاوت باشم؟
خندید و بعدش گفت به نظر من اینقدر جلو نیا چون بهت قول نمیدم بعدش اتفاقات خوبی برات بیافته (پوزخند میزنه)
فهمیدم منظورش چیه و ازش فاصله گرفتم و گفتم بحث رو به جاهای باریک نکشون
و رفتم و زیر لب گفتم مرتیکه سادیسمی
ویو مایکی
بعد از اینکه تلفن رو قطع کردم به ساعت نگاه کردم ۲ رو نشون میداد چشام چهار تا شد
از توی تخت بلند شدم و رفتم یه آبی به سر و صورتم زدم و از اتاق زدم بیرون و رفتم توی اشپز خونه یه چیزی خوردم و برگشتم توی اتاق و یه حوله برداشتم و رفتم که دوش بگیرم از حمام آمدم بیرون ساعت رو نگاه کردم ۳:۳۰ دقیقه بود رفتم یه لباس برداشتم و پوشیدم و رفتم سمت شرکت
از ماشین پیاده شدم و وارد شرکت شدم بدون اینکه به کسی توجه کنم رفتم توی اتاقم
تا نشستم یکی در اتاقم رو زد
مایکی:بیا تو
منشی:سلام رییس این برگه ها رو باید امضا کنید
مایکی:گذاشتشون روی میزم و از اتاق خارج شد
برگه ها رو تک به تک خوندم و امضا کردم
و مشغول بقیه کار ها شدم که صدای زنگ گوشی بلند شد نیک بود
جواب دادم
نیک:سلام داداش یادت نرفته که بیای دیگه ؟
مایکی:نه ،گوشی رو قطع کردم و به ساعت نگاه کردم ساعت۶:۴۰ دقیقه بود
بلند شدم و کتم رو برداشتم و قبل از اینکه از شرکت خارج شم به منشی گفتم برگه ها رو از روی میزم برداره و رفتم
وقتی رسیدم بار میخواستم برم تو که به خانمی برخورد کردم
بدون اینکه نگاش کنم خیلی سرد بهش گفتم اینجا جای وایستادن نیست
ولی با پرویی جوابمو داد برگشتم ببینم کیه که با دوتا چشم سبز رو به رو شدم و فهمیدم همون زنی هست که توی بار دیدمش چند لحظه توی فکر بودم که (بقیش رو خودتون میدونید)
راشو کشید و رفت یه لبخندی گوشه لبم اومد و گفتم دقیقا تایپ خودمه و بعدش رفتم داخل بار
ویو آناستازیا
رفتم توی بار که دیدم ماریا نشسته و رفتم پیشش
ماریا:سلام چه عجب آمدی
آناستازیا:ماجرا رو براش تعریف کردم و بهش گفتم ولی چهرش خیلی برام آشنا بود
ماریا:خب حتما یکی از مشتری های توی کافه یا باری که توش کار میکنی باشه
آناستازیا:گفتم اره حتما
ماریا:راستی تو مگه رشتت مدیریت و اینجور چیزا نبود
آناستازیا:اره چطور؟
ماریا:هیچی فقط میخواستم بگم چرا برای کار توی شرکت نمیری؟
آناستازیا:چند تا شرکت رفتم و گفتن استخدامم نمیکنن واسه همین دیگه بیخیال شدم
ماریا:آهان خب باشه همیشه که زندگی به نفع ما نیست خندید ، بیخیال بیا خوش بگذرونیم ، ماریا بلند شد رفت وسط و میرقصید
و......
ادامه دارد.....
خوشگلا پارت بعد رو امشب میذارم ☺️
- ۳۵۳
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط