★نام دلنوشته: دلبرانه واژگون★

★نام دلنوشته: دلبرانه واژگون★
★نویسنده: hana81★
★ژانر: عاشقانه★
★مقدمه★
چندوقتی است
گریه‌هایم، برای عروسکی که سینه‌اش شکافت و فواره خون پنبه‌ای بیرون زد!
چند وقتی است خنده و ذوق‌هایم به سبب آبنبات خوشمزه‌ی پدربزرگ نیست.
چند وقتی است که دیگر چیزی سرجایش نیست؛
کودک و کوچک بودیم
اما دنیامان به وسعت دریاهای پهناور عظمت داشت!
کودکی رفته و به جوانی رسیده‌ است!
آنگاه که بار مشکلات زندگی، کم‌کم روی کمرت سنگینی می‌کند…
★بخشی از دلنوشته★
# بی همتای بی پایان


برگ‌های دفتر زندگی‌ام را ورق میزنم، دفتری که حکایت بودنت را می‌دهد.
دفتری که یک سوم آن، تو بودی و من… شاید که نه، حتما عاشقی بیش نبودم!
چه قدر قشنگ بود یک سوم اول آن دفتری که با تو، خنده مهمان نا خوانده لب‌هایم میشد اما چرای خنده‌های را نمی‌دانم.
تو عاشق شدی یا من سرد شدم، تو بی معرفت شدی یا من…
معشوقه‌ی بدی بودم؟! نمی‌دانم!
هر چه که بود در دو سوم بقیه‌ی این دفتر، تو نبودی؛ من بودم و کوله باری از سختی‌ها! من بودم و تنهایی، من بودم و بی کسی و تو از منی که عاشقت بودم بی خبر بودی.
یادت می آید چه شیرین ادعای عاشقی می‌کردی؟ من که هرگز فراموش نمی‌کنم، مگر می‌شود آن ادعای شیرین را فراموش کرد؟! شاید تو فراموش کردی که رفتی و پشت سرت را هم نگاهی ننداختی، برو عشق جانانم، برو!
با خیال راحت برو.
خط به خط به آخر این دفتر نزدیک‌تر می‌شوم و سطر به سطر از تو و خاطراتت و یادت فاصله می‌گیرم.
این ورق‌های آخر چه قدر به آرامی می‌گذرد، گویی قصد مرگم را کرده‌اند، مرگی که بی شباهت به مرگ تدریجی نیست.
شاید که نه، حتما به آخر این دفتر رسیده‌ام ولی حکایت عشق من هنوز باقیست، حکایت بی معرفتی تو هم باقیست، حکایت رفیق نیمه راه بودنت هم هنوز تازگی دارد…
http://novelfor.ir/دانلود-دلنوشته-دلبرانه-واژگون/
دیدگاه ها (۱)

عاشقانه های شبنم

سخن از جدایی می گویی و جای خالیت در خاطراتی که معنادارترین ل...

پروانه جان

محبوب من خیالتان در میان روزهایم ریشه دوانده و هر روز بزرگتر...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

گاهی فکر می‌کنم بعضی آدم‌ها بی‌خبر وارد زندگی آدم میشن و بعد...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊²⁰افسوس که تمام روابط انسانی نیاز به نوعی نقاب ...

ات ویو نمی‌دونم چرا اشکام بند نمیاد... من سیزده ساله که با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط