{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ماشین که جلوی پاساژ ایستاد، تهیونگ سریع پیاده شد و در رو

ماشین که جلوی پاساژ ایستاد، تهیونگ سریع پیاده شد و در رو برات باز کرد. دستت رو گرفت تا راحت‌تر بتونی از ماشین بیرون بیای.

وقتی وارد پاساژ شدید، نور و رنگ‌ها یک‌دفعه بهت هجوم آورد. طبقات پر از مغازه، ویترین‌هایی پر از لباس‌های ریز و کوچک بچگانه... چشمات گرد شد. نگاهت این‌ور و اون‌ور می‌چرخید، انگار دنیای جدیدی برات باز شده باشه.

تو (آهسته، با تردید): «خیلی زیاده... نمی‌دونم از کجا شروع کنیم.»

تهیونگ اما آرامش همیشگی خودش رو داشت. شونه‌هاش صاف، نگاهش مستقیم. دستت رو کمی فشار داد و خیلی ساده گفت:
«فرقی نداره. هر جایی که بخوای، همون‌جا شروع می‌کنیم.»

قدم اول رو به سمت اولین مغازه برد. برایش مهم نبود کدوم مغازه‌ست، یا ویترینش چطوریه. مهم برای او این بود که کنارت باشه.

تو وارد مغازه شدی و جلوی ردیف لباس‌های نوزاد ایستادی. پیراهن‌های کوچیک، جوراب‌های ریز، کلاه‌های نرم و رنگی... قلبت تندتر زد.

تهیونگ کنارت ایستاد، به لباس‌ها نگاه کرد اما تمرکزش روی صورتت بود.
«هر کدوم رو که بخوای، همونو برمی‌داریم. مهم انتخاب توئه.»

تو به سمت یک لباس صورتی و یک لباس آبی دست دراز کردی. دستت کمی لرزید، نه از ضعف، از هیجان.
«این دوتا... قشنگن، نه؟ برای هانا... و هارو.»

لبخند پهنی روی لب‌های تهیونگ نشست، اون‌قدر پر از ذوق که حتی فروشنده‌ی مغازه هم مکث کرد.
«آره. برای هانا و هارو عالی‌ان.»
دیدگاه ها (۲)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_20بعد از پارک کردن ماشین از ...

.......//برده ی زیبا//........

فیک . ( عشقی که نباید رخ میداد )

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۶۹ویو راوی بعد از...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p20بعد تایید تهیو...

عقد با رئیس مافیا 𝒫𝒶𝓇𝓉 21تهیونگ چند ثانیه هیچ حرفی نزد.حرف د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط