{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دخترک برگشت

دخترک برگشت

چه بزرگ شده بود

پرسیدم : پس کبریتهایت کو ؟

پوزخندی زد .

گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد …

گفتم : می خواهم امشب

با کبریتهای تو ، این سرزمین را به آتش بکشم !

دخترک نگاهی انداخت ، تنم لرزید …

گفت : کبریت هایم را نخریدند

سالهاست تن می فروشم …
دیدگاه ها (۰)

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ویکم: آتشی که در تنم افتاد---از مهمان...

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.پی...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

چند پارتی بازی ممنوع

برده عمارت جئون

نمیبخشمت p.23

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت15ویو اتبوی ضد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط