{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل بیست‌ویکم: آتشی که در تنم افتاد

---

از مهمان‌خانه بیرون زدم.

هوا سرد بود. اما تنم آتش بود.

لعنتی.

به سمت درخت‌ها رفتم. اولین درخت. چاقو را از پشتم کشیدم.

«بوسم کن.»

پرتاب.

چاقو در تنه فرو رفت. محکم. مثل خشمم. مثل نیازم.

«اگر از من متنفری... پس بوسم کن و تمامش کن.»

دومین چاقو. پرتاب. درخت دوم. لرزید.

«نه.»

«نه.»

«نه.»

او نه گفت. او پس زد. او نخواست.

لعنتی.

چاقوی سوم. از چکمه‌ام. پرتاب. درخت سوم. خون از دستم. از جایی که چاقو را محکم گرفته بودم. حس نکردم.

«چرا؟»

«چرا وقتی می‌بوسمش، مثل سنگ می‌شود؟»

«چرا وقتی لمسش می‌کنم، می‌لرزد؟»

«چرا گربه‌اش را بغل می‌کند... و من را نه؟»

لعنتی. لعنتی. لعنتی.

چاقو را در درخت چهارم فرو کردم. تا دسته. تا آخر.

و بعد... ایستادم.

نفس‌نفس. عرق. آتش.

و در سرم... تصویرها.

لب‌هایش. روی لب‌هایم. گرم. نرم. مثل شیر.

دست‌هایش. روی سینه‌ام. فشار. برای هل دادن. اما اگر نمی‌هل داد؟ اگر می‌ماند؟ اگر...

بدنش. زیر من. روی آن تخت. آن پوستِ رنگ‌پریده. آن گردنِ باریک. آن موهای کوتاه.

لعنتی.

چاقو را از درخت کشیدم. با خشم. با نیاز.

«من می‌خواهمش.»

«می‌خواهمش. تمامش را. با آن چشم‌های بنفش. با آن موهای کوتاه. با آن زخم‌ها. با آن گربه. تمامش را.»

«می‌خواهمش. زیر خودم. روی خودم. در خودم.»

«می‌خواهمش. می‌خواهمش. می‌خواهمش.»

لعنتی.

چاقو را در درخت پنجم فرو کردم. شکست. تیغه شکست. دسته در دستم ماند.

خون. از دستم. ریخت. روی زمین.

حس نکردم.

---

مشروب.

به مهمان‌خانه برگشتم. به سالنِ کوچک. به آن میزِ چوبی. آن بطری‌ها.

ویسکی. شراب. آبجو.

برداشتم. نوشیدم. از گلو. از سر.

نوشیدم.

اولین بطری: «چرا من را نمی‌خواهد؟»

دومین بطری: «چرا گربه‌اش را بغل می‌کند؟»

سومین بطری: «چرا من... چرا من...»

سرم سنگین شد. زمین چرخید. دستم لرزید.

لعنتی.

بلند شدم. کج. به سمت اتاق. به سمت او.

در را باز کردم.

او. روی تخت. سایه در بغلم. نگاهم کرد.

با آن چشمان. بنفش. بی‌حس.

و من... ایستادم. در چارچوب. کج. مست. آتش.

— تو... — زمزمه کرد. — مست کردی.

— آره.

— چرا؟

— چون تو... — به سمتش رفتم. کج. — چون تو من را...

— جونگ‌کوک.

— چی؟

— تو مستی. برو بخواب.

— نمی‌خواهم بخوابم. — جلوی تخت. بالای سرش. — می‌خواهم...

— چی؟

سکوت.

نگاه. نفس. آتش.

— تو را.

او تکان نخورد. سایه در بغلم غرید.

— جونگ‌کوک. تو مستی. فردا...

— فردا نمی‌خواهم. — خم شدم. دستم کنار سرش. — الان می‌خواهم.

صورتم را جلو آوردم. نزدیک. آن‌قدر نزدیک که بوی عرق و مشروب را حس کرد. لعنتی.

— بوسم کن. — زمزمه کردم. — فقط یک بار. بعد... بعد هر کاری می‌خواهی بکن. بزن. تف کن. بکش. اما... اول بوسم کن.

سکوت.

او نگاهم کرد. طولانی. تاریک.

و بعد... دستش.

روی گونه‌ام. آرام. سرد.

— نه.

لعنتی.

— چرا؟

— چون تو مستی.

— اگر مست نبودم؟

— اگر مست هم نبودی... — مکث کرد. — همین بود.

سکوت.

خشم. درد. آتش.

— تو... — عقب کشیدم. کج. به دیوار خوردم. — تو سنگ‌دلی.

— شاید.

— تو... تو...

لعنتی.

به سمت در رفتم. کج. مست. شکسته.

در را کوبیدم. و به حیاط رفتم.

روی زمین. زیر آسمان. خون. مشروب. نیاز.

و در دلم گفتم:

«من نمی‌فهمم. نمی‌فهمم چرا. نمی‌فهمم چطور. اما... اما یک چیز می‌دانم.

من او را می‌خواهم. حتی اگر او مرا نخواهد.

حتی اگر بمیرم.»

---

پایان فصل بیست‌ویکم.

---

فصل بیست‌ودوم: «...» — به‌زودی.

«من مست کردم. نه از مشروب. از او. از آن لب‌ها. از آن چشمان. از آن نه. و در آن شب... در آن حیاط... فهمیدم که عشق و هوس یک چیز نیستند. اما هر دو... هر دو می‌سوزانند.»
— جیون جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۲۳)

✦ اولین گناه ✦فصل یازدهم: خونی که روی شن ریخت---یک لحظه سر ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط