{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

✦ اولین گناه ✦

✦ اولین گناه ✦

فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت

---

نیمه‌شب از خواب پریدم.

چشمانم را باز کردم. سقف. ترک‌های چوبی. نفس‌نفس.

جنازه.

به زمین نگاه کردم.

نبود.

هالووی آنجا نبود. نه جسد. نه طناب. نه هیچ‌چیز. فقط فرشِ ابریشمی. فقط سکوت.

او کجا رفت؟

بلند شدم. پشتم سوخت. یادم آمد — شلاق. کمربند. بیست ضربه. دستم را به پشتم بردم. خون خشک‌شده.

و آن مرد؟

آن مرد با پالتوی سیاه. آن کلاه. آن دست‌های محکم. آن طناب.

جیون جونگ‌کوک.

اسمش را در ذهنم چرخاندم. شبحِ محله‌ی شمالی.

او مرا نجات داد. او هالووی را کشت. او... او برای من کاری کرد که هیچ‌کس نکرده بود.

باید ازش تشکر کنم.

اما کجا؟ او رفته بود. مثل سایه. مثل دود. و من حتی صورتش را ندیده بودم.

روی تخت نشستم. به پنجره‌ی باز نگاه کردم. پرده‌ها تکان می‌خوردند.

چرا برگشت؟

او می‌توانست برود. کارش تمام بود. اما برگشت. وقتی روی زمین می‌لرزیدم. وقتی... وقتی داشتم می‌مردم.

و آن چرم. آن جوشونده. آن دست‌های سرد روی پیشانی‌ام.

او مرا نجات داد. دوباره.

در باز شد.

ایزولده.

با آن لباسِ ابریشمیِ طلایی. موهای بلوند. و چشمانی که وقتی مرا دید — با آن لباسِ روبان، با آن پشتِ خونین — گرد شد.

— کاساندرا؟ چی شده؟

نگاهش کردم. و بعد... همه‌چیز را گفتم.

هالووی. طناب. آن مرد. آن اسم. آن چرم. آن جوشونده.

ایزولده گوش داد. ساکت. بدون اینکه حرفی بزند.

و بعد، وقتی تمام شد، نشست روی لبه‌ی تخت. کنارم.

— خیلی زود شوهرت رو کشتی — گفت. و لبخند زد. لبخندی که شبیه محبت بود. شبیه چیزی که سال‌ها از او ندیده بودم.

— من نکشتمش.

— می‌دانم. — شانه بالا انداخت. — ولی... — به من نگاه کرد. — بالاخره یکی این کار رو کرد. و من... — مکث کرد. — من خوشحالم.

سکوت.

— ایزولده...

— نگاهم نکن. — بلند شد. — من برای این کار ساخته نشده‌ام. برای دلداری دادن. برای... — به سمت در رفت. — ولی تو خواهر منی. و من... — برگشت. — من همیشه مراقبت بودم. از پشت در. یادت هست؟

رفت.

در بسته شد.

من تنها ماندم.

و برای اولین بار، بعد از سال‌ها... لبخند زدم.

---

فردا.

پدرم فهمید.

معلوم شد. تمام شهر فهمید. لرد وین هالووی، تاجر ابریشم، در شب عروسی‌اش ناپدید شده. جسدش پیدا نشد. اما همه می‌دانستند. همه می‌دانستند که کاساندرا روینتا شوهرش را کشته.

پدرم مرا به اتاقِ خودش برد.

— زانو بزن.

زانو زدم. چون همیشه زانو می‌زنم.

کمربندش را درآورد. همان چرمِ سیاه. همان سگکِ نقره‌ای.

— بیست ضربه. برای اینکه یادت بماند مالِ کی هستی.

ضربه‌ی اول.

دوم. سوم.

مادرم کنار در ایستاده بود. نگاه می‌کرد. با آن لباسِ یاسی. با آن چای در دستش.

فقط نگاه می‌کرد.

ضربه‌ی دهم.

پانزدهم.

بیستم.

روی زمین افتادم. پشتم آتش بود. دست‌هایم می‌لرزید.

پدرم کمربند را بست. به سمت در رفت.

— فردا شب، لرد کارلایل می‌آید. تاجرِ سنگ. پنجاه و هشت سالش است. — برگشت. — و تو با او ازدواج می‌کنی.

رفت.

مادرم هم رفت. بدون یک کلمه.

من روی زمین ماندم.

خونم روی فرش می‌ریخت.

و در دلم گفتم:

«جیون جونگ‌کوک. شبحِ محله‌ی شمالی. اگر می‌شنوی...

بیا. دوباره بیا.

من نمی‌خواهم با کارلایل ازدواج کنم. من نمی‌خواهم...

من نمی‌خواهم تنها بمیرم.»

---

پایان فصل هشتم.

---

فصل نهم: «مردی که برگشت» — به‌زودی.

«او مرا نجات داد. و من حتی صورتش را ندیدم. اما اسمش را... اسمش را یاد گرفتم. و اسم، اولین قدم است.»
— کاساندرا روینتا
دیدگاه ها (۱۳)

✦ اولین گناه ✦فصل نهم: مردی که برگشت---با بدنی که آتش بود، ا...

✦ اولین گناه ✦فصل دهم: فرود---آن شب، وقتی کاساندرا روی تخت خ...

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

✦ اولین گناه ✦فصل ششم: شبی که هیچ‌کس نمی‌خوابد---در باز شد.ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط