صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود
صبح روز بعد، وقتی بیدار شدم، مایکی کنار پنجره ایستاده بود.
پیراهن مشکی پوشیده بود و موهایش کمی بههم ریخته بود. انگار اصلاً نخوابیده بود.
چشمهایم را مالیدم.
«تو از کی بیداری؟»
برگشت طرفم.
«خیلی وقته.»
از تخت پایین آمدم.
«دیشب اصلاً نخوابیدی، نه؟»
جواب نداد.
فقط نگاهم کرد.
«امروز با من میای.»
متعجب پرسیدم:
«کجا؟»
«دفتر.»
«دفتر بونتن؟»
«آره.»
با نگرانی بهش نگاه کردم.
«مطمئنی؟»
مایکی نزدیک شد و دستش را روی گونهام گذاشت.
«دیگه نمیخوام چیزی رو ازت مخفی کنم.»
ماشین جلوی یک ساختمان بزرگ و شیک توقف کرد.
چند مرد با کتهای مشکی جلوی در ایستاده بودند.
همین که مایکی از ماشین پیاده شد، همه سرشان را پایین آوردند.
«رئیس.»
مایکی فقط با سر جواب داد.
دستم را گرفت و با خودش داخل برد.
وقتی وارد سالن اصلی شدیم، چند نفر برگشتند و به من نگاه کردند.
یکی از آنها با تعجب گفت:
«رئیس... ایشون؟»
مایکی بدون اینکه مکث کند گفت:
«کاگومه.»
بعد نگاه سردی به همه انداخت.
«و از امروز، کسی حق نداره بدون اجازه بهش نزدیک بشه.»
همه ساکت شدند.
من آهسته پرسیدم:
«اینهمه آدم ازت میترسن؟»
مایکی لبخند کمرنگی زد.
«بهتره بترسن.»
چند ساعت بعد، مایکی داخل اتاقش مشغول کار بود.
من روی مبل نشسته بودم و کتابی میخواندم.
ناگهان در باز شد.
یکی از افراد بونتن وارد شد.
«رئیس.»
مایکی سرش را بلند کرد.
«بگو.»
مرد نگاهی کوتاه به من انداخت.
«یه پیام براتون فرستادن.»
یک پاکت روی میز گذاشت.
مایکی آن را باز کرد.
چند ثانیه بعد، چهرهاش کاملاً بیاحساس شد.
من آرام پرسیدم:
«چی شده؟»
پاکت را بست.
«هیچی.»
«دروغ نگو.»
مایکی به مرد اشاره کرد بیرون برود.
وقتی در بسته شد، پاکت را به من داد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکس من.
جلوی همان باری که کار میکردم.
پشت عکس نوشته شده بود:
«نقطهضعفت رو پیدا کردیم.»
دستم لرزید.
«مایکی...»
او فوراً عکس را از دستم گرفت.
«نگام کن.»
به چشمهایش نگاه کردم.
«نمیذارم کسی بهت دست بزنه.»
«ولی اونا منو میشناسن.»
«اشتباه اونا همینه.»
صدایش آرام بود، اما آن آرامش ترسناکتر از عصبانیتش به نظر میرسید.
«فکر کردن چون دوستت دارم، میتونن ازت علیه من استفاده کنن.»
دستم را گرفت.
«ولی یه چیزو نمیدونن.»
«چی؟»
خم شد و پیشانیاش را به پیشانیام تکیه داد.
«من برای محافظت از چیزی که دوستش دارم، هر کاری میکنم.»
چشمهایم پر از اشک شد.
«مایکی... من نمیخوام به خاطر من اتفاقی برای کسی بیفته.»
برای اولین بار، لبخند خیلی آرامی زد.
«پس کنارم بمون.»
«همیشه.»
«قول؟»
دستم را دور دستش حلقه کردم.
«قول.»
مایکی مرا در آغوش گرفت.
اما درست همان لحظه...
صدای انفجار از طبقه پایین ساختمان بلند شد.
صدای شکستن شیشهها و فریاد افراد در راهرو پیچید.
مایکی فوراً مرا پشت خودش کشید.
چشمهایش سرد شد.
«کاگومه، پشت سر من بمون.»
«مایکی... چی شده؟»
دستش را روی اسلحهای که کنار کمرش بود گذاشت.
«اونا اومدن سراغت.»
پیراهن مشکی پوشیده بود و موهایش کمی بههم ریخته بود. انگار اصلاً نخوابیده بود.
چشمهایم را مالیدم.
«تو از کی بیداری؟»
برگشت طرفم.
«خیلی وقته.»
از تخت پایین آمدم.
«دیشب اصلاً نخوابیدی، نه؟»
جواب نداد.
فقط نگاهم کرد.
«امروز با من میای.»
متعجب پرسیدم:
«کجا؟»
«دفتر.»
«دفتر بونتن؟»
«آره.»
با نگرانی بهش نگاه کردم.
«مطمئنی؟»
مایکی نزدیک شد و دستش را روی گونهام گذاشت.
«دیگه نمیخوام چیزی رو ازت مخفی کنم.»
ماشین جلوی یک ساختمان بزرگ و شیک توقف کرد.
چند مرد با کتهای مشکی جلوی در ایستاده بودند.
همین که مایکی از ماشین پیاده شد، همه سرشان را پایین آوردند.
«رئیس.»
مایکی فقط با سر جواب داد.
دستم را گرفت و با خودش داخل برد.
وقتی وارد سالن اصلی شدیم، چند نفر برگشتند و به من نگاه کردند.
یکی از آنها با تعجب گفت:
«رئیس... ایشون؟»
مایکی بدون اینکه مکث کند گفت:
«کاگومه.»
بعد نگاه سردی به همه انداخت.
«و از امروز، کسی حق نداره بدون اجازه بهش نزدیک بشه.»
همه ساکت شدند.
من آهسته پرسیدم:
«اینهمه آدم ازت میترسن؟»
مایکی لبخند کمرنگی زد.
«بهتره بترسن.»
چند ساعت بعد، مایکی داخل اتاقش مشغول کار بود.
من روی مبل نشسته بودم و کتابی میخواندم.
ناگهان در باز شد.
یکی از افراد بونتن وارد شد.
«رئیس.»
مایکی سرش را بلند کرد.
«بگو.»
مرد نگاهی کوتاه به من انداخت.
«یه پیام براتون فرستادن.»
یک پاکت روی میز گذاشت.
مایکی آن را باز کرد.
چند ثانیه بعد، چهرهاش کاملاً بیاحساس شد.
من آرام پرسیدم:
«چی شده؟»
پاکت را بست.
«هیچی.»
«دروغ نگو.»
مایکی به مرد اشاره کرد بیرون برود.
وقتی در بسته شد، پاکت را به من داد.
داخلش فقط یک عکس بود.
عکس من.
جلوی همان باری که کار میکردم.
پشت عکس نوشته شده بود:
«نقطهضعفت رو پیدا کردیم.»
دستم لرزید.
«مایکی...»
او فوراً عکس را از دستم گرفت.
«نگام کن.»
به چشمهایش نگاه کردم.
«نمیذارم کسی بهت دست بزنه.»
«ولی اونا منو میشناسن.»
«اشتباه اونا همینه.»
صدایش آرام بود، اما آن آرامش ترسناکتر از عصبانیتش به نظر میرسید.
«فکر کردن چون دوستت دارم، میتونن ازت علیه من استفاده کنن.»
دستم را گرفت.
«ولی یه چیزو نمیدونن.»
«چی؟»
خم شد و پیشانیاش را به پیشانیام تکیه داد.
«من برای محافظت از چیزی که دوستش دارم، هر کاری میکنم.»
چشمهایم پر از اشک شد.
«مایکی... من نمیخوام به خاطر من اتفاقی برای کسی بیفته.»
برای اولین بار، لبخند خیلی آرامی زد.
«پس کنارم بمون.»
«همیشه.»
«قول؟»
دستم را دور دستش حلقه کردم.
«قول.»
مایکی مرا در آغوش گرفت.
اما درست همان لحظه...
صدای انفجار از طبقه پایین ساختمان بلند شد.
صدای شکستن شیشهها و فریاد افراد در راهرو پیچید.
مایکی فوراً مرا پشت خودش کشید.
چشمهایش سرد شد.
«کاگومه، پشت سر من بمون.»
«مایکی... چی شده؟»
دستش را روی اسلحهای که کنار کمرش بود گذاشت.
«اونا اومدن سراغت.»
- ۱۹۷
- ۰۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط