سلام خدا
سلام خدا
یادته یه روز من چقد بد بودم؟ میدونم الانم خوب نیستم اما.... بهترم. مگه نه؟
خدایا یادته فقط یه قول که بهت دادم منو " بهتر" کرد؟
خدایا من بد کردم،قبول!
ولی تو میدونی که تقصیر خودم نبود. یادته اولین بار که درباره ی تو باهام حرف زدن چی گفتن؟
گفتن "دروغ نگیاااااا خدا به هات قهر میکنه"
من همیشه فک میکردم تو رفتی اون بالا تو آسمون نشستی و یه چوب گرفتی دستت که تنبیهمون کنی.
من همیشه فک میکردم تو فقط میخوری و میخوابی و قدرتتو با تنبیه کردنمونو و دعوا کردنمون نشون میدی.
خدایا یه چیز بگم؟ من ازت متنفر بودم ! هر اتفاقِ بدی تو زندگیم می افتاد میگفتن خواست خداس!
می ترسیدم ازت. دلم میخواست بکشمت تو که بابا بزرگمو ازم گرفته بودی و تو که اشک بابامو در آورده بودی، تو که مامان بزرگِ پیرمو تنها و بی همدم کرده بودی و داشتی اون بالا میخندیدی...
خدایا من وقتی بزرگترم شدم کسی از خوبیات برام نگفت. فقط یادمه اولِ همه ی کتابای مدسه م اسم تو بود. منم فک میکردم واسه اینه که یادمون بیاری یه چوب تو دستته و میخوای تنبیه مون کنی....
خدایا من فک میکردم تو خیلی مغروری که مامانم باید این همه التماس و گریه کنه که تو تنبیه مون نکنی . که یه وقت لجت نگیره و بزنی زندگیمونو داغون کنی....
وقتی به سنِ تکلیف رسیدم بهم گفتن نماز بخون. فک میکردم منم برده ت شدم و منم از این به بعد باید التماست کنم که زندگیمو خراب نکنی.....
من همیشه تورو شبیهِ دزدای دریایی تصور میکردم....
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی
عجب روزایی بود....
اما الان. همه ی زندگی من
همه ی عشقِ من
همه ی نفس های من ، تویی.
همنفسم....
چون الان میفهمم تویی که مامانمو بهم دادی.
تویی که هرصبح پروانه ها رو میفرستی تا تو گوش گل ها پچ پچ کنن.
تویی که کمکم میکنی بخوابم و بیدار شم و نفس بکشم و راه برم.
تویی که موادِ پیتزا و زرشک پلو و آبگوشت و همه ی غذاهای خوشمزه رو میذاری تو دل طبیعت تا من بخورم و لذت ببرم.
خدایای کسی به من نگفته بود که تو خدای لبخند و شادی هم هستی.
من فقط دیده بودم آدما یا با گریه ازت معذرت خواهی میکنن یا با ناله آرزو هاشونو بهت میگن.....
ممنونم که با اون فکرا و تصورات ظاهرا بد، بهم فهموندی
"همیشه هم بقیه درست نمیگن"
حتی اگه دلسوزترین افراد باشن....
آخه کسی از تو دل سوز تر نیست....
من همه ی اینا رو زمانی فهمیدم که همه ی حرفای دلمو چه خوب و چه بد برات نوشتم رو یه کاغذ....
میخواستم پستش کنم اما...
آدرستو نداشتم.
نگهش داشتم و بارها و بارها خوندمش و هر بار با خوندنش غرق یه حس خوب شدم.
تو توی گرافیتِ مدادِ من بودی و من نمی دونستم سرچشمه ی این حس خوب کجاس!
عیبی نداره. حالا که من و تو با هم دوستیم جبران میکنم....
ممنونم که بهم یا دادی باید " باید یه جور دیگه هم نگاه کرد تا فهمید"
عاشقتم....
مهربونِ من
از این به بعد قرارمون صبح های زود
همین جا
دیر نکنی که بدجور منتظرتم....
پس تا فردا...
یادته یه روز من چقد بد بودم؟ میدونم الانم خوب نیستم اما.... بهترم. مگه نه؟
خدایا یادته فقط یه قول که بهت دادم منو " بهتر" کرد؟
خدایا من بد کردم،قبول!
ولی تو میدونی که تقصیر خودم نبود. یادته اولین بار که درباره ی تو باهام حرف زدن چی گفتن؟
گفتن "دروغ نگیاااااا خدا به هات قهر میکنه"
من همیشه فک میکردم تو رفتی اون بالا تو آسمون نشستی و یه چوب گرفتی دستت که تنبیهمون کنی.
من همیشه فک میکردم تو فقط میخوری و میخوابی و قدرتتو با تنبیه کردنمونو و دعوا کردنمون نشون میدی.
خدایا یه چیز بگم؟ من ازت متنفر بودم ! هر اتفاقِ بدی تو زندگیم می افتاد میگفتن خواست خداس!
می ترسیدم ازت. دلم میخواست بکشمت تو که بابا بزرگمو ازم گرفته بودی و تو که اشک بابامو در آورده بودی، تو که مامان بزرگِ پیرمو تنها و بی همدم کرده بودی و داشتی اون بالا میخندیدی...
خدایا من وقتی بزرگترم شدم کسی از خوبیات برام نگفت. فقط یادمه اولِ همه ی کتابای مدسه م اسم تو بود. منم فک میکردم واسه اینه که یادمون بیاری یه چوب تو دستته و میخوای تنبیه مون کنی....
خدایا من فک میکردم تو خیلی مغروری که مامانم باید این همه التماس و گریه کنه که تو تنبیه مون نکنی . که یه وقت لجت نگیره و بزنی زندگیمونو داغون کنی....
وقتی به سنِ تکلیف رسیدم بهم گفتن نماز بخون. فک میکردم منم برده ت شدم و منم از این به بعد باید التماست کنم که زندگیمو خراب نکنی.....
من همیشه تورو شبیهِ دزدای دریایی تصور میکردم....
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی
عجب روزایی بود....
اما الان. همه ی زندگی من
همه ی عشقِ من
همه ی نفس های من ، تویی.
همنفسم....
چون الان میفهمم تویی که مامانمو بهم دادی.
تویی که هرصبح پروانه ها رو میفرستی تا تو گوش گل ها پچ پچ کنن.
تویی که کمکم میکنی بخوابم و بیدار شم و نفس بکشم و راه برم.
تویی که موادِ پیتزا و زرشک پلو و آبگوشت و همه ی غذاهای خوشمزه رو میذاری تو دل طبیعت تا من بخورم و لذت ببرم.
خدایای کسی به من نگفته بود که تو خدای لبخند و شادی هم هستی.
من فقط دیده بودم آدما یا با گریه ازت معذرت خواهی میکنن یا با ناله آرزو هاشونو بهت میگن.....
ممنونم که با اون فکرا و تصورات ظاهرا بد، بهم فهموندی
"همیشه هم بقیه درست نمیگن"
حتی اگه دلسوزترین افراد باشن....
آخه کسی از تو دل سوز تر نیست....
من همه ی اینا رو زمانی فهمیدم که همه ی حرفای دلمو چه خوب و چه بد برات نوشتم رو یه کاغذ....
میخواستم پستش کنم اما...
آدرستو نداشتم.
نگهش داشتم و بارها و بارها خوندمش و هر بار با خوندنش غرق یه حس خوب شدم.
تو توی گرافیتِ مدادِ من بودی و من نمی دونستم سرچشمه ی این حس خوب کجاس!
عیبی نداره. حالا که من و تو با هم دوستیم جبران میکنم....
ممنونم که بهم یا دادی باید " باید یه جور دیگه هم نگاه کرد تا فهمید"
عاشقتم....
مهربونِ من
از این به بعد قرارمون صبح های زود
همین جا
دیر نکنی که بدجور منتظرتم....
پس تا فردا...
- ۱۴.۰k
- ۱۶ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط