{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت ۷: سقوط در سیاهی

### پارت ۷: سقوط در سیاهی

اون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو رفته بود. صدایِ بارون به پنجره‌هایِ بلندِ اتاقِ کارِ جونگ‌کوک می‌خورد و من، همون‌جا ایستاده بودم. جونگ‌کوک پشتِ میزش بود، سرش رو تویِ دست‌هاش گرفته بود. اون خسته بود، نه از کار، بلکه از اینکه همیشه باید سدِ محکمی بینِ خودش و دنیا می‌کشید.

من به سمتِ میز رفتم. تمامِ این مدت، از اون به عنوانِ یه «زندان‌بان» یاد کرده بودم، اما حالا، وقتی به پشتِ سرش نگاه می‌کردم، فقط یه مرد رو می‌دیدم که تشنه‌یِ آرامشه. تشنه‌یِ همون چیزی که من براش آورده بودم.

بهش نزدیک شدم و دستم رو رویِ شونه‌اش گذاشتم. جونگ‌کوک سرش رو بلند کرد. چشمانِ سیاهش که همیشه قدرتمند بود، حالا یه خستگیِ عجیبی توش موج می‌زد. انگار داشت منتظر بود که من بگم «می‌خوام برم» یا «از اینجا خسته‌ام».

اما من برعکسِ انتظارش عمل کردم. خم شدم و کنارش ایستادم. «هنوز داری به تصمیم اون روز  فکر می‌کنی؟»

جونگ‌کوک بهم خیره شد، سکوت کرد. انگار داشت تلاش می‌کرد بفهمه چرا من هنوز اونجا ایستادم.

نفس عمیقی کشیدم. می‌دونستم دارم چی‌کار می‌کنم. «می‌دونی جونگ‌کوک... من تمامِ زندگیم دنبالِ امنیت بودم. دنبالِ یه زندگیِ آروم و بدونِ دردسر. اما تو... تو دقیقاً برعکسِ همه‌یِ اون‌ها بودی. تو هرج‌ومرجی، تو خطری، تو تاریکی‌ای.»

دستش رو گرفتم. دستاش یخ بود، اما وقتی انگشت‌هام رو تو دستاش گره کردم، حس کردم داره گرم میشه.

ادامه دادم، صدام تویِ سکوتِ اتاق لرزید ولی ننشست: «اولش ازت متنفر بودم. از این که من رو دزدیدی، از اینکه مجبورم کردی این دنیا رو ببینم. اما... وقتی امروز اونجا ایستاده بودی و نگاهت فقط دنبالِ من بود، وقتی فهمیدم که حتی وقتی آدم می‌کشی، یادت نمی‌ره که باید از «من» محافظت کنی... یه چیزی تویِ وجودم تغییر کرد.»

جونگ‌کوک با ناباوری نگام می‌کرد. انگار باورش نمی‌شد این کلمات از دهنِ من میاد بیرون.

نزدیک‌تر شدم، تا حدی که نفس‌هامون به هم گره خورد. «من دیگه ازت نمی‌ترسم. حتی از اون رویِ سیاهت هم نمی‌ترسم. چون تو تنها کسی هستی که من رو واقعاً می‌بینه. نه اون ماریا‌یِ ساده‌ای که قبل از تو بودم، بلکه کسی که الان هستم... زنی که متعلق به توئه.»

چشم‌هام رو بستم و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد، اعتراف کردم: «دیوونگیه... می‌دونم این عشق نیست، این یه نوع جنونه که تو من رو بهش مبتلا کردی. اما جونگ‌کوک... من عاشقتم. همون‌قدر که تو صاحبِ منی، من هم صاحبِ اون قلبِ تاریکِ تو شدم .

دامه در کامنت ها ❤❤
دیدگاه ها (۱)

### پارت ۸: خنجرِ پنهان در تاریکیبارون به شدت به شیشه‌هایِ ع...

### پارت ۶: سایه‌هایِ تردید و وزنِ قدرت (آزمونِ اعتماد)دو رو...

### پارت ۵: نجوایِ صلح در قلبِ تاریکیهنوز لرزشِ دست‌هام بند ...

ادامه پارت ۵

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

فصل دوم رمان گرفتار تو پارت سوم

پارت ۵۲: قفسی که اسمش «عشق» بودلئو که از ترس داشت پس می‌افتا...

پارت ۳۱: فروپاشیِ کامل (تسلیم)اون‌جین داشت اون گوشه، با یه د...

پارت ۵۴

پارت ۳۵

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۸: سکوتِ ناگفته‌هاسوآ هنوز همون‌جا ایستاد...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط