پارت سوم _ دنیای عجیب
* هنوز یک پوستر برای داستان پیدا نکردم تا اون موقع هر بار که از سمت شخصیتی صحبت میکنم عکس اون رو میزارم.
# جیمین
بعد از کلی فکر کردن به اینکه چطور میتونم به فیلیکس تو کارهاش کمک کنم. یه مقدار نوشیدنی گرفتم و شروع کرد به پیاده روی کردن. هیچوقت از حال و هوای سئول خوشم نمیومده و حس خفگی بهم دست میده. چیزی تا پاییز نمونده و این یعنی قراره بارون و هوای خنک خیلی خوب قراره داشته باشیم. چشمی چرخوندم که نگاهم به یه شرکت تازه تاسیس افتاد. تا اونجایی میدونستم تاسیس کننده اش یه دختر به اسم یونا بود. دوران دبیرستان با فیلیکس هم کلاسی بود و فیلیکسم عاشقش شد اما هیچوقت فرصت نکرد بهش اعتراف کنه! من هیچوقت ندیدمش اما فیلیکس جوری تعریف و توصیفش میکرد که انگار یه فرشته اس. از اونجایی که یه مدت کوتاه خیلی زیاد باهم صمیمی شده بودند. فیلیکس فهمیده بود که دختره تو سن کم از خانوادش جدا شده و به لطف شانس خوب و یه پیرزن که فراموشی گرفته بوده تونست ادامه تحصیل بده و به موفیقت زیادی تو مدت کم برسه! حدوداً سه ماه پیش شرکتش ساختش تموم شد و کارش رو شروع کرد. آه این دو ماهی میشه که داخل شرکت کار میکنه و همیشه میگه با اینکه خیلی معروف نیست و تازه تاسیس سود خیلی زیادی دارن میکنن و همه کارکنان معتقدند بخاطر رئیسه شرکتشونه.
اومدم از روبه روش رد بشم که به فردی خوردم و کل برگه ها و پرونده هاش پخش زمین شد!
- اوه من....من واقعاً متاسفم ندیدمتون
+ مسئله ای نیست آقای پارک
- منو میشناسید؟
+ برادر بزرگتره فیلیکس هستین دو یا یه سه باری داخل مدرسه دیدمتون!
- آهان! شما از همکلاسی های فیلیکس هستین!
+ بله اسمم یونا هست.
-یو...یونا؟
+ بله؟
- هیچی یه لحظه شکه شدم.
وسایلش رو جمع کردیم که ایستاد و گفت: بعد از تموم شدن دبیرستان شما و فیلیکس رو ندیده بودم.
- خب آره
+ ببخشید یه سوال چرا فامیلیتون فرق داره؟
- خب این یه مسئله ای جداست
+ خیلی خب با اجازه اگر کاری ندارین دیر وقته می خواستم برم
- اوه نه بفرمایید. بابت اینم که وسایلتون ریخت و پاش شد معذرت میخوام
+ گفتم که مسئله ای نیست
- خدانگهدار
+ خداحافظ
# جیمین
بعد از کلی فکر کردن به اینکه چطور میتونم به فیلیکس تو کارهاش کمک کنم. یه مقدار نوشیدنی گرفتم و شروع کرد به پیاده روی کردن. هیچوقت از حال و هوای سئول خوشم نمیومده و حس خفگی بهم دست میده. چیزی تا پاییز نمونده و این یعنی قراره بارون و هوای خنک خیلی خوب قراره داشته باشیم. چشمی چرخوندم که نگاهم به یه شرکت تازه تاسیس افتاد. تا اونجایی میدونستم تاسیس کننده اش یه دختر به اسم یونا بود. دوران دبیرستان با فیلیکس هم کلاسی بود و فیلیکسم عاشقش شد اما هیچوقت فرصت نکرد بهش اعتراف کنه! من هیچوقت ندیدمش اما فیلیکس جوری تعریف و توصیفش میکرد که انگار یه فرشته اس. از اونجایی که یه مدت کوتاه خیلی زیاد باهم صمیمی شده بودند. فیلیکس فهمیده بود که دختره تو سن کم از خانوادش جدا شده و به لطف شانس خوب و یه پیرزن که فراموشی گرفته بوده تونست ادامه تحصیل بده و به موفیقت زیادی تو مدت کم برسه! حدوداً سه ماه پیش شرکتش ساختش تموم شد و کارش رو شروع کرد. آه این دو ماهی میشه که داخل شرکت کار میکنه و همیشه میگه با اینکه خیلی معروف نیست و تازه تاسیس سود خیلی زیادی دارن میکنن و همه کارکنان معتقدند بخاطر رئیسه شرکتشونه.
اومدم از روبه روش رد بشم که به فردی خوردم و کل برگه ها و پرونده هاش پخش زمین شد!
- اوه من....من واقعاً متاسفم ندیدمتون
+ مسئله ای نیست آقای پارک
- منو میشناسید؟
+ برادر بزرگتره فیلیکس هستین دو یا یه سه باری داخل مدرسه دیدمتون!
- آهان! شما از همکلاسی های فیلیکس هستین!
+ بله اسمم یونا هست.
-یو...یونا؟
+ بله؟
- هیچی یه لحظه شکه شدم.
وسایلش رو جمع کردیم که ایستاد و گفت: بعد از تموم شدن دبیرستان شما و فیلیکس رو ندیده بودم.
- خب آره
+ ببخشید یه سوال چرا فامیلیتون فرق داره؟
- خب این یه مسئله ای جداست
+ خیلی خب با اجازه اگر کاری ندارین دیر وقته می خواستم برم
- اوه نه بفرمایید. بابت اینم که وسایلتون ریخت و پاش شد معذرت میخوام
+ گفتم که مسئله ای نیست
- خدانگهدار
+ خداحافظ
- ۷.۹k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط