پارت ۴۱
چویا:نیازی نیست دیگه بیای دازای
دازای:چرا چرت و پرت میگی منم باهات میام
چویا:نمی خوام باعث دور شدنت از خانوادت بشم....میرم...خداحافظ دکل مخابراتی من.
دازای برای اولین بار از اینکه چویا اونو با این لقب صدا زد ناراحت شد ، نه بخاطر معنی لقب بلکه بخاطر ترس از اینکه این آخرین باری باشه که دردونه قلبش اون رو اینطوری صدا میزنه
به سمت خانوادش برگشت و با لحن تند و بلند حرفایی که تو دلش بود رو زد:واقعا ازت توقع نداشتم پدر تو میدونستی من چقدر اونو دوست دارم چقدر عاشقشم و اینطوری بهش بی احترامی.....نه توهین کردی
_دازای من حرفم رو عوض نمیکنم
دازای:می دونم ولی تو هم اینو بدون......منم انتخابم رو عوض نمیکنم
و به سمتی که چویا رفت قدم برداشت اما با صدای خشمگین پدرش و تهدیدش متوقف شد:اگه بری عمرا ریاست شرکت خودم رو بهت بدم
پدرش میدونست نقطه ضعف پسرش اینه پس دست گذاشت روش اما با جوابی که گرفت فهمید دیگه خیلی دیره
دازای:مهم نیست شاید یه زمانی قصد گرفتن ریاست شرکت رو داشتم اما الان....الان قلب و ذهنم فقط یه چیزو میخواد....و اونم همون فرد مهربونی بود که تو با بی رحمی ناراحتش کردی
خداحافظ
دازای*از خونه بیرون زدم و نگاه کلی به حیاط کردم اما چویا رو ندیدم سریع به سمت بیرون حرکت کردم که دیدم چویا با چشمایی که اشک توشون پر بود سوار ماشین زرد رنگ تاکسی شد صداش زدم شنید و لحظه ای بی حرکت موند اما سریع سوار ماشین شد منم سریع سوار ماشین خودم شدم و پشت تاکسی میروندم توی این شرایط دوجا بیشتر نمیرفت یا خونه خودش یا اون پارکی که خیلی دوسش داشت
چویا*درک نمیکنم چرا هرکسی که میاد با زخمای قبلیم بازی میکنه اول که بچه های مدرسه بعد مادرم بعدتر از اون بچه های دانشگاه و رقیبام اما حالا یه زخم عمیق تر از قبلیا به وجود اومده خانواده کسی که دوسش دارم منو نمی پذیرن و منم نمی تونم کنارش بمونم فکر کنم باید یه زخم به زخمای قبلی دستام اضافه کنم......آره تقریبا بیشترش بخاطر اون بار لعنتیه که توش کار میکردم اما بعضی هاش هم از قصد و کار خودم بود و وقتی که حتی گریه هم نمی تونست آرومم کنه این کارو میکردم....چرا آخه چرا گناه من اینه که فقط چیزی که دوست داشتمو ادامه دادم
دازای:چرا چرت و پرت میگی منم باهات میام
چویا:نمی خوام باعث دور شدنت از خانوادت بشم....میرم...خداحافظ دکل مخابراتی من.
دازای برای اولین بار از اینکه چویا اونو با این لقب صدا زد ناراحت شد ، نه بخاطر معنی لقب بلکه بخاطر ترس از اینکه این آخرین باری باشه که دردونه قلبش اون رو اینطوری صدا میزنه
به سمت خانوادش برگشت و با لحن تند و بلند حرفایی که تو دلش بود رو زد:واقعا ازت توقع نداشتم پدر تو میدونستی من چقدر اونو دوست دارم چقدر عاشقشم و اینطوری بهش بی احترامی.....نه توهین کردی
_دازای من حرفم رو عوض نمیکنم
دازای:می دونم ولی تو هم اینو بدون......منم انتخابم رو عوض نمیکنم
و به سمتی که چویا رفت قدم برداشت اما با صدای خشمگین پدرش و تهدیدش متوقف شد:اگه بری عمرا ریاست شرکت خودم رو بهت بدم
پدرش میدونست نقطه ضعف پسرش اینه پس دست گذاشت روش اما با جوابی که گرفت فهمید دیگه خیلی دیره
دازای:مهم نیست شاید یه زمانی قصد گرفتن ریاست شرکت رو داشتم اما الان....الان قلب و ذهنم فقط یه چیزو میخواد....و اونم همون فرد مهربونی بود که تو با بی رحمی ناراحتش کردی
خداحافظ
دازای*از خونه بیرون زدم و نگاه کلی به حیاط کردم اما چویا رو ندیدم سریع به سمت بیرون حرکت کردم که دیدم چویا با چشمایی که اشک توشون پر بود سوار ماشین زرد رنگ تاکسی شد صداش زدم شنید و لحظه ای بی حرکت موند اما سریع سوار ماشین شد منم سریع سوار ماشین خودم شدم و پشت تاکسی میروندم توی این شرایط دوجا بیشتر نمیرفت یا خونه خودش یا اون پارکی که خیلی دوسش داشت
چویا*درک نمیکنم چرا هرکسی که میاد با زخمای قبلیم بازی میکنه اول که بچه های مدرسه بعد مادرم بعدتر از اون بچه های دانشگاه و رقیبام اما حالا یه زخم عمیق تر از قبلیا به وجود اومده خانواده کسی که دوسش دارم منو نمی پذیرن و منم نمی تونم کنارش بمونم فکر کنم باید یه زخم به زخمای قبلی دستام اضافه کنم......آره تقریبا بیشترش بخاطر اون بار لعنتیه که توش کار میکردم اما بعضی هاش هم از قصد و کار خودم بود و وقتی که حتی گریه هم نمی تونست آرومم کنه این کارو میکردم....چرا آخه چرا گناه من اینه که فقط چیزی که دوست داشتمو ادامه دادم
- ۹.۷k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط