رمان سوم

رمان سوم
پارت بیست و یکم 😐در کمال تعجب
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
@ویو دازای
با وحشت ناک ترین صحنه ی زندگیم روبه رو شدم
چویا رو زمین بود کلی هم خون کنارش . رفتم کنارش گرفتم تو بغلم .
دازای : چویااااااااا چی شدههههههههه بگوووووووووو
چویا هیچی نمی گفت و باعث ترسم میشد.
تو یه لحظه چیزی گفت که تنم مور مور شد .
] دازای بچم تاچیهارا [
و بیهوش شد . تاچیهارا کار اونه ..... میکشمش
>> یک ماه بعد
@همچنان ویو دازای
چویا افسردگی گرفته . هیچی نمیگه . به زور بهش غذا میدم.
ولی امروز تصمیم بدی گرفتم . در اتاقش رو مثل وحشی باز کردم . داد ردم
دازای : چویا
چویا *با صدای ضعیف *گفت : چیه هق چی میخوای هق
دازای : من یه بچه میخوام
چویا : نمی تونم .
چویا رو پرت کردم رو تخت ناله ی خفیفی کرد .
چویا : ولم کن ولم کن دازای
دازای : وقتی بچه رو تو دستت گرفتی تمام افسردگیت میره نگران نباش .
چویا : دازای نزدیک نشو .
لباسای چویا رو کندم . بدن بلورینش
࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚
خوش حالو شاد و خندانم
دیدگاه ها (۶)

پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا 🙂یه روز مسخره ی...

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

رمان چهارم پارت اول ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو چویا دوبا...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

Fabric of Love~P7با سردرد شدید از مصرف زیاد مشروب بیدار شدگر...

یک سگ زیادی ولگرد

ابلیس

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

From hate to lovePart::4زنگ آخر خورد بچه ها داشتن میرفتن همه...

پارت ۱۳دید ات نیست که همون موقع جیمین اومد و گفت چیشد ؟ تهیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط