#حکایت_قدیمی
#حکایت_قدیمی
حکایت طمعکار و قاضی
روزی مردی طمعکار نزد قاضی رفت و گفت: «همسایهام در حیاط خانهاش کباب پخت و بوی آن به خانه من رسید. من از بوی کباب لذت بردم، اما چیزی نخوردم؛ پس باید به من غرامت بدهد!»
قاضی پس از کمی فکر گفت: «فردا بیا تا حقت را بگیری.»
روز بعد، مرد به دادگاه آمد. قاضی کیسهای سکه برداشت و آن را کنار گوش مرد تکان داد تا صدای سکهها را بشنود.
مرد با تعجب پرسید: «پس پول من کجاست؟»
قاضی پاسخ داد: «بهای بوی کباب، صدای سکه است! همانطور که تو با بوی غذا سیر شدی، باید با صدای پول هم راضی شوی!»
💡 پیام حکایت:
توقع بیجا و طمع، گاهی انسان را به مضحکه دیگران تبدیل میکند. هر خواستهای، حق نیست و هر ادعایی، شایسته جبران نیست.
💯
حکایت طمعکار و قاضی
روزی مردی طمعکار نزد قاضی رفت و گفت: «همسایهام در حیاط خانهاش کباب پخت و بوی آن به خانه من رسید. من از بوی کباب لذت بردم، اما چیزی نخوردم؛ پس باید به من غرامت بدهد!»
قاضی پس از کمی فکر گفت: «فردا بیا تا حقت را بگیری.»
روز بعد، مرد به دادگاه آمد. قاضی کیسهای سکه برداشت و آن را کنار گوش مرد تکان داد تا صدای سکهها را بشنود.
مرد با تعجب پرسید: «پس پول من کجاست؟»
قاضی پاسخ داد: «بهای بوی کباب، صدای سکه است! همانطور که تو با بوی غذا سیر شدی، باید با صدای پول هم راضی شوی!»
💡 پیام حکایت:
توقع بیجا و طمع، گاهی انسان را به مضحکه دیگران تبدیل میکند. هر خواستهای، حق نیست و هر ادعایی، شایسته جبران نیست.
💯
- ۱۷۲
- ۲۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط