رمان : فقط به من نگاه کن

رمان : فقط به من نگاه کن
#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲
Part_51

فصل بیست‌وسوم: خاطره‌ای که مال من نبود

«تو هنوز نمردی.»
صدای مرد در تاریکی محو شد.
اما سؤال هیونجین همچنان میان آن‌ها باقی مانده بود.
ـ پس چرا من شش سال گذشته رو به یاد نمیارم؟
هیچ‌کس جواب نداد.
چراغ‌ها هنوز خاموش بودند و تنها روشنایی اتاق، نور ضعیفی بود که از صفحه‌ی ضبط‌صوت روی زمین می‌تابید.
فلیکس دستش را جلو برد و بازوی هیونجین را لمس کرد.
ـ هیونجین...
ـ من خوبم.
ـ ولی تو...
ـ گفتم خوبم، فلیکس.
لحنش تندتر از چیزی بود که می‌خواست.
فلیکس دستش را عقب کشید.
هیونجین فوراً متوجه شد.
چند لحظه به او نگاه کرد و بعد آرام‌تر گفت:
ـ ببخشید. نمی‌خواستم سرت داد بزنم.
فلیکس سرش را تکان داد.
ـ می‌دونم.
اما دیگر دستش را جلو نبرد.
و همین فاصله‌ی کوچک، بیشتر از هر صدایی در آن خانه آزاردهنده بود.
چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.
مرد ناشناس دیگر در اتاق نبود.
در باز بود، اما پشت آن فقط راهروی خالی دیده می‌شد.
هان با ناباوری به اطراف نگاه کرد.
ـ یه لحظه صبر کنید. ما قرار نیست درباره‌ی اینکه یه نفر جلوی چشممون ناپدید شد صحبت کنیم؟
لینو گفت:
ـ ظاهراً نه.
ـ عالیه. پس بذارید من هم ناپدید بشم. شاید کسی بالاخره اهمیت بده.
چانگبین بازویش را گرفت.
ـ بشین.
ـ چرا؟
ـ چون اگه ناپدید بشی، باید دنبالت بگردیم.
هان چند لحظه به او خیره شد.
ـ این اولین جمله‌ی محبت‌آمیزی بود که امروز ازت شنیدم.
ـ اشتباه شنیدی.
بنگ‌چان به سمت در رفت و راهرو را بررسی کرد.
ـ کسی اینجا نیست.
سونگمین آرام گفت:
ـ شاید از اول هم واقعاً اینجا نبوده.
همه به او نگاه کردند.
سونگمین شانه بالا انداخت.
ـ فقط یه احتماله.
آی‌ان به دفترچه‌ی سیاه اشاره کرد.
ـ پس این چی؟ دفترچه واقعیه. نوشته‌ها هم واقعی‌ان.
فلیکس دفترچه را برداشت.
آخرین جمله هنوز روی صفحه بود:
«این بار، اجازه نده او حقیقت را از زبان دیگری بشنود.»
انگشتش روی کلمه‌ی «او» متوقف شد.
ـ منظورش هیونجینه؟
بنگ‌چان گفت:
ـ احتمالاً.
ـ پس چرا نمی‌خواد حقیقت رو از زبان کس دیگه‌ای بشنوه؟
هیونجین که تا آن لحظه ساکت بود، جواب داد:
ـ شاید چون اون حقیقت رو قبلاً از زبان خودت شنیده.
فلیکس به او نگاه کرد.
ـ چی؟
هیونجین خودش هم از حرفی که زده بود، متعجب به نظر می‌رسید.
ـ نمی‌دونم چرا اینو گفتم.
دستش را روی شقیقه‌اش گذاشت.
ـ ولی وقتی جمله رو خوندم، یه صدایی توی سرم گفت که تو قبلاً همه‌چیز رو بهم گفته بودی.
فلیکس آهسته پرسید:
ـ و تو چی جواب دادی؟
هیونجین چشم‌هایش را بست.
ـ گفتم که باور نمی‌کنم.
دیدگاه ها (۰)

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_52فصل بیست‌وسوم...

LESSON

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۳ از روزی که فلیکس به هیونجین جواب دا...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

𓆩 پارت ۳۷ 𓆪 🖤ات با شک به جیمین نگاه کرد.ـ «تو یه چیزی رو ازم...

پارت ۱۹۵

رمان هفتمین سایه

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

وقتی اون تو رو به سرپرستی میگیره و..p38ویو ساعت ۲ بعدازظهربع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط