{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 10

🖤 پشتِ غرورِ سردت | 𝑷𝒂𝒓𝒕 10

#لینو #فیکشن

ساعت ۹:۴۵ شب ـ خانه‌ی مینهو

لونا جلوی آینه ایستاد و کت مشکی‌اش را پوشید. گوشی‌اش را برداشت و پیام ناشناس را دوباره خواند.

قرار نبود به حرف مینهو گوش بدهد. او حق نداشت برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد.

وقتی از اتاق بیرون آمد، خانه بیش از حد ساکت بود.

لونا: بالاخره این آقای مافیا هم یه جایی کار داره!

به سمت در ورودی رفت، اما قبل از اینکه دستگیره را پایین بکشد، صدای مینهو را شنید.

مینهو: کجا؟

لونا چشم‌هایش را بست و با کلافگی برگشت.

لونا: خدایا، تو مگه خواب و زندگی نداری؟

مینهو روی مبل نشسته بود و پرونده‌ای روی میز مقابلش قرار داشت.

مینهو: جواب سؤال منو بده.

لونا: می‌رم بیرون.

مینهو: کجا؟

لونا: به تو مربوط نیست.

مینهو پرونده را بست و بلند شد.

مینهو: پس مجبورم خودم بفهمم.

لونا: تو واقعاً فکر می‌کنی چون باهات ازدواج کردم، صاحب منی؟

مینهو: نه. اگر صاحب تو بودم، الان این‌قدر حرف نمی‌زدی.

لونا با عصبانیت کیفش را روی مبل انداخت.

لونا: از خودراضیِ روانی!

مینهو: دختر لوس و دردسرساز!

لونا: حداقل من آدم‌ها رو به خاطر اشتباه پدرشون قضاوت نمی‌کنم!

لبخند مینهو محو شد.

لونا همان لحظه فهمید حرفش به هدف خورده، اما عقب‌نشینی نکرد.

مینهو آرام گفت:

مینهو: پنج دقیقه وقت داری برگردی اتاقت.

لونا: وگرنه چی؟

مینهو: وگرنه خودم می‌فهمم کجا می‌ری.

لونا کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت.

مینهو چند ثانیه به در بسته نگاه کرد.

بعد تلفنش را بیرون آورد.

مینهو: جونگین، ماشین رو آماده کن. باید یکی رو تعقیب کنیم.


---

ساعت ۱۰:۰۵ شب ـ بندر قدیمی سئول

باد سردی می‌وزید. لونا وارد انبار متروکه شد. نور ضعیف یک چراغ، فضای خالی انبار را روشن کرده بود.

لونا: کسی اینجاست؟

صدای مردی از پشت ستون‌ها بلند شد.

مرد ناشناس: بالاخره اومدی، کیم لونا.

لونا: تو کی هستی؟ از کجا منو می‌شناسی؟

مرد از تاریکی بیرون آمد. حدوداً چهل‌ساله بود و جای زخمی قدیمی کنار ابرویش داشت.

مرد: من کسی هستم که سه سال پیش، درست قبل از ناپدید شدن کیم سوآ، آخرین بار اونو دیدم.

لونا با شنیدن اسم سوآ خشکش زد.

لونا: نامزد سابق مینهو؟

مرد سرش را تکان داد.

مرد: اون چیزی که مینهو درباره‌ی ناپدید شدنش می‌دونه، فقط نصف ماجراست.

لونا: پس نصف دیگه‌ش چیه؟

مرد پاکتی از داخل کتش بیرون آورد و به طرف او گرفت.

مرد: این عکس رو ببین.

لونا پاکت را باز کرد.

عکس، سوآ را نشان می‌داد که کنار پدر لونا ایستاده بود. اما چیزی که خون را در رگ‌های لونا سرد کرد، مرد دیگری بود که در گوشه‌ی تصویر دیده می‌شد.

لی مینهو.

لونا با ناباوری گفت:

لونا: این عکس کی گرفته شده؟

مرد: سه روز قبل از ناپدید شدن سوآ.

لونا: اما مینهو گفته بود اون روز اصلاً سوآ رو ندیده!

مرد لبخند تلخی زد.

مرد: چون اگر حقیقت رو می‌فهمیدی، می‌فهمیدی چه کسی واقعاً باعث نابودی اون خانواده شده.

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد.

مرد ناشناس رنگش پرید.

مرد: لعنتی... نباید می‌اومد!

لونا برگشت.

مینهو جلوی ورودی انبار ایستاده بود؛ دو نفر از افرادش پشت سرش بودند و نگاهش مستقیم روی پاکت داخل دست لونا قفل شده بود.

مینهو: پاکت رو بذار زمین، لونا.

لونا: اول بهم بگو چرا درباره‌ی اون روز دروغ گفتی!

مینهو: گفتم پاکت رو بذار زمین!

لونا: جواب بده!

مینهو به مرد ناشناس خیره شد.

مینهو: تو قرار بود سه سال پیش برای همیشه ناپدید بشی.

مرد با ترس عقب رفت.

مرد: من دیگه ازت نمی‌ترسم، مینهو. چون بالاخره کسی حقیقت رو می‌فهمه.

مینهو چند لحظه سکوت کرد. بعد جمله‌ای گفت که لونا را میخکوب کرد.

مینهو: لونا، اون مرد کسیه که سوآ رو به پدر تو فروخت.

لونا به مرد نگاه کرد.

مرد با عجله گفت:

مرد: دروغ می‌گه! از خودش بپرس چرا سه سال پیش سوآ رو پیدا کرد، اما به هیچ‌کس نگفت!

لونا آرام سرش را به سمت مینهو چرخاند.

لونا: تو... سوآ رو پیدا کرده بودی؟

مینهو جواب نداد.

لونا با صدایی لرزان پرسید:

لونا: اون هنوز زنده‌ست؟

برای اولین بار، مینهو نگاهش را دزدید.

و همین سکوت کافی بود تا لونا بفهمد چیزی که قرار بود در آن انبار کشف کند، از تمام کابوس‌هایش وحشتناک‌تر است.

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۰)

LESSON

فیک:بابای سخت گیر من " part 13[ماشین جلوی عمارت توقف کرد. سو...

LESSON

رمان خبره ممنوعه پارت اول ۱

🖤 پارت ششم | انبار متروکهلانا پشت در اتاق ایستاده بود و نفسش...

[پارت۲]لونا آروم به هوش اومدچیزی جز تاریکی ندیدمثل کصخلا خند...

داستان عاشقانه جدید

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ریگیلوس ادامه‌ی جمله را گفت:«سه خاندان، یک...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪ات یک قدم عقب رفت.ـ «تو....

پارت ۱۲ #پشت غرورتاما هنوز به در خیره بود.«لیام... من فکر کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط