{سناریوی شماره ۷ }
{سناریوی شماره ۷ }
|| پارت بیست و هفتم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
فردا
صحنه ۱: اتاق تمرین خوابگاه - ساعت ۶ صبح
*/میدوریا در اتاق تمرین تنهاست. چهرهاش مصمم اما دردمند است. گونهی پانسمان شده کمی متورم به نظر میرسد. با دست چپ و پاها مشغول تمرین ترکیبی ضربات پا و دفاع با دست چپ روی کیسهبوکس است. حرکاتش پرانرژی اما گاهی با لرزشهای کوچک (به خصوص وقتی وزن رو روی پای مخالف میندازد) همراه است. زیر لب با خودش زمزمه میکند:/*
میدوریا (نفسنفسزنان، با خودش):
...پاشنه پا رو بالا... چرخش کمر... نه نه، دست راست رو نکش اونطرف! یادت باشه... آخ! (با حرکت ناگهانی، دردی تیز در دست راستش تیر میکشد، صورتش برای لحظهای در هم میرود) مهم نیست... ادامه بده... اوراراکا و لیدا اون موقع بیشتر درد کشیدن...
*/او کاملاً غرق در تلاش برای جبران دیروز و اثبات خودش است. آنقدر متمرکز است که متوجه لکهی تیره و در حال گسترش خون روی باندِ دست راستش نمیشود. زخم عمیق در حین تمرینهای شدید کمی باز شده و خون، باند را خیس کرده است. چند قطره خون روی تشک تمرین زیر پایش افتاده./*
صحنه ۲: ورود باکوگو - غافلگیری و خشمِ آمیخته به نگرانی
*/در اتاق تمرین باز میشود. باکوگو با بیحوصلگی وارد میشود. در دستش یک تکه نان تست برشته نیمهخورده است. دهانش پر است، در حال جویدن. نگاهش به سرعت اتاق را میپیماید و روی میدوریا میایستد. چشمانش ابتدا به چهرهی مصمم و عرقریز او، سپس به حرکاتش، و ناگهان... به لکهی خونِ واضح و تیرهرنگ روی باند سفید دست راست میدوریا میافتد!/*
*/باکوگو خشکش میزند. جویدن نان در دهانش متوقف میشود. چشمان قرمزش گشاد میشود. آن تکه نان نیمهجویده از دهان نیمهبازش روی زمین میافتد! چهرهاش در یک لحظه از بیحوصلگی به کلافگیِ خالص و عصبانیتی سوزان تبدیل میشود. اخم چنان عمیق میشود که گویی میخواهد پیشانیاش را بشکند. مشتهایش گره میخورد./*
باکوگو (در فکر، با صدایی خفه از خشم):
... احمقِ خودزنیِ بیملاحظه! این چه وضعشه؟!
|| پارت بیست و هفتم ||
نام سناریوی:
《شوخی مرگبار 》
فردا
صحنه ۱: اتاق تمرین خوابگاه - ساعت ۶ صبح
*/میدوریا در اتاق تمرین تنهاست. چهرهاش مصمم اما دردمند است. گونهی پانسمان شده کمی متورم به نظر میرسد. با دست چپ و پاها مشغول تمرین ترکیبی ضربات پا و دفاع با دست چپ روی کیسهبوکس است. حرکاتش پرانرژی اما گاهی با لرزشهای کوچک (به خصوص وقتی وزن رو روی پای مخالف میندازد) همراه است. زیر لب با خودش زمزمه میکند:/*
میدوریا (نفسنفسزنان، با خودش):
...پاشنه پا رو بالا... چرخش کمر... نه نه، دست راست رو نکش اونطرف! یادت باشه... آخ! (با حرکت ناگهانی، دردی تیز در دست راستش تیر میکشد، صورتش برای لحظهای در هم میرود) مهم نیست... ادامه بده... اوراراکا و لیدا اون موقع بیشتر درد کشیدن...
*/او کاملاً غرق در تلاش برای جبران دیروز و اثبات خودش است. آنقدر متمرکز است که متوجه لکهی تیره و در حال گسترش خون روی باندِ دست راستش نمیشود. زخم عمیق در حین تمرینهای شدید کمی باز شده و خون، باند را خیس کرده است. چند قطره خون روی تشک تمرین زیر پایش افتاده./*
صحنه ۲: ورود باکوگو - غافلگیری و خشمِ آمیخته به نگرانی
*/در اتاق تمرین باز میشود. باکوگو با بیحوصلگی وارد میشود. در دستش یک تکه نان تست برشته نیمهخورده است. دهانش پر است، در حال جویدن. نگاهش به سرعت اتاق را میپیماید و روی میدوریا میایستد. چشمانش ابتدا به چهرهی مصمم و عرقریز او، سپس به حرکاتش، و ناگهان... به لکهی خونِ واضح و تیرهرنگ روی باند سفید دست راست میدوریا میافتد!/*
*/باکوگو خشکش میزند. جویدن نان در دهانش متوقف میشود. چشمان قرمزش گشاد میشود. آن تکه نان نیمهجویده از دهان نیمهبازش روی زمین میافتد! چهرهاش در یک لحظه از بیحوصلگی به کلافگیِ خالص و عصبانیتی سوزان تبدیل میشود. اخم چنان عمیق میشود که گویی میخواهد پیشانیاش را بشکند. مشتهایش گره میخورد./*
باکوگو (در فکر، با صدایی خفه از خشم):
... احمقِ خودزنیِ بیملاحظه! این چه وضعشه؟!
- ۱۳.۵k
- ۱۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط