**پارت ۲۷**

**پارت ۲۷**

دیدنِ اون عکس‌ها روی میز، تمامِ دنیام رو لرزوند. پدرم... عکسی از پدرم که توی محدوده‌ی تحت کنترلِ باندِ رقیب بود. همه‌ی خون توی رگ‌هام یخ زد. یونا با اون لبخندِ کثیف و پیروزمندانه‌اش خم شده بود روی میز تا عکس‌ها رو جمع کنه، اما خشمِ کورکننده‌ای که از درون می‌سوزوندم، اجازه نداد حتی یک ثانیه دیگه فکر کنم.

با یه حرکتِ ناگهانی، پریدم سمتش و مچِ دستش رو با تمامِ قدرت چنگ زدم:
- «گورت رو گم کن، عوضی! عکس‌ها رو پس بده!»

یونا جیغی کشید و سعی کرد خودش رو عقب بکشد: «ولم کن، دختره‌ی روانی! فکر کردی می‌تونی...»

توی همون لحظه، قبل از اینکه بتونم عکس‌ها رو از دستش بیرون بکشم، صدای چرخیدنِ کلید توی قفل با ضربه‌ی محکمِ لگدِ کسی از بیرون قطع شد.

در با شتابِ فوق‌العاده‌ای به دیوار کوبیده شد و برگشت. هیکلِ بلند و ترسناکِ جونگکوک توی چارچوبِ در ظاهر شد. قیافه‌اش... خدای من، قیافه‌اش شبیهِ درنده‌ای بود که از قفس آزاد شده باشه. رگ‌های گردنش بیرون زده بود و چشم‌های سیاهش از فرطِ خشمِ مطلق سرخ شده بود. اون حتی به اتاق نگاه نکرد؛ نگاهِ مرگبارش روی دستِ من که مچِ یونا رو گرفته بود و عکس‌های پخش‌وروی میز قفل شد.

هوای اتاق در کسری از ثانیه سنگین و غیرقابل‌تحمل شد. جونگکوک با قدم‌های بلند و سنگین وارد اتاق شد؛ طوری که کفِ زمین زیرِ پاش لرزید.

یونا با دیدنِ قیافه‌ی جونگکوک، رنگ از صورتش پرید و با بغضِ ساختگی شروع به ناله کرد:
- «جونگکوک... دیدی؟ اومد توی اتاقِ من... به من حمله کرد! می‌خواست... می‌خواست مدارکِ مهمِ باند رو از بین ببره!»

اما جونگکوک حتی به یونا نگاه هم نکرد. صداش، بم، خش‌دار و به شدت ترسناک توی فضای اتاق طنین‌انداز شد، طوری که تنِ هردومون لرزید:
- «یونا... بهت گفتم پات رو از این اتاق بیرون بذار، مگه نگفتم؟»

یونا که از لحنِ سرد و کشنده‌ی جونگکوک حساب برده بود، آب دهنش رو قورت داد و لرزان گفت: «اما... اما من فقط خواستم بهت نشون بدم این دختره...»

جونگکوک سرش رو چرخوند و با یه نگاهِ مرگبار بهش خیره شد:
- «گفتم خفه شو!»

صدای غرشِ آرومش چنان خفقانی ایجاد کرد که یونا عقب‌عقب رفت و توی چارچوبِ در خشکش زد. بعد، جونگکوک نگاهِ تیره‌اش رو دوخت به من. مچِ دستم رو از توی دستِ یونا بیرون کشید و با یه حرکتِ خشن، من رو پشتِ سینه‌ی خودش کشید؛ طوری که حصارِ بازوهاش مثلِ یه قفسِ پولادین دورِ تنم پیچیده شد.

اون با چشم‌های خون‌گرفته به یونا خیره شد و با صدایی که از تهِ چاه در می‌اومد، غرید:
- «حالا از این اتاق گمش بیرون... و اگر یک بارِ دیگه بدونِ اجازه‌ی من قدم تو این عمارت بذاری، به روحِ پدرم قسم که زنده از اینجا بیرون نمی‌ری! گمش بیرون!»

یونا با چشم‌های اشک‌آلود و رنگِ گچی، بدونِ اینکه حتی جراتِ نفس کشیدن داشته باشه، از اتاق بیرون دوید و در رو پشتِ سرش کوبید.

درِ اتاق بسته شد، اما سکوتِ بعد از طوفان به مراتب ترسناک‌تر بود. جونگکوک به آرامی برگشت سمتِ من. دست‌هام رو محکم گرفت و با چشم‌هایی که حالا پر از خشمِ فروخفته و ابهام بود، خیره شد توی چشم‌هام:
- «حالا تو به من بگو، النا... روی اون میز چی بود که یونا رو تا اینجا کشوند و تو رو این‌طوری از خودت بیخود کرد؟ هان؟»
دیدگاه ها (۳)

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت سیزدهمصدای انفجار همه‌جا پیچید!ی...

رقص مرگ و عشقp¹⁴درِ اتاقِ کار با صدایِ تلخی بسته شد. اتاقِ ت...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **فصل دوم - ...

#pain#P¹⁰⁹#Season²برای تهیونگ سوال شد که چرا صورتش رو نکشیده...

چند پارتی

ادامه پارت ۷۴

سکانس حذف شده مربوط به پرتقال 𓂃ژانگ هایان به اطراف نگاه کرد،...

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

***### 🖤 **رمان: ازدواج اجباری با یک مافیا**### **پارت ۴دودِ...

بریم پارت ۵۵ دختر کوچولوم:سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۵۵ات چن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط