{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

### پارت ۷: شبِ ربایش

### پارت ۷: شبِ ربایش

نیمه‌شب بود. بارون بند نیامده بود و قطره‌هاش پنجره‌ی اتاق لینا رو می‌لرزوند. لینا خوابش نمی‌برد؛ هنوز گرمای بوسه‌ی جونگ‌کوک روی لب‌هاش بود و هنوز صدای تهیونگ توی گوشش: *«اونی که قلبش اول از همه بلرزه، اول از همه می‌میره...»*

ناگهان چراغ‌های راهرو، یکی‌یکی خاموش شدند.

لینا روی تخت نشست. سکوت... بعد صدای باز شدن خیلی آرومِ درِ اتاق. قلبش ریخت. قبل از اینکه فhoum کنه چی شده، یه دستِ دستکش‌دار از پشت دهانش رو پوشوند و یه پارچه‌ی تلخ‌بوی جلوی بینی‌ش فشار داده شد.

آخرین چیزی که دید، یه نیشخندِ آشنا زیر نور ماه بود...

***

همون ساعت، جونگ‌کوک توی دفترش پشت چند سند بود که صدای دوتاییِ دور شدن ماشین‌های باند رو از حیاط شنید. یه لحظه یخ زد. ماشین‌های خروجی... باید هیچ ماشینی اجازه‌ی خروج شبانه نداشت.

با پریدن از پشت میز به سمت اتاق لینا دوید. در باز بود. اتاق خالی. روی بالش، یه گلِ رزِ سیاه و یه یادداشت گذاشته شده بود. جونگ‌کوک کاغذ رو با دست‌های لرزون باز کرد؛ خطِ تهیونگ، سرد و مرتب:

> «گفتم اونی که قلبش اول بلرزه، اول می‌میره.
> خواستی زنده‌ش برگردونه، تنهایی بیا انبارِ قدیمیِ اسکله. بی‌سلاح. فقط تو.
> اگه باند رو باخبر کنی، صبح جسدش رو دریا می‌شوره.
> — ت»

دستمالِ کاغذی از دست جونگ‌کوک افتاد. برای اولین بار در سال‌های اخیر، مردِ ترس‌ناکِ دنیای زیرزمینی، از دستِ یه نفر می‌ترسید — نه از مرگ خودش، از از دست دادنِ *اون*.

جونگ‌کوک بندِ ساعتش رو باز کرد، اسلحه‌ش رو روی میز گذاشت — درست همون‌طور که تهیونگ گفته بود — و با کتِ خیس از بارون، توی تاریکی محو شد. فقط یه جمله زیر لب گفت:

«تهیونگ... اگه یه مو از سرش کم شده باشه، چیزی که امشب تموم می‌شه، فقط دوستیِ ما نیست.»

***
دیدگاه ها (۰)

پیج دومم: @jungkook_jkjkقراره تو این پیجم فیک بنویسم پس حتما...

### پارت ۶: وقتی دیوارها می‌ریزندصحن اتاق هنوز گرم بود از تم...

### پارت ۵: طوفان در اتاق کارسرمای اتاق کار جونگ‌کوک، با ورو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط