عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میر

عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست ، پرسیدند : کجا میروی؟
گفت : می روم با آتش ، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را خاموش کنم ، تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او بپرستند،
نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم
دیدگاه ها (۱)

حکایت شنیــــــــ‌دنی از ملانصرالدین از ملانصرالدین پرسیدند:...

تقدیم به مادر شهیدمون💔🖤🤍دیر آمدم دیر آمدم در داشت می‌سوختهیئ...

بِسْمِ اللّٰهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِیمِوقتی ساحران دیدند حقیقت...

قایقی خواهم ساخت ..

⚠️ فکر کردی عبادتِ زیاد، تضمینِ عاقبت‌به‌خیریه؟!مولا امیرالم...

بیدی از بلور، سپیداری از آب،فواره‌ای بلند که باد کمانی‌اش می...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⓪_بخش دوم_یک چوب خشک از روی زمی...

♦️پاداش ۵۰ برابری نسبت به اصحاب پیامبر 😳🔸 پیامبر اکرم (صلوات...

سایه‌های کلاغپارت چهل‌ویکم | نامه‌ای که هیچ‌وقت فرستاده نشدس...

پشت نقاب عشق 💗جونگ‌کوک دست ا.ت رو توی دستش گرفت و همراهش از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط