{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سایه‌های کلاغ

سایه‌های کلاغ
پارت چهل‌ویکم | نامه‌ای که هیچ‌وقت فرستاده نشد
سه ماه بعد...
باران آرام روی شیشه‌های خانه می‌بارید.
آوا مشغول مرتب کردن وسایل قدیمی کاوه بود که میان کتاب‌ها، یک پاکت قهوه‌ای پیدا کرد.
روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:
«اگر روزی برنگشتم...»
قلبش فشرده شد.
با دست‌هایی لرزان پاکت را باز کرد.
داخلش نامه‌ای بود، با دست‌خط کاوه.
«آوا...
اگر این نامه را می‌خوانی، یعنی احتمالاً من دیگر کنارت نیستم.
هیچ‌وقت آدم خوبی نبودم.
اشتباه زیاد کردم.
آدم‌های زیادی از دستم آسیب دیدند.
اما بین تمام کارهای اشتباهم...
نجات دادن تو، تنها تصمیمی بود که هیچ‌وقت بابتش پشیمان نشدم.
اگر یک روز مجبور شدی بین نفرت و عشق یکی را انتخاب کنی...
خواهش می‌کنم عشق را انتخاب کن.
چون نفرت، اول صاحبش را می‌کشد.
و اگر قسمت شد که زنده برگشتم...
قول می‌دهم این نامه را خودم از دستت بگیرم و بسوزانمش.
— کاوه»
اشک‌های آوا بی‌صدا روی نامه چکید.
همان لحظه درِ خانه باز شد.
کاوه، با لبخند همیشگی‌اش، وارد شد.
وقتی نامه را دید، با خنده گفت:
ـ «قرار نبود بخونیش...»
آوا بلند شد.
بدون اینکه چیزی بگوید، خودش را در آغوشش انداخت.
کاوه هم او را محکم در آغوش گرفت.
این بار...
نه از ترسِ از دست دادن.
فقط برای اینکه مطمئن شود واقعاً کنار هم هستند.
دیدگاه ها (۱)

سایه‌های کلاغ پارت چهل‌ودوم | آخرین کلاغیک سال بعد...دیگر خب...

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌ونهم | میان مرگ و زندگی«کاوهههههه...!»ج...

سایه‌های کلاغپارت بیست‌ودوم | اگر قرار باشد یکی بماند...05:4...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط