{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب است

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب است
دل بیحوصله چندیست که جانش به لب است

نه به میخانه رود دل ، نه دگر تشنه به می
نه دگر شوق ملاقات پریسای شب است

پر پرواز دل ما به خدنگی بشکست
گوییا قرعه ی دل ، ناوک میرالغضب است

یار ما را به لب تیغ و کمان برد شبی
چه خوش آید که دلآرام ، پریشان طلب است

شور و مستی نه ز می ، از لب میگون برسد
بوسه بر جام دگرگون شده همچون رطب است

ساغر دل اگر از خون « کویر » است ، بنوش
کو ز مژگان دو خورشید سیه در عطب است
دیدگاه ها (۲۱۵)

می‌گویند گذشته را رها کن،امروز را بچسب وبه فکر فردایت باش......

تا به مستی نرسد، بر لب ساقی لب مابر نیاید ز خرابات مغان، مطل...

کودکان دیوانه ام خوانند و پیران ساحرممن تفرجگاه ارواح پریشان...

عشق وقتی برسد خشک و ترت می سوزدهرچه داری همه دور و برت می سو...

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب استدل بیحوصله چندیست که جانش...

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب استدل بیحوصله چندیست که جانش...

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب استدل بیحوصله چندیست که جانش...

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب استدل بیحوصله چندیست که جانش...

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب استدل بیحوصله چندیست که جانش...

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب استدل بیحوصله چندیست که جانش...

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب استدل بیحوصله چندیست که جانش...

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب استدل بیحوصله چندیست که جانش...

خبر از دل چه بگویم که گرفتار تب استدل بیحوصله چندیست که جانش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط