(Part15)
(Part15)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{مگه همیشه قول ندادی پیشم باشی؟}
1مارس2019
(روسیه 10 سال پیش)
خاطره ای از 10 سال پیش در ذهنم مرور شد..الیزا که لبش زخمی شده با این حال میخندد کنار هم نشسته ایم تمام بدن هردویمان درد میکند من نمی توانستم از جادو استفاده کنم وهیچ قدرتی نداشتم برای همین تو مدرسه..مورد کتک وآزار وتتحقیر قرار میگرفتم به خاطر چشمام..ولی الیزا باوجود اینکه به حرف بقیه اهمیت بده با من بود میخندد"گریه نکن لتی قوربونت بشم..گریه نکن دفعه دیگه خودم یادت می دوم چطوری بزنیشون!.."
اشک چشمانم را پاک میکنم چشمانم میسوزد وبدم از درد فریاد میزند"پس..اگه نتونستم مثل تو خوب یاد بگیرم؟"لبخندی میزند با وجود بدن خونی اش
_خوب ..اون موقعه من پیشتم..قول میدم همیشه پیشت باشم باشه؟
_قول میدی؟
_البته لتی
دستانم را میگیرد ولبخند میزند..
22 اکتبر2029
ساعت:3:40(خوابگاه بال های سیاه)
جئون جونگکوک:
لتیشیا تعجب کرده است ..چشمانش گشاد شده..من خودم تهدیدش کردم هیچی نگه حالا خودم هویت خودمو فاش کردم این بدترین کار بود ولی ارزششو داشت..کارولو همه تعجب کردن..از همین الان پشیمانم..در حال یکه لتیشیا را پشت سرم برم ودسشو گرفتم چیز عجیبی پیدا میکنم دستانم خیلی سرد میشود .. ملرزند ودرد میگندد جوی که از درد می خواهم فریاد بزنم نگاهی بهش میندازم مار لتیشیا روی دست من است!.
لتیشیا آمانه:
امروز اون مار عوضی دو کار غیر منتظره کرد.یک گفتن اینکه من کارول رو میخوام دو. ناپدید شدن از دست من وانتقالش به دست جونگکوک این از همه عجیب تر بود اکثرا تو زندگیم دخالت نمی کنه..اگه شاهزده یهو یه کار عجیبی باهاش انجام دهد چی؟ ..و دقیقا همین اتفاق می افتد اتاق در تاریکی غرق میشود و همه ناپدید میشن همه!غیر من و او نگاهش دوباره سیاه میشود این بده خیلی بد!بعضی ها حتی باهاش دیونه میشن!چه برسه 2 قدرت عالی با هم باشن!به سمتم می آید صدای قدم هایش در ذهنم تکرار میشود با هر قدمش یک قدم عقب میرم"بهش نزدیک نشو"
_چی؟
_به کارول نزدیک نشو...می دونی دیگه من خیلی حسودم..
_ها؟
_توم مال منی..تو باید مال من باشی همه چی تو مال منه
صد درصد دیونه شده این کاملا واضحه کنرل کردن شیطان ارواح خیلی سخت تر از چیزی است که به نظر میآید وبیشتر کسانی که داری این قدرت شدن در چهار سالگی مردن یا دیونه شدن وخانوادشون مجبور به قتل فرزند خودشون شدن!اون مار عوضی اون ..چونه یم را میگیرد"هی جونگکوک به خودت بیا خواننده مشهور..تو یه خواننده ای عاشق فندومتی یادته آرمی ها!" هیچی نمیگوید و این بد است نمی توانم از دستانش هم فرار کنم که اینم بده حرف هایی رو میزنه که اصلا نمی دونه چیه اوه نه احتمال داره بدتر از اینم بشه یه کاری کن هیما چطوری به خودش بیارمش؟یه شک درسته یه شک بهش واردکن ولی چی؟ میتوانم صدای موسیقی ضعیفی را بشنوم مانند نجوا است نگاهی بهش می ندازم که هنوز چونه اام را گرفته ونگاهم روی لبانش می ماند نه اصلا..به هیچ وجه من فقط میخوام بهش شک وارد کنم اصلا هم ربطی به این که دلم طمع ل.ب هایش را میخواهد ندارد..دستی به ل.ب نرمش میکشم کمی تعجب میکند وبه پرسینگش میرسم وبهش نگاه میکنم..فهمیدم چی کار کنم مشتی محکم به صورتش میزنم جوری که زمین می افتد....ادامه داد...
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{مگه همیشه قول ندادی پیشم باشی؟}
1مارس2019
(روسیه 10 سال پیش)
خاطره ای از 10 سال پیش در ذهنم مرور شد..الیزا که لبش زخمی شده با این حال میخندد کنار هم نشسته ایم تمام بدن هردویمان درد میکند من نمی توانستم از جادو استفاده کنم وهیچ قدرتی نداشتم برای همین تو مدرسه..مورد کتک وآزار وتتحقیر قرار میگرفتم به خاطر چشمام..ولی الیزا باوجود اینکه به حرف بقیه اهمیت بده با من بود میخندد"گریه نکن لتی قوربونت بشم..گریه نکن دفعه دیگه خودم یادت می دوم چطوری بزنیشون!.."
اشک چشمانم را پاک میکنم چشمانم میسوزد وبدم از درد فریاد میزند"پس..اگه نتونستم مثل تو خوب یاد بگیرم؟"لبخندی میزند با وجود بدن خونی اش
_خوب ..اون موقعه من پیشتم..قول میدم همیشه پیشت باشم باشه؟
_قول میدی؟
_البته لتی
دستانم را میگیرد ولبخند میزند..
22 اکتبر2029
ساعت:3:40(خوابگاه بال های سیاه)
جئون جونگکوک:
لتیشیا تعجب کرده است ..چشمانش گشاد شده..من خودم تهدیدش کردم هیچی نگه حالا خودم هویت خودمو فاش کردم این بدترین کار بود ولی ارزششو داشت..کارولو همه تعجب کردن..از همین الان پشیمانم..در حال یکه لتیشیا را پشت سرم برم ودسشو گرفتم چیز عجیبی پیدا میکنم دستانم خیلی سرد میشود .. ملرزند ودرد میگندد جوی که از درد می خواهم فریاد بزنم نگاهی بهش میندازم مار لتیشیا روی دست من است!.
لتیشیا آمانه:
امروز اون مار عوضی دو کار غیر منتظره کرد.یک گفتن اینکه من کارول رو میخوام دو. ناپدید شدن از دست من وانتقالش به دست جونگکوک این از همه عجیب تر بود اکثرا تو زندگیم دخالت نمی کنه..اگه شاهزده یهو یه کار عجیبی باهاش انجام دهد چی؟ ..و دقیقا همین اتفاق می افتد اتاق در تاریکی غرق میشود و همه ناپدید میشن همه!غیر من و او نگاهش دوباره سیاه میشود این بده خیلی بد!بعضی ها حتی باهاش دیونه میشن!چه برسه 2 قدرت عالی با هم باشن!به سمتم می آید صدای قدم هایش در ذهنم تکرار میشود با هر قدمش یک قدم عقب میرم"بهش نزدیک نشو"
_چی؟
_به کارول نزدیک نشو...می دونی دیگه من خیلی حسودم..
_ها؟
_توم مال منی..تو باید مال من باشی همه چی تو مال منه
صد درصد دیونه شده این کاملا واضحه کنرل کردن شیطان ارواح خیلی سخت تر از چیزی است که به نظر میآید وبیشتر کسانی که داری این قدرت شدن در چهار سالگی مردن یا دیونه شدن وخانوادشون مجبور به قتل فرزند خودشون شدن!اون مار عوضی اون ..چونه یم را میگیرد"هی جونگکوک به خودت بیا خواننده مشهور..تو یه خواننده ای عاشق فندومتی یادته آرمی ها!" هیچی نمیگوید و این بد است نمی توانم از دستانش هم فرار کنم که اینم بده حرف هایی رو میزنه که اصلا نمی دونه چیه اوه نه احتمال داره بدتر از اینم بشه یه کاری کن هیما چطوری به خودش بیارمش؟یه شک درسته یه شک بهش واردکن ولی چی؟ میتوانم صدای موسیقی ضعیفی را بشنوم مانند نجوا است نگاهی بهش می ندازم که هنوز چونه اام را گرفته ونگاهم روی لبانش می ماند نه اصلا..به هیچ وجه من فقط میخوام بهش شک وارد کنم اصلا هم ربطی به این که دلم طمع ل.ب هایش را میخواهد ندارد..دستی به ل.ب نرمش میکشم کمی تعجب میکند وبه پرسینگش میرسم وبهش نگاه میکنم..فهمیدم چی کار کنم مشتی محکم به صورتش میزنم جوری که زمین می افتد....ادامه داد...
- ۲۵.۷k
- ۱۱ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط