{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

انتقام در لباس عشق:)

انتقام در لباس عشق:)
پارت 2

(ویو چه‌وون)
(زمان حال)

از صبح توی شرکت بودم و عملا هیچ کاری نمی‌کردم
نه اینکه کار نداشته باشم، کار داشتم فقط حوصله انجام دادن رو نداشتم..
توی دفتر تهیونگ ولو شده بودم و با خودکارش بازی می‌کردم..

_ چه‌وون
+ هوم؟
_ خودکارمو بده..
+مال توعه؟
_ اره خانوم
+ پس چرا اسمت روش نیست؟ پس مال منه
تهیونگ سرشو از لپ‌تاپ بلند کرد و نگام کرد:
_ چون خودکار منه و اسمش لازم نیست روش باشه
+ من که نمی‌دونم
_ تو فقط می‌دونی هرچی روی میز منه، مال توعه
+ خب داداشمی دیگه
_ سواستفاده نکن..

خندیدم و خودکارو گذاشتم روی میز..
چند ثانیه سکوت شد
بعد بی‌هوا پرسیدم:
+ تهیونگ؟
_ جانم؟
+ اگه من یه روز ازدواج کنم چی؟
این بار کامل سرشو بلند کرد:
_ با کی؟
+ هنوز کسی نیست خب..
_ پس چرا می‌پرسی؟
+ فرضیه دیگه
_ نه
+ نه چی؟
_ ازدواج نمی‌کنی..
+ هَه؟
_ همین که گفتم..

+ تو تصمیم می‌گیری؟
_ آره
+ چرااا؟
_ چون تو خواهرمی جوجه
+ من بیست سالمه
_ برای من پنج سالته
+ خدایا صبر.. (جمله معروف و همیشگی مامی تون🐣)

خندیدم:
+ خب اگه یکی خیلی خوب بود چی؟
تهیونگ چند لحظه نگام کرد:
_ باید ببینم
+ اگه تاییدش نکنی؟
_ نمی‌کنم
+ اگه من دوستش داشته باشم؟
_ باز هم باید ببینم

+ خیلی غیرتیی شدیا
_ نسبت به تو؟ صددرصد
+ بدبخت اون کسی که یه روز با من ازدواج کنه...
تهیونگ خیلی خونسرد گفت:
_ دقیقا
+ تو حتی ناراحت هم نیستی؟
_ نه
+ چرا؟
_ چون هنوز نیومده..

+ دیوونه
خندیدم و یه کوسن پرت کردم سمتش
داد ارومی زد:
_ چه‌وون
+ چیه؟
_ وسایل منو پرت نکن
+ خب عصبانی شدم...
_ از چی؟
+ از اینکه نمی‌ذاری شوهر کنم
_ چه وون حرصم نده بزار کارمو قشنگ انجام بدم، اصلا پاشو برو تو اتاق خودت
+ تهیونگ

این بار خودش خندید:
_ برو سر کارت، دردسر..
چشمامو ریز کردممم:
+دردسر خودتی
و از اتاقش اومدم بیرون که..


ببخشید پرنسسا دیر شد:)
این چند وقت حالم اوکی نبود، و درسم داشتم، مشغول طراحی لباسم هستم برای موفقیتم دارم تلاشمو میکنم..
ممنون میشم درکم کنید قشنگام❤
پارت سه و چهار هم یکم دیگه اپلود میکنم، امروز وقت کردم بنویسم، نمیدونم کی اما این هفته درسام زیاده یکم ولی خب سعی میکنم سه با دو پارتی بزارم🫠
شرط نمیزارم ولی درست حمایت کنید بانو ها..
دیدگاه ها (۱۴)

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟰-من میخوام همسره آیندم لیا باشه +چی ¥هوی جونگ کوک میفهم...

اوو خب بزارید بهتون بگم این مال چه حسابیه@haru_99 بلهههه حسا...

آی زن!در سرانگشتانت چه می‌گذشتآن هنگام که قالیِ جان مرا می‌ب...

پارت ۲۸ — «شامِ فاجعه»نیم ساعت بعد، بوی عجیبی کل خونه رو برد...

پارت سوم | «قرار نیست برم»ا/ت گوشی را از روی میز برداشت.— چر...

Heir of Light and Darknesspart : 8بعد از خوردن صبحانه جونگ‌ک...

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط