پارت ۵۴
اسلحه تو دستم سنگین بود. سرد. سنگینتر از هر چیزی که تا حالا تو دستم گرفته بودم. مرد جلوی من زانو زده بود. دستهاش بسته بود. چشمهاش پر از ترس.
همه به من نگاه میکردند. منتظر. سرد. بیرحم. این اولین آزمون من بود.
· م... من نمیتونم.
صدای زمزمهای تو انبار پیچید. مرد جوون با تمسخر گفت:
° اگه نمیتونی، پس لیاقت این تاج رو نداری. برگرد به همون آشپزخونهای که توش بودی.
قلبم فشرده شد. دستم بیشتر لرزید. اسلحه تقریباً از دستم میافتاد.
تهیونگ هنوز کنارم بود. یه قدم عقبتر. سرد و بیحرکت. ولی من میتونستم نفسهاش رو پشت گوشم حس کنم.
& دستت رو صاف کن. ماشه رو آروم فشار بده. اگه میخوای زنده بمونی، باید این کار رو بکنی.
· ا... اسلحه رو بگیر. من نمیتونم.
& نه. خودت باید انجامش بدی. من فقط میتونم کنارتم باشم.
اشک تو چشمهام جمع شد. مرد جلوی من نگاهم میکرد.
یه لحظه، یه لحظهی کوتاه، به این فکر کردم که شاید اگه اسلحه رو بندازم زمین، همه چیز تموم بشه. ولی بعد به ژان وی فکر کردم. به اون نقاشی. به تمام دروغهایی که تو زندگیم بود.
دستم رو محکم کردم. اسلحه رو بالا آوردم
نفس عمیقی کشیدم اصلحه محکم نگه داشتم چشمهام رو بستم. ماشه رو فشار دادم.
صدای شلیک تو انبار پیچید. من چشمهام رو باز کردم. مرد روی زمین افتاده بود خون داشت روی زمین پهن میشد.
دستم شل شد. اسلحه افتاد روی زمین. یه صدای فلزی.
سکوت. سنگین. بعد، پیرمرد آروم گفت:
¢ خوبه!
مرد جوون سرش رو تکون داد. با یه لبخند سرد.
° خوش اومدی
بعد از جلسه، تو ماشین نشسته بودم. دستهام میلرزید. بدنم یخ کرده بود. تهیونگ رانندگی میکرد. ساکت. سرد.
· م... من یه آدم کشتم.
& (بدون اینکه نگاهم کنه) میدونم.
· چ... چطور میتونی انقدر راحت بگی؟
& برای زنده موندن باید بکشی!
اشک از گوشهی چشمم سر خورد. تهیونگ دستش رو آورد و صورتم رو گرفت. با شستش اشکم رو پاک کرد.
& من بهت افتخار میکنم. حتی اگه الان از خودت متنفر باشی.
همه به من نگاه میکردند. منتظر. سرد. بیرحم. این اولین آزمون من بود.
· م... من نمیتونم.
صدای زمزمهای تو انبار پیچید. مرد جوون با تمسخر گفت:
° اگه نمیتونی، پس لیاقت این تاج رو نداری. برگرد به همون آشپزخونهای که توش بودی.
قلبم فشرده شد. دستم بیشتر لرزید. اسلحه تقریباً از دستم میافتاد.
تهیونگ هنوز کنارم بود. یه قدم عقبتر. سرد و بیحرکت. ولی من میتونستم نفسهاش رو پشت گوشم حس کنم.
& دستت رو صاف کن. ماشه رو آروم فشار بده. اگه میخوای زنده بمونی، باید این کار رو بکنی.
· ا... اسلحه رو بگیر. من نمیتونم.
& نه. خودت باید انجامش بدی. من فقط میتونم کنارتم باشم.
اشک تو چشمهام جمع شد. مرد جلوی من نگاهم میکرد.
یه لحظه، یه لحظهی کوتاه، به این فکر کردم که شاید اگه اسلحه رو بندازم زمین، همه چیز تموم بشه. ولی بعد به ژان وی فکر کردم. به اون نقاشی. به تمام دروغهایی که تو زندگیم بود.
دستم رو محکم کردم. اسلحه رو بالا آوردم
نفس عمیقی کشیدم اصلحه محکم نگه داشتم چشمهام رو بستم. ماشه رو فشار دادم.
صدای شلیک تو انبار پیچید. من چشمهام رو باز کردم. مرد روی زمین افتاده بود خون داشت روی زمین پهن میشد.
دستم شل شد. اسلحه افتاد روی زمین. یه صدای فلزی.
سکوت. سنگین. بعد، پیرمرد آروم گفت:
¢ خوبه!
مرد جوون سرش رو تکون داد. با یه لبخند سرد.
° خوش اومدی
بعد از جلسه، تو ماشین نشسته بودم. دستهام میلرزید. بدنم یخ کرده بود. تهیونگ رانندگی میکرد. ساکت. سرد.
· م... من یه آدم کشتم.
& (بدون اینکه نگاهم کنه) میدونم.
· چ... چطور میتونی انقدر راحت بگی؟
& برای زنده موندن باید بکشی!
اشک از گوشهی چشمم سر خورد. تهیونگ دستش رو آورد و صورتم رو گرفت. با شستش اشکم رو پاک کرد.
& من بهت افتخار میکنم. حتی اگه الان از خودت متنفر باشی.
- ۱۳.۰k
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط