{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تویوسف زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو ،زلیخای زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم
درم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم
دیدگاه ها (۱)

غزل غزل شدنم را بهانه می گیریسکوت چشم مرا از ترانه می گیریدو...

ای که همه نگاه من،خورده گره به روی توتا نرود نفس ز تن ،پا نک...

قاصدک های پریشان را که با خود باد بردبا خودم گفتم مرا هم میت...

با من بمان و حرف دلت را دوتا نکندر شهر من علیه دلم کودتا نکن...

حضرت سعدیسخنِ عشقِ تو بی آن که برآید به زبانمرنگِ رخساره خبر...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

آنچه از عشق تو سامان کرده‌ام چشمِ تر است...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می دهد از ح...

🍂✨سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

سخـن عشـق تو بی‌آنکـه برآیـد به زبـانـم ...رنگ رخسـاره خبر م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط