{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می دهد از حال نهانم
گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم
هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم
گر چنانست که روی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم
من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم
گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم
نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
دیدگاه ها (۲)

کمترین فاصلهاز دشمنی تا دوستی، یک “لبخند”از توقف تا پیشرفت، ...

به جان خودت بیفت!خودت خودت را بساز!وگرنه «دیگران» به تو «شکل...

حضرت سعدیسخنِ عشقِ تو بی آن که برآید به زبانمرنگِ رخساره خبر...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر میدهد از حا...

🍂✨سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ر...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

آنچه از عشق تو سامان کرده‌ام چشمِ تر است...

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانمرنگ رخساره خبر می‌دهد از ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط